تعداد بازدید: ۳۲۲
کد خبر: ۲۵۵۴۹
تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰ - 2026 21 February
ماجرای واقعی

ازدواج در تنگنای ۴۰ سالگی

ازدواج در تنگنای ۴۰ سالگی چهل سالم که شد ترس تمام وجودم را فرا گرفت... شوخی نبود. چهل سالم شده بود و هنوز ازدواج نکرده بودم.
نویسنده:
فاطمه زردشتی نی ریزی

مادرم راست می‌گفت، تقصیر خودم بود. کم خواستگار نداشتم و روی هر کدام یک عیب و ایراد گذاشته بودم، از کم‌مویی و کچلی گرفته تا کوتاهی قد و نداشتن تحصیلات عالیه و... و حالا نتیجه‌اش این شده بود که در چهل سالگی هرچند برای خودم کارمند بودم و دستم توی جیب خودم بود، اما ترس از آینده در دلم رخنه کند...

سعی می‌کردم به روی خودم نیاورم، اما مگر رفتار‌های اطرافیان می‌گذاشت؟ از یک طرف طعنه‌ها و کنایه‌ها و آرزوی بخت سبز برای من و از طرف دیگر فرستادن خواستگارانی که الحق سرشان به تن‌شان نمی‌ارزید، اعصابم را به هم می‌ریخت. یکی معتاد بود و یکی زن مرده، یکی بیکار و دیگری بی‌پول... نمی‌خواستم خیلی مته به خشخاش بگذارم، اما واقعاً سطح آنها خیلی از من پایین‌تر بود.

خواستگارانی را رد کرده بودم که به مراتب از آنها بهتر بودند و حالا اگر یکی از اینها را قبول می‌کردم، مسخره خاص و عام می‌شدم. بدتر از همه، اما شاید فشار پدر و مادرم و ترس‌شان از آینده من بود. اصرار پشت اصرار که دست از لجبازی بردارم و به یکی از این خواستگار‌ها جواب مثبت بدهم، بلکه سایه سری داشته باشم.

مجید که به خواستگاری‌ام آمد گفتم نه! ۶ سال از من کوچکتر بود و دیپلم هم نداشت. در مغازه‌ای شاگردی می‌کرد و قرار بود در آینده برای خودش مغازه‌ای راه بیندازد...

مجید را عمه اختر معرفی کرده بود... خانواده‌اش برایش دنبال دختری بساز و زن زندگی بودند و به قول عمه اختر چه کسی بهتر از من؟

«نه» که گفتم، نق‌نق‌ها شروع شد. پدرم چشم و ابرویش را در هم کشید و مادرم شیرش را حرامم کرد. مجید نه معتاد بود، نه زن مرده، نه بیکار، و اینها از نظر خانواده‌ام کافی بود تا به او جواب مثبت بدهم...

خیلی با خانواده‌ام کلنجار رفتم تا متقاعدشان کنم، اما این بار نشد و بله را درحالی به مجید دادم که واقعاً دلم راضی نبود...

حالا زن مجید بودم و قرار بود تا چند ماه دیگر زندگی مشترکمان را زیر یک سقف شروع کنیم.

سعی کردم زن خوبی برای مجید باشم. با خودم گفتم حتماً تقدیرم این بوده و حالا که سرنوشت این را خواسته، زن خوبی برایش می‌شوم اماخیلی طول نکشید که متوجه شدم مجید واقعاً مرد زندگی من نیست...

اولین بار که به شوخی جلوی دوستانش مرا پیرزن خطاب کرد، دلم شکست... هنوز دو سه هفته بیشتر از عقدمان نگذشته بود و با دو سه تا از دوستان و همسران دوستانش رفته بودیم بیرون... صحبت از چاقی بود و لاغری که یکهو مجید با خنده گفت:

- خانم منم اگرچه سن و سال یه پیرزن رو داره ولی خوب تونسته خودشو کنترل کنه که چاق نشه!

همه خندیدند و حرف مجید انگار آب سردی بود بر پیکرم...

دلم خیلی گرفته بود، اما دوست نداشتم شروع زندگی‌مان با دعوا باشد. سعی کردم به روی خودم نیاورم و گلایه نکرده، این قضیه را تمام کنم، اما انگار تازه شروع متلک‌ها و کنایه‌های مجید بود...

یکی دو روز بعد خانه برادرش مهمان بودیم و من که در حال تماشای تلویزیون بودم از پسربرادرش خواستم صدای تلویزیون را بلندتر کند که ناگهان دوباره حرف مجید مثل پتکی بود که بر سرم فرو آمد...

- حق داری نشنوی. کم‌کم داری با این سن و سال سمعک لازم میشی!

و جلوی همه شروع کرد به خندیدن...

این بار، اما اخم‌هایم را کشیدم توی هم و تا آخر مهمانی درست و حسابی جواب حرف‌هایش را ندادم.

مهمانی که تمام شد، در طول مسیر از دلخوری‌ام گفتم و از اینکه حرف‌های او قلبم را شکسته، اما مجید به جای عذرخواهی موضوع را سرسری گرفت. گفت منظور بدی نداشته و خواست زیاد حساس نشوم!

*****

آن روز خواهر مجید بچه دار شده بود و قرار بود برای چشم‌روشنی به خانه‌اشان برویم. خانه شلوغ بود. مجید بچه را بغل گرفت و او را بوسید که خاله‌اش به حرف آمد...

- ایشالا روزی خودت آقا مجید، یه دو جین بچه دور و برتو بگیرن!

و این حرف مجید بود که با اشاره‌اش به من باز دلم را سوزاند...

- والا خاله تو این سن و سال، شما دعا کن ما همون یه دونه رو هم بتونیم بیاریم!

سکوت همه جا را فرا گرفت و همه چشم‌ها ناخودآگاه خیره شد به من...

داشتم خفه می‌شدم انگار. این تحقیرها، طعنه‌ها و کنایه‌ها تا کی قرار بود ادامه داشته باشد؟ چهار پنج ماه بیشتر از عقدمان نگذشته بود و مجید به هر بهانه‌ای مرا دست انداخته و سن و سالم را به رخم می‌کشید. تا پایان مهمانی با مجید حتی یک کلمه هم حرف نزدم، به طوری که همه متوجه رفتار سردم با او شدند.

از خانه که بیرون زدیم مثل بمبی منفجر شدم...

گفتم که خواستگاران بهتر از او را رد کرده‌ام و قرار نیست او به خاطر سن و سال کمترش هر طور دوست دارد رفتار کند. گفتم رفتارش در حد یک پسر ۱۸ ساله هم نیست که باید بداند با یک زن چگونه رفتار کند. گفتم تمایلی به ازدواج با او نداشته‌ام و اگر اصرار خانواده‌ام نبود، محال بود به او جواب مثبت بدهم...

توقع داشتم معذرت‌خواهی کند، بگوید اشتباه کرده و قول بدهد رفتارش را تکرار نکند، اما انگار مجید وقیح‌تر از این حرف‌ها بود... خیلی راحت توی چشم‌هایم زل زد و گفت اگر مرا انتخاب کرده به‌خاطر شغل و درآمدم بوده وگرنه هیچوقت حاضر نمی‌شد با زنی که شش سال از او بزرگتر است ازدواج کند.

اینها را گفت و حتی به رویم آورد که از حرف‌هایی که زده پشیمان نیست...

دیگر نمی‌توانستم مجید را تحمل کنم، حتی به اصرار خانواده‌ام... ماندن در تنهایی بهتر از ماندن با مجید بود...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها