تعداد بازدید: ۲۶۱
کد خبر: ۲۴۹۵۷
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۳۰ - 2025 06 December
بر اساس یک سرگذشت واقعی

پایان ۱۸ سال سکوت

پایان ۱۸ سال سکوت
نویسنده : سمیه نظری

از همان روز خواستگاری، دل خوشی از علی نداشتم. سادگیِ بیش از حدش، کم‌حرفی و خجالتی‌بودنش برایم جذاب نبود. اما وقتی یادم به اشک‌های مادرم و نگرانیِ همیشگیِ خانواده‌ام از «حرف مردم» افتادم، پا روی دلم گذاشتم.

ازدواج بدون شناخت

پدرم کاسب‌کار بود با ۵ دختر مجرد در خانه. همین کافی بود تا همیشه در چشم‌های او و مادرم نگرانی موج بزند. من ۲۰ ساله بودم و دو خواهر بزرگتر از خودم هنوز ازدواج نکرده بودند. شاید بهتر بود سخت نمی‌گرفتم و بی آن که علی را واقعاً بشناسم به او جواب «بله» بدهم.

علی، پسر سربه‌زیر و کم‌حرفی بود؛ جوانی آرام که در مغازه برادرش کار می‌کرد و از شلوغی و معاشرت گریزان بود. عمه‌اش مرا برای ازدواج به او معرفی کرد. سکوت و انزوایش از همان ابتدا برای مادرم عجیب بود، اما من بیش از هر چیز، از نداشتن هیچ حسی به او می‌ترسیدم.

بالاخره بله را گفتم. گفتم می‌رویم زیر یک سقف و به زندگی گرم می‌شود. در کمتر از شش ماه عروسی کردیم؛ ساده، سریع و بدون شناخت کافی. زن و شوهری شدیم که انگار زبان هم را نمی‌فهمیدیم. من بی‌چون و چرا بله‌قربان‌گوی او بودم، دوستش نداشتم، اما به خودم قول دادم عاشقش شوم و زندگی خوبی را برایش بسازم.

روز‌ها گذشت و تفاوت‌ها بیشتر شد؛ او از رفت‌وآمد بیزار بود، حتی نمی‌خواست به خانه پدرم یا پدر خودش برویم. اجازه نمی‌داد خودم تنها خرید کنم، سفر و پارک رفتن را دوست نداشت و زود عصبانی می‌شد.

اختلافات خیلی زود خودش را نشان داد. از شلوغی و در جمع خانواده فراری بود. حتی حاضر نبود با خانواده‌ها تا همین پارک برویم. وقتی به خانه پدرم می‌رفتم، مرا جلوی در پیاده می‌کرد و می‌گفت: «یک ساعت دیگه میام دنبالت.»

در مهمانی‌ها همه به من نیش و کنایه می‌زدند که شوهرت کو. همه می‌دانستند که از جمع فراری است.

همه‌چیز در سکوت و ترس می‌گذشت

یک‌بار که با اصرار خواستم بیرون برویم، چنان عصبانی شد که ظرف غذا را به سمتم پرتاب کرد. جاخالی دادم و ظرف به دیوار خورد. آن روز برای اولین‌بار در زندگی حس ناامنی کردم.

چند ماه از زندگی مشترکمان گذشته بود که کار در مغازه برادرش را رها کرد. می‌گفت «آقا بالاسر نمی‌خواهم». مدتی بیکار ماند، بعد کارگر ساختمان شد. اما هر بار به بهانه‌ای کار را رها می‌کرد. اگر حرفی می‌زدم، صدای فریادش تا سر خیابان می‌رفت و من از ترس ساکت می‌شدم.

وقتی ماجرا‌ها را برای خواهرش گفتم، انگاری می‌شناختش و خیلی زود حق را به من داد. دلداری‌ام داد و گفت: «صبر کن، درست می‌شود.»، اما هیچ‌چیز درست نشد. من کم‌کم از خانواده و دوستان فاصله گرفتم. روز‌ها در سکوت فقط به انتخاب اشتباهم فکر می‌کردم.

آن صبحی که مادرم ناگهانی به دیدنم آمد، با دیدن چشم‌هایم همه‌چیز را فهمید. آن روز خیلی از بخت سیاهم گریه کردم و دیگر نیازی به توضیح نبود. همان روز با او به خانه پدر برگشتم.

پدر و مادرم گفتند بگو طلاق می‌خواهم تا بترسد. هرچند می‌دانستم حتی از سخن گفتن در مورد طلاق واهمه دارند و طلاق را کاری خلاف عرف می‌دانند. فردای آن روز، علی آمد. سرش را انداخت پایین و هیچ حرفی نزد. آخر سر قول‌داد تغییر کند. دوباره خام شدم و برگشتم. اما تغییرات فقط یک هفته دوام آورد. او نمی‌توانست عوض شود.

پسرم نقطه امید زندگیم شد

ناخواسته باردار شدم. تا سه ماه کسی خبر نداشت. وقتی مادرم فهمید، دلخور شد که چرا چیزی نگفته‌ام. اما کنارم ماند. علی حتی در دوران بارداری هم تغییری نکرد؛ از خانواده‌ام فاصله می‌گرفت و در حضورشان به اتاقی دیگر پناه می‌برد.

پسرم که به دنیا آمد، نقطه امید زندگی‌ام شد. تصور می‌کردم شاید با آمدنش اوضاع بهتر شود. علی اگر چه بچه را دوست داشت و طاقت دوری‌اش را نداشت، اما نه با بچه حرف می‌زد و نه نشانی از شادی در چهره‌اش دیده می‌شد.

زندگی با همه سختی‌هایش ادامه داشت. با مشاور صحبت کردم. گفت باید همسرت هم به مشاوره تن دهد، اما علی زیر بار نرفت.

هر وقت دلم از اوضاع زندگی و اخلاقش می‌گرفت، خودم را امیدوار می‌کردم به نجابتش، می‌گفتم شوهرم مرد پاکی است و چشمش دنبال زنان دیگری نیست. سرش به کار خودش گرم است و همین جای شکر دارد.

پسرم سه ساله بود که دخترم به دنیا آمد. زندگی همچنان روی همان مدار تکراری می‌چرخید. بی‌مسئولیتی علی، بی‌محبتی، بی‌تفاوتی به من و بچه ها.

تنها دلخوشی و امیدم بچه‌ها بودند.

زندگی‌مان به روزمرگی تلخ و بی‌روحی دچار بود.

کم‌کم با کمک خواهرش خیاطی یاد گرفتم و امیدوارتر شدم. درآمدم هرچند کم بود، اما به من استقلال می‌داد. هرچند باعث شد بخشی از مخارج خانه روی دوش من بیفتد. اما من به خاطر بچه‌هایم شکایتی نداشتم. علی هفته‌ای یکی دو روز کار می‌کرد و باقی روز‌ها را به استراحت می‌گذراند.

۱۸ سال سکوت

سال‌ها گذشت. بچه‌ها بزرگ شدند و فاصله‌اشان با پدرشان هر روز بیشتر شد.

حالا که دخترم بزررگ شده هنوز برای گرفتن پول مدرسه از او می‌ترسد و پسرم چند بار گفته ترک تحصیل می‌کند تا کمک خرج خانه شود.

من ۱۸ سال تمام سکوت کردم؛ گاهی از ترس، گاهی برای آرامش بچه‌ها، گاهی برای حفظ آبرو. اما امروز فهمیدم ادامه این زندگی، آینده آنها را نابود می‌کند.

حالا که ۳۸ ساله‌ام، با دلی خسته، اما نگاهی روشن‌تر، تصمیم به طلاق گرفته‌ام. نه از سر نفرت، که از سر رهایی و به خاطر آینده بچه‌هایم. آنها مستحق زندگی بهترند؛ جایی که ترس و سکوت نباشد، جایی که عشق و احترام در خانه جاری باشد.

روزی که به دادگاه رفتم، علی اظهار پشیمانی کرد. ولی ۱۸ سال زندگی ثابت کرد که او اهل تغییر نیست و من باید راهم را جدا کنم. هرچند آینده برایم مبهم است، اما به خدا امید دارم.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها