یک فنجان شعر
ایرانِ من️
دکتر علی اصغر محمودی
تو را ای روسری آبی ، چو جانم دوست می دارم
به پایت گر رود خاری، همان لحظه خبر دارم
به وقت شادیت شادم؛ به وقت غصه ات، غمگین
من از عمق وجود خود زِ بدخواه تو بیزارم
تو را در اوج تاریخ بشر هرکس که می بیند
بسی حسرت به دل دارد ، ازاین گنجی که من دارم
نجابت در مرام تو، زبانزد مانده در تاریخ
شجاعت در رگت جاری، خبر از غیرتت دارم
زبانت، شهد شیرین است و دامانت خرد پرور
هنرهای تو را اکنون نمی خواهم که بشمارم
تو حتی خصم وحشی چون مغول را رام خود کردی
به جز جادوی چشمانت مگر من قصه ای دارم؟
اگر تالاب و رود و چشمه و دریای تو خشکید
کنون گر کوزه بر دوشی، خطاکارم خطاکارم
منم فرزند دامانت ، ز خرمشهر و بوموسی
ز شیرازم، ز تبریزم... ، که خونت در بدن دارم
۱۵ شهریور ۱۴۰۴، نی ریز

نظر شما