راننده تاکسی از ایران!
کاری نداشتم ولی بیتاب بودم. دلم میخواست راننده گاز بدهد و برود؛ ولی ترافیک بود و تاکسی نمیتوانست از جایش تکان بخورد.
به راننده گفتم: «کاش یه جوری میشد برید.»
راننده گفت: «چه جوری؟»
گفتم: «راست میگین ... ببخشید.»
راننده پرسید: «عجله داری؟»
گفتم: «نه ... فقط دارم خفه میشم»
پرسید: «چرا؟»
گفتم: «این شعر را شنیدین که میگه:
کنار جاده مینشینم/ راننده لاستیک ماشین را عوض میکند
جایی را که از آن آمدهام دوست ندارم
جایی را که راهیاش هستم دوست ندارم
چرا چنین بیصبرانه/ چشم دوختهام به تعویض لاستیک؟»
راننده گفت: «این شعر بود؟»
گفتم: «بله»
گفت: «از کی؟»
گفتم: «برتولت برشت؛ شاعر و نمایشنامهنویس آلمانی؛ میشناسینش؟»
گفت «نه، ولی خوب بود، دستش درد نکنه»
بعد گفت: «منم یه چیزی بگم؟»
گفتم: «بفرمایید»
راننده گفت: «عجله نکن... هیچجا خبری نیست؛ وقتی عجله میکنی فقط کمی زودتر به جایی که در آن خبری نیست میرسی.
مصطفی کریمی؛ راننده تاکسی از ایران»؟!