تعداد بازدید: ۱۹۰
کد خبر: ۲۵۵۴۵
تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰ - 2026 21 February
ماجراهای من و بی‌بی

یَی موقِی نری بری عامو و عمّات چی بیگیه

نویسنده : گلابتون

از در که آمدم تو بی‌بی به تته‌پته افتاد...

- هوی گلابی چته مث سر خر مییِی توووو؟

- وا! دس شما درد نکنه! یه کم مؤدب باش بی‌بی جان. سر خر چیه؟

- دروغ مگیم میه؟ یَی اُهُنی، اوهونی، دَری، لغطی، یا اللهی...

- وا، بی‌بی، خو من همیشه با کلید میومدم، چیزی‌ام نمی‌گفتین، چی شده چن روزه میام تو، اینطوری واکنش نشون می‌دین؟

- هیچی، ماخاسم بینم خودُت شهور دری در بزنی، دیدم نه، حتماً من بویه ازُت بگم...

- من که فک نمی‌کنم برا این باشه بی‌بی. حالا واقعاً بگین موضوع چیه؟

- هیچی. موضوع چی، چیه؟

- همونی که تا من میام دس و پاتونو گم می‌کنین، هی میگین خبر بده...

- وا! دختر میگم خو هیشطو نی، بری چه الکی حرف در مییَری؟

- با کسی تلفنی حرف می‌زدین بی‌بی؟

-‌ای خدا بزنه تو سرُت! خجلت نیکشی بری من ایطو میگی؟ حیا نیکنی؟ دختر چَش سفید...

- عه، بی‌بی منظوری ندارم. گفتم شاید یه چیزیه میخواین منو سورپرایز کنین مثلاً...

- سولپیلیز بُخوره تو او سَرُت... آدمی تو که سولپیلیزُت کنم؟

-‌ای بابا، اصلاً ببخشید، من اشتباه کردم.

رفتم به سمت آشپزخانه که صدایم زد...

- هوووی، کجاااا؟

- وا! دارم میرم آب بخورم بی‌بی خب...

- بیخود، بیا بتُمرگ!

- وا! ینی چی بی‌بی؟ تشنمه خو!

- بیا بیشین من برت مییَرم...

- عه، نمی‌خواد بی‌بی، خودم میارم خب.

*****

به آشپزخانه که رفتم تازه دوزاری‌ام افتاد...

- بی‌بی...

- هومممم؟

- بی‌بی...

- هوووممم؟

جلوی در آشپزخانه ایستادم...

- بی‌بی؟

- مرگ و بی‌بی، درد و بی‌بی... چه مرگُته خو هی بی‌بی، بی‌بی، بی‌بی...

- چرا دوباره بساط قلیون راه انداختی بی‌بی؟ مگه دکتر نگفت اصلاً قلیون مصرف نکنید؟

- خو حالا...

- خو حالا چیه بی‌بی؟

- گلاب یَی موقِی نری بری عامو و عمات چی بیگیه، وگرنه وای به حالُت...

- ولی آخه... شما قول دادی بی‌بی...

- ولی و مرض، با‌ای گیرونیا و وضع مملکت، هر کی بِجی من بود الان شیره مصرف می‌کرد...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها