آروم باش
/ خرج کن. ببخش. از همون چیزایی که داری. از همون رزق و روزیایی که دستت رسیده.
چیزایی که خدا رسوند، فقط برای خوردن و جمع کردنت نیست، برای پخش کردن هم هست، برای رسوندن به دست یکی دیگه هم هست. حواست باشه. قبل از این که اون روز عجیب بیاد؛ اون روزی که هیچ معاملهای توش نیست. حتی یه لحظه زمان هم نمیتونی بخری. شفاعت هم توش نیست. اون شفاعت هم که بهش دل خوش کردی، به شرطی بود که تو هم یه قدمی برداشته باشی. اون قدم رو هم امروز باید برداریم اگه الان کاری نکنی، اون روز دستت خالیه. دلت میسوزه. اما دیگه دیر شده. اونایی که خرج نمیکنن، نمیبخشن، نمیدن، در واقع به خودشون بد میکنن. نه فقط، چون ندادن، بلکه، چون فرصت ساختن دل و دنیا رو سوزوندن.
نتیجه این که: زندگی همین حالاست. همین لحظهها. پس تا فرصت هست، ببخش. تا فرصت هست، خرج کن. از داشتههات. از مالت. از جونت حتی. برای خدا. برای خوبی. برای آدمها. برای این که یه ذره از نور توی دلت بمونه.
نگه ندار برای بعد. چون یه روزی میاد که حتی دستت هم به جیبت نمیرسه. فقط تویی و اونچه قبلاً دادی. پس حواست باشه. تا نفس هست، فرصت هست. دستت رو خالی نذار.
/ بعضی وقتا، احساس میکنی تنهایی. حس میکنی هیچکس تو رو نمیفهمه.
دلت میلرزه، دلت میگیره، ولی یه کسی هست که همیشه هست. همیشه حواسش بهته. حتی اگه خودت ندونی چی میخوای، اون میدونه. پس آروم باش.
اون مهربونتر از هر کسیه که فکرش رو بکنی. فقط کافیه باورش کنی و بسپری دلتو بهش. اونی که قدرت داره، علم داره، مهر داره، و از تو دور نیست.
/ آیه «لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ * قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» میگه:
دین اجباره؟ نه بابا. زور که توی کار خدا نیست.
خدا به دلِ آدم کار داره. دین، یه چیز دلیه، نه ظاهری. یه اعتقاده، نه یه نمایش. ایمان باید از تو دل بجوشه، خودت باید بخوای. خودت باید انتخاب کنی.
البته وقتی از دلت جوشید اون وقت ساری و جاری میشه در تمام رفتار و کردار و گفتارت روش و منش ات. راه روشنه. بیراهه هم روشنه.
خودت میفهمی؛ و فرقشون معلومه.
میخوای بری سمت نور؟ برو.
میخوای بمونی توی تاریکی؟ اونم انتخاب خودته.
اگه دیدی یه چیزی، یه کسی، یه فکری داره از خدا دورت میکنه، ردش کن. نذار توی دلت جا خوش کنه. اونا اسمشون «طاغوته». یعنی هرچی که میخواد تو رو از حق دور کنه. فرقی نداره بت باشه، آدم باشه، پول باشه، فکر غلط باشه. همهشون طاغوتان.
اگه دلتو به خدا بدی، بدون که چسبیدی به یه طناب محکم. این طناب همون «عروهالوثقی»ست. دستتو میگیره، محکم.
خدا همه چیزو میدونه. نمیتونی وانمود کنی مؤمنی، ولی تو دلت یه چیز دیگه باشه. با خدا نمیشه فیلم بازی کرد.
نتیجه اینکه:
زندگی مثل یه دو راهه است. یه راه میره سمت خدا، یه راه سمت بیراهه. یکی نور داره، یکی تاریکی. ولی انتخاب با توئه.
هیچکس حق نداره دستتو بکشه به زور. نه سمت خوب، نه سمت بد. خودت باید بخوای.
اگه دین با زور باشه، میشه پوسته. دین واقعی یعنی برسی به حقیقت؛ و این فقط با دل ممکنه، نه با ترس. وقتی دلت با خدا باشه، دیگه گم نمیشی دیگه نمیترسی. چون تکیه دادی به کسی که همیشه هست.
حتی پدر اجازه نداره بچهشو با زور مسلمان کنه. چه برسه به بقیه.
حواست باشه. هر صدایی رو دنبال نکن. هر نوری، نور واقعی نیست. ولی خدا؟ نور خالصه. امن و بیانتها؛ و انتخاب با توئه.
