تعداد بازدید: ۲۰۹
کد خبر: ۲۴۰۷۵
تاریخ انتشار: ۰۸ شهريور ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 30 August
کافه داستان

چند حکایت از سعدی علیه‌الرحمه

 درویشی مستجاب‌الدعوه در بغداد پدید آمد. حَجّاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیرست تو را و جمله‌ی مسلمانان را.

اي زبردست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِه که مردم آزاری

 یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را، عَزّوجل، چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدّیقان بودمی.

گر نه اومید و بیمِ راحت و رنج
پایِ درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
هم چنان کز مَلِک، مَلَک بودی

 یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی، هروقت که خدای را فراموش می‌کنم.

هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش برانَد
وان را که بخواند به درِ کس ندوانَد

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها