هم سهراب رفت و هم قلب سروناز
راست میگویند که هر چیزی قدیمیاش بهتر است، هر چیزی خصوصاً آن دوستداشتنها و عشقهای بیغل و غش قدیم...
سروناز زیبا بود. همچو اسمش بلندبالا و خوش بر و رو. موهای سحرانگیز بلندش همیشه بافته بود و وقتی از زیر لچک گلگلیاش بیرون میزد، قشنگیاش را چند برابر میکرد...
سروناز آن روزها سیزده ساله بود. بوی سال نو میآمد. همهی اهل خانه در تکاپوی سال نو بودند، اما سروناز دل توی دلش نبود... اسم سهراب و مادرش که میآمد، قند توی دلش آب میشد... سهراب با آن قد کشیده و شانههای پهن و صورت مردانه آفتابسوخته، او را به یاد سهراب شاهنامهای که پدرش در زمان سرخوشی برایشان تعریف میکرد میانداخت.
عشایر بودند سهراب و خانوادهاش دامداری میکردند و با پدرش در کار داد و ستد دام بودند. سهراب گهگاهی به خانهشان سر میزد و در کنار آن مادرش رقیهخاتون هم همراهش میشد. نزدیک عید که میشد، اما برای سروناز حاکی از لحظات پر شور و نشاط دیگری بود. سهراب و مادرش که ساکن نیریز نبودند، برای خرید عید به خانهشان میآمدند. یکی دو روز میماندند و او میتوانست گهگاهی با همان شرم دخترانه به قامت سهراب چشم بدوزد...
*****
صدای در که آمد، سروناز قلبش فرو ریخت. نفسش در سینه حبس شده بود و قلبش، چون گنجشک کوچکی به دیواره سینهاش میکوبید. صدای سهراب و مادرش که آمد، خودش را به سرعت جمع و جور کرد و در پستوی خانهشان پنهان شد...
نیم ساعتی که گذشت حالش کمی جا آمد و با صدای مادرش، راهی اتاقشان شد تا از رقیه خاتون پذیرایی کند.
رقیه خاتون سرتاپایش را با نگاه خریدارانهای ورانداز کرد. سروناز سرش پایین بود و چشم از گلهای قالی بافته شده مادرش برنمیداشت. سنگینی نگاه مادر سهراب برایش شیرین بود. چند دقیقه نشست و بعد رقیه خاتون و مادرش را تنها گذاشت...
به اتاق کناری پناه برد، درحالی که خودش آنجا و دلش پیش مادرش و رقیه خاتون بود. گوشش را به دیوار کاهگلی چسباند. رقیه خاتون لب از لب وا کرد. از سهراب گفت و مهر سروناز که به دلش نشسته. از عروسی که فکر میکرد بهتر از سروناز برایش نیست.
رقیه خاتون میگفت و سروناز دلش به تب و تاب افتاده بود. پس سنگینی نگاههای سهراب بیدلیل نبود. چقدر با سهراب به هم میآمدند...
*****
پدرش که گفت نه، هیچکس نتوانست روی حرفش حرف بزند! عشایرها را قابلاحترام میدانست، اما دلش نمیخواست دخترش را از خودش دور کند و به کوه و صحرا بفرستد. مادرش البته به این وصلت بیمیل نبود، اما نظرش آن طور که باید و شاید در این مورد اهمیتی نداشت و این پدرش بود که حرف آخر را میزد.
جواب منفی را در حالی به سهراب و مادرش دادند که حتی نظر او را در مورد سهراب نپرسیدند. دلیلی هم نداشت سروناز نظر بدهد. اصلاً آن زمان این چیزها معنی نداشت...
سهراب رفت... برای همیشه رفت و انگار با قلب سروناز را هم با خود برد...
*****
محمود که آمد خواستگاری، پدرش جواب بله را داد... پانزده شانزده سالی از او بزرگتر بود و سروناز هیچ علاقهای به او نداشت. اما مگر نظرش مهم بود؟ نبود! نبود!
*****
سروناز کنار مزار شوهرش چمپاته میزند و گندم سبزشده را بالای سنگ میگذارد...
دستانش را روی سنگ خیس شده حرکت میدهد. بیشتر از ۶۰ سال از آن روزها گذشته و موهای شبقگونش سپید شده.
نگاهم میکند و میگوید:
خدا رحمتش کند. شوهر خوبی بود و خدا میداند که چقدر خاطرم را میخواست. هشت شکم زاییدم و برایش هشت تا بچه آوردم. در زندگیام هیچ بدی از او ندیدم اما...، اما هیچوقت دوستش نداشتم. خودش هم میدانست، اما با این وجود هیچوقت به رویم نیاورد... با رفتن سهراب، عشق هم در من مُرد...
