هرگز از راه باطل نمیشود به مقصد صحیح رسید
/ مرحوم شیخ مفید از معصوم (سلام الله علیه) نقل کرد: دعایی مستجاب است که دعا کننده موحد باشد. بداند فقط از خدا چیزی میخواهد و لا غیر! اگر کسی چشمش هم به داروی خودش باشد، هم به رهنمود طبیب و هم به دستگاه تغذیه و تجزیه و مانند آن باشد و خدا را هم یکی از این علل و اسباب بداند، چنین دعایی موحدانه نیست؛ یا بی اثر است یا کم اثر.
ولی اگر بگوید خدایا همه اینها فیض تو هستند و همه اینها را تو تدبیر میکنی و همه دستاندرکاران تو هستند، من از تو میخواهم که مسببالاسباب هستی؛ فرمودند: این دعا یقیناً مستجاب است، دعای موحد ممکن نیست رد بشود!
/ این که به ما گفتند: دعا در همه حال خوب است، ولی با زبانی که معصیت نکردی اگر دعا بشود، آن اثرش خوب است، این چند معنا دارد. اگر کسی اهل گناه نبود، زبان او زبان گناه نیست، با زبان طیب و طاهر دعا میکند؛ این مستجاب میشود؛ این بخش اساسی اش!
/ هرگز از راه باطل نمیشود به مقصد صحیح رسید، و به تعبیر دیگر «هرگز هدف وسیله را توجیه نمیکند».
سعادت از راه گناه به دست نمیآید، توفیق از راه اختلاس و امثال ذلک به دست نمیآید.
سالار شهیدان حسینبن علی (سلام الله علیه) به این دو اصل تنبه داد که حق مدار باشید، یک؛ و برای رسیدن به حق از وسیله باطل کمک نگیرید، دو. زیرا هرگز پایان راه باطل، حق نیست. هرگز نمیتوان از راه باطل به مقصد صحیح رسید. نمیشود گفت، چون مقصد صحیح است، از هر راهی میشود رسید! خوبی هدف، حق بودن هدف، مسیر را توجیه نمیکند.
/ همه ما میدانیم دروغ چیز بدی است؛ اما باید بدانیم دروغ دو قسم است، تنها دروغ قولی نیست! گاهی انسان کذب فعلی دارد، گاهی کذب قولی دارد. دروغ قولی این است که آدم یک گزارش خلاف بدهد، این معلوم است. اما یک کاری بکند که این کار نشانه یک مطلبی باشد، ولی این نشانه در او نباشد؛ این دیگر کذب فعلی است.
اگر کسی لباس روحانیت بپوشد و آدم خوبی نباشد؛ این دروغ عملی است. چون معنای این لباس این است که ادعا میکند من آدم خوبی هستم، این فعل است! اگر کسی آدم خوب نباشد، این دروغ فعلی است؛ دروغ که تنها اختصاصی به زبان ندارد!
حالا اگر یک مطلبی را از ما سئوال کردند، ما با اشاره سر در جای نفی اثبات کردیم، در جای اثبات نفی کردیم آیا دروغ گفتیم یا نه؟ با اینکه سر تکان دادیم، یا دست اشاره کردیم! پس گاهی کذب فعلی است، گاهی کذب قولی است. گاهی انسان عمری در تحت ولایت شیطان است و با دروغ دارد زندگی میکند؛ میگوید: من مؤمن هستم، من شیعه هستم؛ این مشکل را چه کنیم! به ما گفتند منشاء این دروغ همان «حب نفس» است؛ بنابراین ممکن است ما «جامه روحانیت» بپوشیم، اما بر فرض عصای موسوی گرفتیم، دست موسی کجاست؟!
بر فرض آدم یک عمامهای و یک لباسی و یک جامهای و یک منبری و یک محرابی، حالا اینها شده عصای موسی. دست موسی کجاست؟ یا آدم انگشتر سلیمانی را پیدا کرده، انگشت سلیمان کجاست؟! تا آن دل نباشد، این جامه نقشی ندارد.
