تعداد بازدید: ۸۴
کد خبر: ۲۵۶۵۴
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰ - 2026 07 March
کافه کتاب

و آوا در کوه‌ها پیچید

نویسنده : خالد حسینی

مترجمان: پریسا سلیمان‌زاده، زیبا گنجی

انتشارات: مروارید / ۴۴۱ صفحه

کتاب «و آوا در کوه‌ها پیچید» نوشته خالد حسینی، روایتگر داستان زندگی خواهر و برادری است که پدرشان به دلیل تنگدستی و فقر شدید، ناچار می‌شود خواهر سه ساله را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد.

داستان این رمان زیبا درباره عبدالله و خواهرش پری است. عبدالله ۱۰ ساله با خواهرش پری رابطه‌ای گرم و صمیمی دارد. به مرور زمان به دلیل مشکلات مالی شدید، پدر آنها تصمیم می‌گیرد پری را به خانواده‌ای ثروتمند بفروشد تا بتواند از این طریق، هزینه‌های دیگر اعضای خانواده را تأمین کند. پری به همراه خانواده جدیدش راهی فرانسه می‌شود و قدم به دنیایی جدید و متفاوت می‌گذارد و سرنوشتش به کلی دگرگون می‌شود، اما این اتفاق به شدت عبدالله را متأثر می‌کند و او با اندوه جانکاه از دست دادن خواهر عزیزش به خاطر فقر، بزرگ می‌شود و زندگی‌اش به شدت تحت‌تأثیر تحولات شرایط افغانستان قرار می‌گیرد. او نیز تصمیم می‌گیرد از زادگاهش بگریزد و...

رمان «و آوا در کوه‌ها پیچید» روایت‌هایی تو در تو و چند لایه دارد و به همین دلیل ذهن شما را با خود درگیر می‌کند. این کتاب همچون دیگر آثار خالد حسینی به سختی‌ها و مشکلات مردم افغانستان می‌پردازد، اما استفاده از روش‌های منحصر‌به‌فرد داستان‌نویسی و شخصیت‌پردازی پیچیده در این اثر، وجه‌تمایز این کتاب به شمار می‌رود.

از پرفروش‌ترین آثار نیویورک‌تایمز، نامزد جایزه بهترین داستان سال به انتخاب گودریدز، نامزد جایزه کتاب بین‌المللی در سال ۲۰۱۴، نامزد مدال اندرو کارنگی برای ادبیات داستانی در سال ۲۰۱۴ و نامزد جایزه ادبی جنوب آسیا در سال ۲۰۱۵ از افتخارات این کتاب است.

نمونه‌ای از متن کتاب:

روزی که باباجان برگشت، همان شب توی خانه مهمانی گرفت. عادل حالا کنار پدرش، سر سفره‌ی بزرگ نشسته بود. گاه‌گداری باباجان ترجیح می‌داد روی زمین بنشیند و با دست غذا بخورد، به‌خصوص در جمع دوستان سال‌های جهادش. به‌شوخی می‌گفت یاد روز‌های غارنشینی به‌خیر! زن‌ها توی اتاق ناهارخوری، سر میز، با قاشق و چنگال غذا می‌خوردند، مادر عادل هم بالای میز می‌نشست. عادل صدای پرچانگی‌شان را که از دیوار مرمرین طنین‌انداز می‌شد، می‌شنید. یکی از آنها، که باسن بزرگ و مو‌های رنگ‌کرده‌ی شرابی داشت، نامزد یکی از دوستان باباجان بود و قرار بود به‌زودی عروسی کنند. سر شب، عکس‌هایی را که با دوربین دیجیتال در فروشگاه لباس عروس در دوبی گرفته بود، به مادر عادل نشان می‌داد.

بعد از غذا، هنگام صرف چای، باباجان داشت خاطره‌ای را تعریف می‌کرد که واحدشان جلوی ستون نظامی شوروی کمین کرده، راه ورود به دره‌ای در شمال را بسته بود. همه سراپا گوش بودند.

باباجان که داشت بی‌هوا دستی به سرِ عادل می‌کشید، گفت «وقتی در تیررس ما قرار گرفتند، بستیمشان به آتش. اول ماشین جلوبرشان را زدیم، بعد چندتا جیپ. فکر می‌کردم یا عقب‌نشینی می‌کنند یا سعی می‌کنند با هر جان‌کندنی که هست، پیشروی کنند. اما حرام‌زاده‌ها پیاده شدند و ما را بستند به تیر. باورتان می‌شود؟»

توی اتاق همهمه‌ای به‌پا شد. همه سر جنباندند. عادل می‌دانست که حداقل نصف مردان توی اتاق قبلاً از گروه مجاهدین بوده‌اند.

و آوا در کوه‌ها پیچید

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها