تعداد بازدید: ۴۰۳
کد خبر: ۲۴۹۳۵
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۳۰ - 2025 06 December
خاطرات نی‌ریزی‌ها از

شُرشُر بارون زیر سقف‌های کاهگلی

شُرشُر بارون زیر سقف‌های کاهگلی اصلاً باران یک چیز دیگر است. اسمش که می‌آید ناخودآگاه آدم به یاد عشق‌های رمانتیکی می‌افتد که با قدم زدن زیر باران شروع می‌شود. به یاد کوچه‌هایی با آسفالت‌ها و دیوار‌های خیس و شاید حتی جاده مملو از ماشین مسیر پلنگان و تارم...
نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی

آری؛ آبان تمام شد، نیم بیشتر پاییز گذشت. چشم‌ها به آسمان خشک شد و باران نیامد.

این روز‌ها و در این هوای پاییزی کسی نیست که دلش برای باران لک نزند... همه دلشان برای آسمانی با ابر‌های سیاه و بارانی که حالاحالا‌ها بند نیاید، تنگ شده...

پای تعریف قدیمی‌تر‌ها که می‌نشینی می‌بینی این خشکسالی و بی‌بارانی حداقل در این چند دهه اخیر بی‌سابقه است و قنات‌ها، چاه‌ها، باغ‌ها و درختان خشک، گواه این موضوع است.

این آش شل شله بارونه

فاطمه بقا حدوداً ۶۰ ساله ا‌ز دوران کودکی‌اش و زمانی که باران به تأخیر می‌افتاد چنین می‌گوید: امام جمعه همه را پای مسجد جامع جمع می‌کرد. آن روز‌ها هنوز بلوار شهید جمشید زردشت نبود و خانه‌ها هم اینقدر زیاد نبود. مردم دسته جمعی و با پای پیاده به کوه‌های قبله می‌رفتند، امام جمعه پیش‌نماز می‌شد و نماز باران می‌خواند. بعد هم مسن‌تر‌ها پولی جمع می‌کردند، آش «شُل شُلِ بارون» می‌پختند و می‌خواندند «این آش شل شله بارونه، خدا کنه بباره. شل شلِ بارون میاد... باد میاد... بارون میاد... شل شلِ بارون میاد و...». غذا می‌پختند و به فقرا می‌دادند. نذر و نیاز می‌کردند که باران بیاید و واقعاً هم یکی دو روز بعد باران می‌آمد. ابری می‌آمد روی آسمان و شرشر باران می‌بارید.

خانه‌مان کنار همان آب کتان شادابخش بود. آب مالامال می‌آمد

رمضان رفیعی تکنسین رادیولوژی و از اهالی روستای غوری است که در عمر ۶۸ ساله‌اش تا به حال چنین خشکسالی را تجربه نکرده و هنوز به خاطر ندارد تا به حال آب قنات یا چاهی خشک شده باشد.

می‌گوید: آن زمان آب‌ها رو بود و اگر باران نمی‌آمد یا یک خشکسالی جزئی اتفاق می‌افتاد، در منطقه ما سرحد و گرمسیر می‌کردند ولی در ماه‌های آبان و آذر دوباره برف و بارندگی شروع می‌شد و برمی‌گشتند. خشکسالی روی قنات‌ها هم به آن شکل اثری نداشت. قنات‌ها و چاه‌ها پر از آب بود و اصلاً چیزی به عنوان ذخیره آب و صرفه‌جویی وجود نداشت.

ادامه می‌دهد: همان زمان‌ها که خانه‌ها و پشت بام‌ها کاهگلی بود، خیر و برکت هم بیشتر بود. باران که می‌آمد، مردم، چون سقف‌ها چکه می‌کرد، زیر سقف‌ها ظرف می‌گذاشتند و بعد آنها را تندتند خالی می‌کردند. باران هم که دیر می‌کرد، نذر می‌کردند، آش می‌پختند و خدا را قسم می‌دادند که به جانوران و گیاهان رحم کند. اصلاً این طور نبود که مثل الان اینقدر بی‌بارانی باشد که مردم آب هم برای خوردن نداشته باشند. از سال ۵۷ که من استخدام شبکه بهداشت و درمان شدم، آب کتان شادابخش مالامال می‌آمد، آن هم چه آبی، اما حالا چه؟ فقط جوی خشکی از آن باقی مانده.

کتک خوردن برای باران

علی اکبر شاهسوندحسنی ۹۵ ساله از روز‌های کودکی اش می‌گوید. از روز‌هایی که باران دیر می‌شد و اهالی برای پخت نان، آرد جمع می‌کردند، درون خمیر ریگی می‌انداختند و آن ریگ زیر دندان هر کس می‌آمد، او را می‌زدند و از او می‌پرسیدند چند روزه؟ و طرف به عنوان مثال در جواب می‌گفت پنج روزه. پنج روز به او مهلت می‌دادند و اگر در این پنج روز باران نمی‌بارید دوباره او را می‌زدند.‌

می‌گوید: ما برای دهنه هرگان و چنارویه و این مناطق هستیم و آن زمان در شهر نبودیم. البته هنوز هم در آنجا مالک هستیم. آن زمان‌ها آب قنات‌های چنارویه آنقدر زیاد بود که آب آن از پهنابه به سمت داراب می‌رفت و اصلاً نیازی نبود آب را ذخیره کنند.

اگر باران دیر می‌شد نذر می‌کردند، سر گوسفند می‌بریدند و بین فقرا تقسیم می‌کردند تا باران بیاید. الان یک گوسفند بیست میلیون تومان است. چه کسی می‌تواند قربانی بدهد؟

باران که می‌آمد، هر شب خانه یک نفر جمع می‌شدند. یکی دف می‌زد و یکی نی. یکی هم می‌خواند. شادی می‌کردند و خوش بودند.

الان بیست سال است که باران برای آب نیامده. این باران فقط بارانی است که تنها علف‌ها را سبز می‌کند وگرنه با این باران‌ها چاه‌ها و قنات‌ها تغییری نمی‌کنند و نمی‌شود درختی سبز کرد. همین آسیاب ما که آسیاب زینبی نام داشت، چنان آبی داشت که نگو، اما حالا کو؟

ریگی در آش

احمد زردشتی نی‌ریزی ۶۵ ساله نیز تا به حال چنین بی‌بارانی را به یاد ندارد. می‌گوید:

نه من! پدرم هم که هشتاد و دو سه سال از خدا عمر گرفت هیچ‌وقت به یاد نداشت که قنات شادابخت و خبار خشک شده باشد. ما تلنبه و دو چاه داشتیم که از دو چاه، دو شش اینچ آب بیرون می‌آمد. در اطراف آبادزردشت و محله به خاطر آب زیاد، یا باغ، یا زمین زراعتی بود. گندم، جو، همه چیز می‌کاشتند. در زمستان آنقدر آب زیاد بود، که کسی آب را نمی‌بست و ما آن را به سمت تلنبه‌مان هدایت می‌کردیم. در زمستان سمت حسینیه آبادزردشت هم دائم آب به قول معروف حل بود، یعنی صاحب داشت ولی، چون صاحبانش نیاز نداشتند، همیشه از رودخانه وسط بلوار حاج امیر زردشت، رد می‌شد و زن‌ها در آن لباس و ظرف می‌شستند.

زمانی که ما خیلی بچه بودیم و هنوز خصوصاً سمت آبادزردشت لوله‌کشی نشده بود، برای ذخیره آب دو برکه در آبادزردشت ساخته بودند که آب قنات و باران توسط جوی‌هایی که درست کرده بودند به آنجا هدایت و مردم از آنجا آب برمی‌داشتند که بیشتر برای شستشو استفاده می‌شد. البته قبل از کودکی ما، اکثر خانواده‌هایی که وضع مالی بهتری داشتند در خانه‌هایشان چاه داشتند و از آب چاه استفاده می‌کردند.

آن زمان باران که دیر می‌کرد، بزرگتر‌ها و خصوصاً پیرزن‌ها دور هم جمع می‌شدند. در آبادزردشت خانم مسن خیری به نام مادر حاج‌علی شریعت دور خانه‌ها می‌آمد و از هر کسی عدس، گندم، لوبیا و چیز‌های دیگر می‌گرفت و ریگی در آش می‌انداخت. همچنین دعای باران می‌رفتند و نماز می‌خواندند و اعتقاداتشان خیلی قوی بود.

در مورد روایت‌های خاص آن زمان در مورد دعای باران می‌گوید:

بچه که بودم در آبادزردشت شخصی مؤمن و متدین بود که به دعا اعتقاد خاصی داشت و من با پسرش دوست بودم. یک روز پسرش برایم تعریف کرد باران نیامده بود. من برای بازی به پشت‌بام گلی خانه‌مان رفته بودم و آنجا کاسه‌ای مسی را دیدم که وارونه روی پشت‌بام افتاده بود. کاسه را برداشتم و دیدم تعدادی خزوک زیر کاسه است که هر کدام به گوشه‌ای رفتند. پایین که رفتم به پدرم گفتم کاسه‌ای روی پشت‌بام بود که زیر آن پر از خزوک بود. پدرم کلی دعوایم کرد و گفت چرا به کاسه دست زدی؟ من دعای باران خوانده بودم و این خزوک‌ها را گرو برداشته بودم تا خدا باران ببارد!

مش قنبر و میمون‌هایش

آقای زردشتی در روایت دیگری می‌گوید:

پدرم برایمان تعریف می‌کرد زمانی که جوان بودیم یک سال باران دیر کرده بود و هرچه مردم دست به دعا برداشتند افاقه‌ای نکرد. شخصی به نام مش قنبر که لوطی بود و دو تا میمون داشت بین مردم می‌چرخید و با میمون‌هایش نمایش می‌داد و گهگاهی از مردم چیزی می‌گرفت. آن سال وقتی باران دیر کرد، مش قنبر میمونش را برداشت و گفت من به کوه می‌روم و دعا می‌کنم و باران می‌آید. خیلی‌ها او را مسخره کردند و گفتند کلی آدم مؤمن و متدین به کوه رفته و دعا خوانده و باران نیامده، با دعای تو چطور خدا باران می‌دهد؟

خلاصه آنطور که پدرم می‌گفت مش قنبر میمون‌هایش را برداشت و به کوه رفت و بعد شروع کرده بود به کتک زدن میمون‌ها تا خدا به خاطر آنها باران بدهد. پدرم می‌گفت همان لحظه آنچنان باران شدیدی گرفت که مش قنبر به قول معروف باران گیر شد و به سختی توانسته بود به پایین برگردد.

البته زمانی هم که مانند سال ۶۵ باران زیادی می‌بارید، مردم برای اینکه باران بند بیاید قرآن به آب می‌دادند یا سگ‌ها را وادار می‌کردند تا پارس کنند. چون معتقد بودند اگر سگ‌ها پارس کنند، باران بند می‌آید.

نذر گوسفند برای باران

منیژه برگرد ۶۵ ساله نیز خوب به یاد دارد که وقتی باران به تأخیر می‌افتاد، مردم گوسفند قربانی می‌کردند، نذری می‌دادند و از خدا می‌خواستند به پرندگان و درختان رحم کند.‌

می‌گوید: باران که می‌بارید، پدرم مشکل‌گشا می‌داد. عادت همیشگی‌اش بود. اگر گوسفند قربانی می‌کرد، تا آخرین گرم گوشت را به فقرا می‌داد. هیچوقت به یاد ندارم این خشکسالی را ولی یادم هست باران آنقدر می‌بارید، که رودخانه‌ها مالامال از آب می‌آمد. آش هم می‌پختند و چند نفری دور یک سینی بزرگ می‌نشستند و با هم آش می‌خورند. اصلاً ادا و اصولی در کار نبود.

این خونه حبه قنده، خدا درشو نبنده

رضا صادق‌زاده ۵۶ ساله است. از دوران کودکی‌اش و از زمانی می‌گوید که باران دیر می‌بارید. شب‌هایی که همسایه‌ها به درِ خانه هم می‌رفتند و برای گرفتن مواد خوراکی اشعاری مانند «این خونه حبه قنده، خدا درشو نبنده» برای هم می‌خواندند و فرد صاحبخانه چیزی به آنها می‌داد. چند روز بعد آشی می‌پختند و همان ریگ معروف را می‌انداختند و...‌

می‌گوید: عده‌ای هم به سمت کوه‌های آبادزردشت نزدیک تپه شهدا می‌رفتند و آنجا نماز باران می‌خواندند.

او هم از کسانی است که خشک شدن قنات‌ها تا به امروز را به خاطر ندارد.‌

می‌گوید: مکانی معروف به مقسم، نزدیک مسکن‌های مهر امروزی بود. یادم هست تمام سال اینجا آب می‌آمد که متأسفانه اول اینجا و بعد جا‌های دیگر خشک شد. البته در زمان کودکی ما، به گونه‌ای نبود که بی‌بارانی تأثیری به آن شدت بر روی کشاورزی و دامداری داشته باشد. شاید از کیفیت محصول کم می‌شد یا افراد مجبور به ییلاق و قشلاق می‌شدند، اما به این صورت نبود که باغات به طور کامل خشک شود.

صادق‌زاده خشکسالی‌های امروز را بسیار شدیدتر از سال‌های پیش می‌داند و می‌گوید:

مسلماً بخشی از آن مانند خشک شدن دریاچه بختگان، ارومیه یا بقیه تالاب‌ها به سوء مدیریت برمی‌گردد که در ابر‌های بارش‌زا تأثیر داشته است. البته آن طور که شنیده‌ام دست‌های پشت‌پرده‌ای مانند کشور اسرائیل و سایر کشور‌های همسایه نیز در کار است که ابر‌ها را نابارور می‌کنند. همین چند وقت پیش کلیپی از یک آقای ترک نزدیک دریاچه ارومیه دیدم در آن کلیپ نشان می‌داد زمانی که آن دستگاه را روشن می‌کردند، بخار‌هایی به هوا می‌رفتند که ابر‌ها را پراکنده می‌کردند.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها