آن دست پل...
از پل که رد شدیم راننده گفت:
- جلوتر نمیرم؛ و همانجا نگه داشت. مینیبوسی چند متر جلوتر داشت مسافرهایش را پیاده میکرد. مردی که روی صندلی عقب کنار من نشسته بود گفت: انگار نه انگار که جنگه.
راننده گفت:
- توی این چند روزه همه یه سر اومدن و برگشتن.
تا کرایهها را بدهیم مسافر جلویی هم به حرف آمد:
- هر که یه چیزی جا گذاشته، حالا برمیگرده ببره. یه وقت دیدی دوباره محاصره کردن.
کسی جوابی نداد. همه آمدیم کنار خیابان ایستادیم. آفتاب تند و دلچسبی بود. انگار با آفتاب همه جای دنیا فرق داشت و سرمای شهری را که به اجبار در آن زندگی میکردم در تنم ذوب میکرد. بغل دستیام گفت:
_ این همه راهو راحت اومدیم. از اینجا تا خونه وسیله گیر میاد؟
من هم نمیدانستم. اما هر چه بود حال و هوای شهر نشان میداد که اوضاع بهتر از روزهای اول جنگ است.
به ردیف کپرها و مغازههای آن دست خیابان نگاه کردیم. چند مغازه باز بود.
زن عربی روی زمین پای بساطش نشسته بود. گفتم: عجب دل و جرئتی!
یکی از مسافرها گفت:
- لابد جایی نداشتن برن.
رفتم آن دست خیابان. بوی بکر شیرینی خرما و سبزی تازه دور مغازهها و کپرها تاب میخورد. زن روی یک گونی، ساقههای پنیر نخل را چیده بود. کشیده شدم طرفش. زن گفت:
- بفرما. چقد بدم؟
روبرویش نشستم. بیتابی بچهها را پیدا کرده بودم برای خوردن پنیرها. تکه کوچکی برداشتم و نگاهش کردم. صاف و بیرگ بود. زن لبخندی زد و گفت:
- بخور.
گذاشتمش روی زمین و گفتم: نیم کیلو.
زن تکه پنیر را برداشت و گرفت طرفم:
- حلاله. بخور.
دلم برای گفتنهای از ته حلق و فعلها و ضمیرهای نابجای لهجهای که موسیقی شهرم شده بود چه تنگ بود و نمیدانستم. زن همانطور که با چاقو تکههای پنیر را جدا میکرد گفت:
- بیشتر ببر. پشیمون میشی؛ و بی آنکه منتظر تصمیم من بماند یک کیلو کشید و گذاشت توی پاکت کاغذیای که معلوم بود توی خانه با کاغذهای اضافه و سریش درست کرده.
آمدم کنار خیابان. وسوسهی خوردن پنیر رهایم نمیکرد. تکهای درآوردم و گاز زدم. توی فکر بودم که بهترین ناهار همین پنیر است، که تو آمدی.
*****
به درستی آنچه میدیدم یقین نداشتم. خیره نگاهت کردم. قلبم داشت تند میزد. خندیدی و گفتی:
- خودمم. سوار شو.
چقدر عوض شده بودی. اصلاً تو آن ماهرخ نبودی. آن ماهرخ خجالتی و کمحرف بود و پوستی داشت به لطافت ابرهایی که زیر نور خورشید آنقدر زیبایند که دوست داری ساعتها نگاهشان کنی. پوستت سوخته بود، اما هنوز زیبا بودی. با آن شیله روی سرت مثل زنهای عرب شده بودی یا زنهای لری که زیر چانهشان را خال میکوبند. توی چند ماه، چند سال بزرگتر شده بودی.
پنیر تعارفت کردم. گفتی دوست نداری. میشود توی جنوب بزرگ شد و پنیر نخل دوست نداشت؟ یا از بین تمام خوبیهای آن، طعم گس و چسبندهاش را ببینی و بگویی خوشت نمیآید؟ همان طعمی که برای من دوستداشتنی بود.
پاکت پنیر را هل دادم توی ساکم. گفتی:
- این طرفا!
قبلاً اینطوری حرف نمیزدی. حرف زدنت مال دخترهای فرز و چالاک بود.
گفتم: سند ماشین و خونه رو نبرده بودیم. اومدم ببرم.
سرت را تکان دادی و گفتی:
- تنهایی؟
آن روز هم حتماً آه کشیده بودم و گفته بودم: آره
گفتی:
- تنها نباشی بهتره. بیشتر، شبا میزنن. بیا خوابگاه بیمارستان.
گفتم: نه. توی خونه میخوابم.
گفتی:
- بیا. تعارف نکن. توی این شهر نمیشه تعارف کرد. همه جاها، مال همه است.
ساکت شدم.
گفتی:
- کاراتو که کردی بیا بیمارستان. من اونجام. بگو بیگدلی. تو پرستارا فقط یه بیگدلی هست. معرفیت میکنم برا خوابگاه مردا.
دیگر حرفی نزدم. همیشه فکر میکردم به راستی میخواستی ازدواج کنی یا فقط دروغی گفته بودی که مرا وادار به اعتراف کنی، که بگویم دوستت دارم.
دلم میخواست حرفی بزنم. چیزی بپرسم. گفتم:
- چند وقته اینجایی؟
گفتی:
- اصلاً نرفتم. از همون اولش.
بعد پرسیدی:
- ازدواج کردی؟
گفتم: نه. گیر جنگیم فعلاً.
این چه حرفی بود که زدم! مثل همیشه. من اصلاً به فکر ازدواج نبودم. حداقل تا زمانی که خودم را به خاطر تمام سهلانگاریها مجازات کرده باشم.
دیگرچیزی نپرسیدی. شاید در این لحظه ترجیح میدادی که اصلاً مرا نمیدیدی. اگر نمیایستادی شاید دیگر هرگز تورا نمیدیدم. دلم میخواست خشم یا غمی را که در صدایت بود رها میکردی.
پرسیدم: تو چطور؟
زهرخندی زدی و گفتی:
- آره. گفته بودم که.
یعنی راست میگفتی؟
به خانه رسیدیم. پیادهام کردی. سؤالی بیخ گلویم را گرفته بود. اگر نمیآمدم بیمارستان، اگر دیگر نمیدیدمت، فرصت پرسیدن دست نمیداد. دندهعقب گرفتی و سرت را به علامت خداحافظی تکان دادی...