چند حکایت از سعدی علیهالرحمه
درویشی مستجابالدعوه در بغداد پدید آمد. حَجّاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیرست تو را و جملهی مسلمانان را.
اي زبردست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِه که مردم آزاری
یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را، عَزّوجل، چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدّیقان بودمی.
گر نه اومید و بیمِ راحت و رنج
پایِ درویش بر فلک بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
هم چنان کز مَلِک، مَلَک بودی
یکی از پادشاهان پارسایی را دید، گفت: هیچت از ما یاد میآید؟ گفت: بلی، هروقت که خدای را فراموش میکنم.
هر سو دَوَد آن کَش ز بر خویش برانَد
وان را که بخواند به درِ کس ندوانَد