تعداد بازدید: ۲۲۴
کد خبر: ۲۵۰۷۹
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 20 December
ماجراهای من و بی‌بی

مدرسه خو هیچی، خدارِ شکر مملکت تعطیله!

نویسنده : گلابتون

اسی که آمد تو، بی‌بی گفت:

- هاااا؟ تو کجا بودی اسی؟

- خونه.

- ننه‌ات کو؟

- رف آرایشگاه، به من گفت بیام اینجا.

- ننه ات بیخود کرد با تو. تو میه مدرسه ندری؟

- مدرسه‌مون تعطیل شده بی‌بی. دیروزم تعطیل بود. فردام تعطیله.

- تعطیله؟

- بله بی‌بی.

- بری چه؟

- نمیدونم، میگن برا مریضی و ایناس.

- تو خو باکیت نیس.

- من باکیم نی. شاید بقیه باکیشون باشه بی‌بی.

- اگه دو نفر باکیشون باشه بویه مدرسه رِ تعطیل کنن؟ ما مکتب‌خونه که میرفتیم، اگه ماخاسیم سقطم بیشیم تعطیل نیکردن. هی هر روز هر روز هر روز تعطیلی! مدرسه خو هیچی، خدارِ شکر مملکت تعطیله! یی روز اُوو نیس، یی روز برق نیس، یی روز گاز نیس.

- خو بی‌بی جون، برامون تو خونه کلاس آنلاین برگزار می‌کنن. والدینم باهامون کار می‌کنن... مشکلی نیس که.

- الان ننه‌ت دره تو آرایشگاه با تو کار می‌کنه؟ پیشونو سیا بچم اَ صب مث سگ جون بکنه کار کنه، بده مدرسه غیرانتفاقی، بیا! ایَم آخرُش!

اسکندر کیفش را گذاشت زمین که رو کردم به بی‌بی.

- خب بی‌بی جون، من برم بیرون و بیام دیگه...

- تو کجاااااا گلابی؟

- عه! گفتم که بی‌بی جون، با زری قرار دارم، برم.

- لازم نکرده. میتمرگی تو خونه.

- وا! چرا بی‌بی؟ من دیگه چرا؟

- الان‌ای بچو کلاس آیلاندُش شروع بشه، مُردا تو گور ماخان بیان یادُش بدن؟

- ولی آخه...

- ولی و درررد!

- نشستم روی زمین که بی‌بی بلند شد...

- کجا بی‌بی؟

- من نه حوصله تورِ درم، نه اسی، نه کلاس آیلاند، برم یی سری اَ مش موسی بزنم بیام.

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها