روایت سقوط آرام و برخاستن دوباره
گفتگو: محدثه همایونی
کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و کارشناس مشاوره بیماریهای رفتاری مرکز بهداشت شهرستان نیریز: گاهی مسیر زندگی نه با یک فاجعه بزرگ، بلکه با یک «غفلت کوچک» تغییر میکند. گاهی سقوط، صدای بلندی ندارد؛ آرام و بیصدا اتفاق میافتد تا جاییکه یک روز چشم باز میکنی و میبینی از خودت دور شدهای.
اما در دل همین تاریکیها، نقطهای هست که انسان دوباره متولد میشود؛ نقطهای که تصمیم میگیری برخیزی، خودت را دوباره بسازی و تبدیل شوی به نسخهای آگاهتر، شریفتر و قدرتمندتر از گذشته.
روایت پیش رو، داستان انسانی است که از دل همان نقطه تولد دوباره برخاسته است...
خودتان را معرفی کنید و از زندگیتان بگویید
من... هستم، ۴۴ ساله. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم؛ نه در رفاه کامل، نه در سختی مطلق.
اما همیشه چیزی در درونم آزارم میداد: احساس دیده نشدن.
در سالهای نوجوانی، مدام تلاش میکردم ثابت کنم ارزش دوست داشتن دارم؛ دنبال تأیید، توجه و پذیرفته شدن بودم.
وقتی پا به بیستسالگی گذاشتم، انگار دنیا رنگ تازهای گرفت؛ مهمانیها، جمعهای شلوغ، روابط هیجانانگیز، اما کوتاه...
ظاهر شادم واقعی بود، اما پشت آن، تنهایی عمیقی پنهان شده بود. در همین تنهایی بود که اشتباهات شروع شد؛ رابطههایی بدون شناخت و گاهی بدون محافظت. هر بار با خودم میگفتم:
«یه بار که چیزی نمیشه!».
اما آن «یک بار»ها تبدیل شدند به «بارها» و من هر روز از خودم کمی دورتر میشدم.
وقتی نتیجه آزمایش را دیدم، انگار زمان ایستاد. نه گریهای بود، نه صدایی؛ فقط ضربان تند قلبم. همانجا فهمیدم گاهی زندگی برای بیدار کردن ما از درد استفاده میکند.
از آن روز مسیرم تغییر کرد. درمان شروع شد، اما مهمتر از درمان، شناخت ارزش وجودی خودم بود. یاد گرفتم از بدنم مراقبت کنم، برای خودم احترام قائل شوم و بفهمم سلامت چه سرمایه بزرگی است.
امروز که داستانم را میگویم، نه برای ترحم است و نه هشدار.
برای این است که حتی یک نفر کمتر اشتباه کند، کمتر آسیب ببیند و بیشتر خودش را دوست داشته باشد.
چطور مبتلا شدید؟
صادقانه بگویم: درگیر روابط بدون محافظت بودم و فکر میکردم جوانم و اتفاقی نمیافتد.
اما HIV فقط یک لحظه سهلانگاری میخواهد.
کاش آن زمان کسی این جمله ساده را جدی به من گفته بود.
بعد از فهمیدن بیماری چه واکنشی داشتید؟
اول شوک؛ بعد ترس و شبهایی پر از گریه.
اما کمکم فهمیدم باید بایستم، باید درمان را شروع کنم و دوباره زندگی کنم.