قهوَه را هم از ما بَگرفتند؛ حالا با چی بیدار بَمانیم؟
ما دیگر فکر نَمیکردیم قهوَه آخر خطِ بدبختی باشد. آخر نه تَریاک و شیره زهر ماری بود که بویش بَرود توی یقه، نه نوشیدنی که آدم را بَ کلانتری روان کوند؛ فقط یَک فینجان سیاه بود که عقل را بیدار میکند و دل را آرام.
اما اخیراً، قهوَه هم درین وُلسوالی نرخش بالا بَگرفت و رفت جزو کالاهای استَراتژیک!
حالا قهوَهخور نَیریزی اول پُرسان مَکوند: «برادر، قَیمتش چند شده؟»
اگر دید رَقمش بالا است، مَگوید: «باشد، من همین بویش را مَکشم!»
دیگر مَثال پیش نیست در قهوَهخانه یا کافیشاپ، یَکی گفتَه کوند: «حساب با من!»
همین جمله باعث میشود سه نفر یواشکی بَروند تَشناب (=آبریزگاه) و یَکیشان هم دیگر برنگردد!
قهوه اصغر را یادَتان است؟ همانجا که قبلاً دو فینجان میخوردی یَکیاش مهمان اصغر بود. حالا اصغر اول فنیجان را میآورد، بعد مَگوید: «پول نقد یا کارت؟ قهوَه نسیه نداریم، رفاقت هم گَران شده!»
مردم وُلسوالی نَیریز که سالهای اخیر برای فرار از دود و نوشیدنی و بدبختی قهوَهخور شده بودند، حالا یا کمقهوَه شدهاند یا بیقهوَه؛ و هر دو خطرناکاند!
کمقهوَه صبحها خمار است، ظهرها کِسل، عصرها با زن و بچه جر و بحث دارد، شبها هم مَگوید: «کاش یَک فینجان میبود.»
بیقهوَه؟ او دیگر بحران شخصیتی است!
در هفتَهنامه نَیریزان فارس خواندم که در نَیریز ۲۶ گروه نجات NA است با ۴۵۰ عضو. حالا اگر معتادان قهوَه هم بَخواهند بَروند آنجا، بَ خدا صندلی کم میآید!
کنار معتاد تَریاک و زهرماری یَکی میگوید: «من روزی پنج فینجان روبیستا میزدم.»
دیگری گَریه میکُنه: «لاتهام را از من گرفتند.»
بَ نظر من خودِ NA باید بَ اربابان این وَلایت گفتَه کوند: «برادران، اول خودَتان باید بیایید گَرانی را ترک کونید!»
هیییی، این هم عاقبت یَک تفریح سالم؛ نه سینما درست داریم، نه کونسرت، نه دلخوشی؛ گفتیم لااقل قهوَه بَخوریم که عقلمان بیدار بَماند.
در این وَلایت، مواد مخدر راه خودش را دارد و قَلیان مشتری خودش را؛ اما قهوَه، چون تنها اعتیادی بود که با عقل شروع میشد، اربابان وَلایت آن را هم از ما بَگرفتند!