تعداد بازدید: ۱۸۸
کد خبر: ۲۵۴۴۲
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۰ - 2026 07 February
ماجراهای من و بی‌بی

میه کسی نیگا ای روغن نَواتیا می‌کرد؟

نویسنده : گلابتون

بی‌بی ایستاد بالای سرم...

- بیا!

-‌ای چیه بی‌بی؟

- کاسه!

- چیکار کنم بی‌بی؟

- برو خونِی یکی اَ همسایا چار تا قاشوق روغن بُسو بیا... روغن تموم کردیم، امروز صُبم دنیارِ گشتم بری روغن، روغن نیس!

- آره. منم شنیدم روغن نایاب شده بی‌بی. میگن میخواد گرونم بشه...

نگاهم کرد...

- هیچی نگو تا دهنُم وانشه ننه، هیچی نگو، روغن می‌خوردیم، روغن محلی، چه روغنی! ینی میه کسی نیگا‌ای روغن نَواتیا می‌کرد؟ حالا بری چار تا قاشوق روغن نَواتی بری ته قابلمه، بویه بیریم گِدِی کنیم! بیگیر‌ای کاسو رِ پا بوشو اَ سَرِ جات، تا بعد بینیم بویه چه خاکی تو سرومون بکنیم...

*****

کاسه خالی را گرفتم جلوی بی‌بی...

بی‌بی آن را از دستم گرفت...

-‌ای خو خالیه...

- آره بی‌بی.

- بری چه؟ میه نگفتم برو اَ یکی بسون بیا.

- خونه هرکی رفتم یه چیزی گفت بی‌بی... سوری خانم گفت تموم کردیم. دختر عباس آقا گفت مامانم خونه نیس من اجازه ندارم! زیور گفت روغن نداریم میخوای بجاش قند یا شکر ببر! زینت خانمم گفت منم داشتم میومدم از خودتون قرض بگیرم!

-‌ای خدااااا، چه گرفتاری شدیم... همشم میگن کمبود نیس، کمبود نیس!

بی‌بی همانطور داشت به زمین و زمان ناسزا می‌گفت که گوشی‌اش زنگ خورد...

- نیگا کن بین کیه دختر.

- اصغرآقاس بی‌بی...

- جواب بده بین چی‌چی میگه خب...

گوشی بی‌بی را برداشتم.

- الو... سلام اصغر آقا، حال شما؟ عه؟ واقعاً؟ چشم، چشم... الان میام، نگهش دارینا! اومدم.

تلفن را قطع کردم و رو کردم به بی‌بی...

- اصغر آقا میگه یه شیشه روغن یه لیتری زیر خرت و پرتای مغازه پیدا کردم، به بی‌بی بگو بیاد ببره.

بی‌بی سراسیمه بلند شد...

- عه؟ نپه من زودی برم و بیام!

هنوز بیرون نرفته بود که صدایش زدم...

- بی‌بی...

- هااااااا؟

- اصغر آقا گف پلاستیک مشکی تموم کردم، به بی‌بی بگو یه پلاستیک مشکی‌ام همراش بیاره تا روغنو بذارم توش کسی نبینه!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها