طوبیترین تصویر یک زندگی...
پدربزرگم از آن پیرمردهای خوشذوق بود، از آنها که برای هر موقعیتی حکایتی در آستین دارند و بهوقتش، سربزنگاه و مثل آسِ آخر بازی رو میکنند.
رابطهاش با مادربزرگم هم دیدنی و دقتکردنی بود.
اسم مادربزرگم طوبا بود و پدربزرگ وقتهایی که حال دلش خوب بود، و کِیفش کوک، وقتهایی که تهِ دلش قُل میزد به مادربزرگم ابراز احساسات کند، طوبی صدایش میکرد. طوبا نه، طوبی. یعنی تهِ اسم صدای «ای» میگذاشت نه «آ» و این طوبی باای، یعنی دوستت دارم، یعنی چه خوب که زنمی و یعنی بمونی برام.
همین طوبیِ خالی را میگفت، اما انگار در قراردادی نانوشته بین خودش و مادربزرگم قرار کرده بودند هر وقت گفت طوبا که هیچی، ولی وقتی گفت طوبی یعنی همهچی.
یک روز، نزدیکهای عید، وقت خانهتکانی، وقتی مادربزرگ داشت چینیهای عزیزش را میشُست و من داشتم خشکشان میکردم، پدربزرگ از راه رسید: «طوبی، ببین چی برات خریدم!»
و از توی کیسهای که دستش بود یک کوزهی کوچک ساده و بیلعاب درآورد و یک قیف کاغذی.
مادربزرگم ذوق کرد. فقط یک کوزه بود، با یک مشت تخم شاهی لای کاغذ، اما مادربزرگ طوری ذوق کرد که انگار برایش النگو خریده و رو به پدربزرگم با خنده گفت: «چه یادت مونده!»
اوایل آن سال، یعنی چیزی حدود یازده ماه پیش، مادربزرگم وقتی داشته هفتسین را جمع میکرده گفته بوده «سال دیگه، اگه زنده بودیم، کوزه سبز میکنم» و پدربزرگم نزدیک یک سال این را در نهانخانهی ذهنش نگه داشته بوده و حالا شال و کلاه کرده و رفته بود هم کوزه خریده بود و هم تخم شاهی.
چند دقیقه بعد، مادربزرگم داشت تخم شاهیها را میخیساند و پدربزرگم داشت چای میخورد و با هم گپ میزدند و من با خودم فکر میکردم همین، همین تصویر سادهی بهظاهر روزمره را، همین که زنی ایستاده کنار ظرفشویی و مردی دارد چای میخورد باید قدر بدانم و یک گوشهی امن از ذهنم ثبت کنم، چون شاید این طوبیترین تصویر یک زندگی باشد.