شعر ناب
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
کمال خجندی (*)
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند!
صد شربت شیرین ز لبت خستهدلان را
نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
گفتم شنود مژدهی دشنام تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند
زلف تو چه امکانِ کشیدن که رقیبان
سر در قدمت نیز کشیدن نگذارند
بخشای بر آن مرغ که خونش گَهِ بسمل
بر خاک بریزند و تپیدن نگذارند
دل شد ز تو صدپاره و فریاد که این قوم
نعرهزدن و جامهدریدن نگذارند
مَگریز کمال از سر زلفش که درین دام
مرغی که درافتاد پریدن نگذارند
*- از عارفان و شاعران سده ۸ مهشیدی. تولدش در خجند فرارود (تاجیکستان کنونی) بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد و همانجا به خاک رفت.
نظر شما
غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱
عالی بود ممنون نظر شما
