برنامه شاد و پدر ناشاد
برنامه شاد و پدر ناشاد
هر قدر کوشش کردم که نظیر نجیب رِه از موبایل و اِنترنت دور نگاه دارم،ای درسهای آنلاین مکتبخانَه نگوذاشت که آرزویم عملی شه.
دلم میخواست تا وقتی که بیست ساله نشده، نه برایش موبایل خریدَه کونم و نه بَگذارم سر از واتسآپ وای رقم چیزها در بَیاره. میگفتم بَگوذار بچه بیغم بزرگ شه.
اما مکتب از ما پیش دستی کرده. گفتهاند که برنامه شاد ره روی تیلیفون اندرویدی نصب کونید تا بچهها در روزهای رُخصتی درس بَخوانند. من نَدانم نامش چَرا شاد است؛ چون به خدا قسم همین برنامه در این وَلایت نصف پدر و مادرها ره ناشاد ساخته. آن هم در حالی که کار و بار خراب است؛ نه کارگری پَیدا میشه و نه پولی در جیب میمانه.
باور کونید، وقتی روان شدم برای نظیر نجیبای برنامه ره راه بندازم، چشمهایمتر شد. مجبور شدم یَک موبایل دست دوم بَخرم. اول بردمش پیش موبایلسازی که کمی تعمیرش کوند، بعدش دادمش دست بچه.
اماای برنامه شاد، نظیر نجیب را هم شاد نکرد. یا انترنت وَلایت ما نفس آخر ره میکشه، یا موبایل بیچاره نظیر نجیب هر لحظه قهر میکنه و کار نَمیکنه.
یَک روز گفتم بَگوذار خودم نَظاره کونم دردش چیست. قیافه مهندسهای تکنالوژی ره گرفتم و برای بچه گفتم: «نگران نباش بچیم، پدرت هست، همین حالا درستش مَکونم.»
هنوز سر و کلهام با موبایل گرم بود که زولَیخا از آشپزخانه صدا بَزد:
«خاک بر سرت! یَک بچه ره هم نمیتانی شاد کونی!»
من هم که غیرت افغانیام گل کرده بود، گفتَه کردم:
«ای همه سال برای شما شادی نیافریدم؟ نمک نداری زن! اصلاً به من چه؟ اربابهای وَلایت باید مردم ره شاد بَسازند، من چی کارهام؟».
اما من نمیفهمیدم که انگشتم اشتباهی روی دکمه مایکروفون خورده و همهای گپها به شکل یَک وویس ضبط شده و مستقیم در گروپ درسی نظیر نجیب فرستاده شده.
حالا شَنیدن همان وویس من، شده زنگ تفریح بچههای مجازی.
راست میگفت زولَیخا؛ خاک بر سر من که آخرش بلد شدم بچه ره گریه بیندازم، اما تمام کلاس نظیرنجیب ره بخندانم.