خاطرات خیالی
زن زیبایی بود با چشمان درشت و موهای کوتاه.
طبق عادت هر عصر دو فنجان چای ریخت و کیکی را که پخته بود، با تزئینی بینظیر روی میز گذاشت.
روی صندلی نشست و مدتی به چشمان معشوقش نگاه کرد. طوری نگاه میکرد که انگار بار اولی است او را میبیند، در حالی که سالها بود که از اولین دیدار آنها میگذشت.
لبخند زد و گفت: «زیبای من چایت را بنوش. برایت کیکی درست کردم که گفته بودی دوست داری. میبینی چقدر هوا سرد است؟ اما تو که با منی، دلگرمم. به چشمانت که نگاه میکنم دوست دارم زمان بایستد. خب راستش میترسم بروی و زیبایی چشمانت برایم خاطره شود. هیچوقت نمیتوانم با خیال راحت به تو نگاه کنم. آنقدر زیبایی که از نگرانی از دست دادن و دور شدنت، نمیتوانم خوب تماشایت کنم. راستی نکند روزی مرا رها کنی؟ من بدون تو میمیرم. لباسهایت کم است، بگذار شالم را روی شانههایت بیاندازم. راستی صبر کن! بگذار بروم برایت گلی را که خریدهام بیاورم.»
زن داخل اتاق رفت و با گل وارد اتاق شد، اما وقتی برگشت خشکش زد. دو چای سردشده و دو صندلی خالی که روی یکی از آنها شالش را انداخته بود...
نفس عمیق و سردی کشید و روی صندلی نشست.
گل را روی میز گذاشت و گفت: «چرا باور نمیکنم که خیلی وقت است رفتی و تنهایم گذاشتهای؟ چرا باور نمیکنم مدتهاست زیبایی چشمانت برایم خاطره شده؟ جای خالی بعضی از چیزها بعد از اتمام، با چیز دیگری پر میشود، اما عشق نه ... عشق نه... بعد از تو زنده ماندم ولی زندگی نکردم. تو از من همه چیز را گرفتی ولی نمیتوانی رؤیایم را از من بگیری. من با تو چای مینوشم، برایت شعر میخوانم، برایت گل میخرم و اینگونه بدون ترس از دستدادنت تا ابد دوستت خواهم داشت. پرندهای که در تصورش پرواز میکند، از قفس نمیترسد...»