روایت نیریزیها از ۸ نوروز در جنگ ۸ ساله
جنگ، کلمه قشنگی نیست. چیزی که آرامش را از انسان میگیرد... واژهای که شاید برای ایرانیان، نوروز ۱۴۰۵ را با نوروزهای پیشین اندکی و حتی بیشتر متفاوت کند. جنگی که شاید در واپسین روزهای نو، برای برخی، یادآور روزهای هشت سال دفاع مقدس و خاطرات نوروز آن سالها باشد... نوروز امسال مصادف با روزهای جنگ است. روزهایی که میانسالان و پابه سنگذاشتههای شهرمان نه به این شکل، اما به نحوی دیگر آن را تجربه کردهاند.
لحظه سال تحویل دعای همه این بود که زودتر جنگ تمام شود
حسین دهستانی از روزهای عید در سالهای جنگ هشت سال دفاع مقدس چنین میگوید: یادم هست برادرم، پسرعمه، پسردایی و تعداد دیگری از بچههای اقوام همهشان دست به یکی کردند که با هم به جبهه بروند.
کسی در روزهای عید آن سالها دل و دماغ آنچنانی نداشت. اغلب خانوادهها بچههایشان جبهه بودند و دلهره این را داشتند که چه زمانی خبر شهادت فرزندشان به گوششان میرسد. لحظه سال تحویل دعای همه این بود که زودتر جنگ تمام شود.
دم عید که میشد به گلهدارها اطلاع میدادند. گوسفند جمع میکردیم، خواهرها هم برای بچههای جبهه نان میپختند و ما گوسفندهایی که جمع کرده بودیم را به همراه نان و بقیه چیزها با ماشین به رزمندهها میرساندیم.
مادران دلشان فکر هزار راه بود الا عید
عشرت شاهسونی ۷۰ ساله میگوید: مادرهای رزمندگان که آن زمان عید نداشتند. دلشان فکر هزار راه بود الا عید. مثل مادرانی که این روزها بچههایشان یا سربازند یا نظامی، فکر میکنید اینها امسال عید دارند؟ نه!
سبزههایی که باید شهیدان سبز میکردند
نرگس زارعی اهل روستای دهمورد در روزهای جنگ ده دوازده سال بوده. از سبزههایی میگوید که مردم نزدیک عید به یاد شهیدانشان سبز میکردند.
میگوید: روزهای خوبی نبود. زنهای روستایی که در ایام عید رسم داشتند نان شیرین و... بپزند، در سالهای جنگ، کمتر این کار را انجام میدادند. کسی دل و دماغی برای این کارها نداشت.
رادیوی کوچک جیبی و انتظار برای سال تحویل
علی شاهسونی ۵۹ ساله از لحظاتی میگوید که سال تحویل در جبهه به سر میبرده.
میگوید: بعضی از رزمندهها رادیوی کوچک جیبی داشتند که در زمان تحویل سال آن را روشن میکردیم. نه خبری از سفره هفتسین بود، نه آجیل، نه شیرینی. دو بار در کردستان تا مرز یخزدگی و شهادت پیش رفتم، اما قسمتم این بود زنده بمانم و نوروز امسال را هم ببینم.
مادرم تمام گندمهایی که برای سبزه عید خیسانده بود را دور ریخت
مادرم دلش راضی نبود بردارم به جبهه برود.
این را خانم ن زردشت میگوید.
ادامه میدهد: ۱۳ ساله بودم و اواسط اسفند ۶۴ بود که خبر شهادت برادرم را آوردند. یادم هست مادرم تمام گندمهایی که برای سبزه عید خیسانده بود را دور ریخت و تا دو سه سال مشکیاش را درنیاورد. آن سال، بدترین عید ما بود. تا چند سال بعد از آن هم عید نداشتیم.
زمان ازدواجم مصادف با جنگ شد
محمد ۶۱ ساله نیز عید و جنگ برایش یادآور خاطرات خوبی نیست. او که به قول خودش بعد از پنج خواهر به دنیا آمده، میگوید:
پدرم برای دامادشدنم آرزوها داشت. تک پسرش بودم و به قول خودش دوست داشت برای عروسیام سه روز و سه شب سور و ساط راه بیندازد، اما متأسفانه زمان ازدواجم مصادف با جنگ شد. آن روزها مدام شهید میآوردند و خبری از پایان جنگ هم نبود. عید ۱۳۶۶ بود که جشن عروسیمان را برگزار کردیم، اما چه جشنی، در آن نه خبری از کِل بود، نه ساز و نه آواز... مردم روحیه این کارها را نداشتند و با سلام و صلوات مراسم عروسیمان را برگزار کردیم.
دشمن برایش فرقی نداشت لحظه تحویل سال است؛ میزد!
اصغر حسینیان ۷۵ ساله از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است که هشت سال در جبهه بوده و به قول خودش یک گل آبادی در بدنش نیست.
معتقد است در جبهه و زیر تیرباران دشمن اصلاً روز و ماه و سال و نوروز و تحویل سال معنا و مفهوم ندارد.
میگوید: خیلی میخواستیم به خودمان خوش بگذارنیم در لحظه تحویل سال چند نفری دور هم جمع میشدیم، برای خودمان چای درست میکردیم و ساعتی میگفتیم و میخندیدیم. دشمن برایش فرقی نداشت مهر باشد یا شهریور، اردیبهشت باشد، خرداد یا لحظه تحویل سال... میزد و ما باید شش دانگ حواسمان را جمع میکردیم. برایمان عید معنا و مفهوم آنچنانی نداشت. عید واقعی زمانی است که مملکت آدم امن باشد و مردم در آرامش باشند.
نمیشود رسم و رسوم عید را نادیده گرفت
محمدرسول رفعتی ۵۵ ساله از اوایل انقلاب میگوید که کلاس پنجم ابتدایی بوده.
میگوید: اصلاً اوایل انقلاب یک وضعی بود. هر روز یکی از درسهای کتاب را حذف میکردند، به طوری که آخر سال طوری برگههای کتابمان را کنده بودیم که شبیه مرغ و خروسهایی با پر و بال کنده شده بودند.
در روزهای عید هم مردم اینطور نبود که بخواهند به کلی قید عید را بزنند، به هر حال نمیشود رسم و رسوم عید را نادیده گرفت، اما خب کمی رعایت میکردند.
خدا بیامرزد مادرم را سفره هفتسین را که پهن میکرد، اشک میریخت و برای علیرضا برادر رزمندهام که در جبهه بود دعا میخواند. اینطور نبود که برادرم بتواند بخاطر عید مرخصی بگیرد و به خانه بیاید.
مردم آن زمان روحیهاشان نسبت به الان بهتر بود
اصغر پرتو سال ۱۳۶۷ به خدمت رفته. روزهایی که پایان خدمتش، همراه با پایان جنگ بود.
میگوید: با وجود اینکه جنگ بود، مردم سعی میکردند رسم و سوم عید را حفظ کنند و من فکر میکنم روحیه اشان نسبت به الان بهتر بود. سبزهای سبز میکردند و رفت و آمدها هم تقریباً برقرار بود، اما حتی در همان دید و بازدیدهای عید هم صحبت از جنگ بود.
خدا کند این جنگ هم زودتر تمام شود
فضلاله صیادکوه ۸۰ ساله نیز از روزهای عید در هشت سال دفاع مقدس چنین میگوید:
خب خانوادههایی که شهید داده بودند طبیعتاً مراسم عید را برگزار نمیکردند، اما بقیه چرا، نه آنچنان مفصل، اما به هر حال تخمهای میخریدند، کیک و کلوچهای سر سفره میگذاشتند و به بزرگترها سر میزدند.
ادامه میدهد: خدا کند این جنگ هم زودتر تمام شود و این نوروز، نوروز خوبی برای مردم باشد.