تعداد بازدید: ۲۲۲
کد خبر: ۲۴۹۴۳
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 06 December
ماجراهای تبعه موجاز

نخود که شد طلا، مریض می‌شود گدا!

نویسنده : نجیب

اگر واقعاً می‌خواهید بَفهمید این وُلسوالی چند تا معتاد زهرماری در بطن خودش جا داده، فقط دو روز خودت را بنداز بَ شفاخانَه تا آمارش مَثال سُرُم داخل رگت بَریزد!

هفته گذشته بَخاطر یَک عمل ساده، مه را بستری ساختند در شفاخانَه وُلسوالی نی‌ریز. فردای عمل، خانم داکتر متخصص آمد بالای بالینم. ناله کردم:

«خانم داکتر! مه درد دارم، اگر می‌شود یَک موسکن قوی در سُرُمم بَریزید.»

یَکهو صَدایش بلند شد که:

«اَی این وُلسوالی چشه؟ چَرا این‌قدر معتاد دارد؟ مورفین کم داریم، باید برای مریضای مُرده‌نیمه نگه داریم. تو هم اگر درد داری، یَک نخود زهرماری بالای چای بینداز و تمام! مورفین مفت می‌خواهی چَکار؟»

دهانم باز ماند. خواستم بَگویم «خانم داکتر، تا زولَیخا بیایه از این راه طولانی شفاخانَه جدید، مه از درد تلف می‌شوم!».

اما همان‌طَور که آمده بود، با عصبانیت از اتاق بیرون روان شد.

در گوشه اتاق یَک پیرمرد بستری شده بود؛ از بس زهرماری‌اش نرسیده بود، بَ آواز ابوعطا ناله می‌زد؛ طَوری که خود طبیب‌ها هم گریه‌شان می‌گرفت.

در همین وقت در باز شد و زولَیخا، مَثال آهویی که از کمین شکارچی جان‌به‌در برده باشد، داخل شد.

خوشحال بَگفت: «رَسیدم نجیب! نخودت ره آوردم!»

آستین لباس قندوزی‌اش را بالا زد که زهرماری‌ام را بدهد.

با اشاره چشم گفتَه کردم:

«زن، مواظب باش! آن پیرمرد خمار چَشم دارد؛ با همین سِرُم در دست، حمله مَکوند!».

اما زولَیخا هرچه در آستین گشت، چیزی نیافت. چَشمانش گرد شد و بَگفت:

«یا خدا، افتاده! مه بروم دنبالش در راهروها!»

آهی کَشیدم و گفتَه کردم:

«بیخی، خودت را خسته نکون! نخود در این شفاخانَه نرخ طلا دارد. هر کی پَیدا کرده باشد، خودش بیشتر ضرورت دارد.»

در همین وقت پرستار آمد چَکاپ کوند.

با عصبیت بَگفتم: «خانم، مه را مرخص کنید، عاجل!»

وقتی قصه را شنید، در حالی که آمپول را داخل سُرُمم خالی می‌کرد، گفت:

«باور کونید بیشتر مریضای اینجا همین مشکل را دارند. مصرف مورفین در این شفاخانَه از مصرف برق مردم یَک قریه هم بیشتر است. بعضی‌ها هم فقط می‌آیند که یَک شب مورفین مفت بَگیرند!»

حرفش هنوز تمام نشده بود که یَک آرامش بهشتی از سرم تا پنجه پایم جاری بَشد.

یَک لبخند زدم و نرم بَگفتم:

«اگر می‌شود، چند روز دیگر هم نگهم دارید؛ مه طاقت دوری شما ره ندارم.»

یَکهو صَدای «تَق!» شَنیدم.

زولَیخا پسی کله‌ام زده بود!

بَگفت:

«بیخود! هر کی نخود می‌خواهد، بَ خانَه خود روان شود!»

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها