عشق و رندی حافظ
نشان مرد خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
غزل به عنوان یک شکل (form) شعری مستقل، از تغزلاتی که قصیده سرایان در آغاز قصاید خود میآوردند، پدید آمد. این شکل جدید، از همان ابتدا بیانگر عواطف و احساسات شاعران گردید. از آنجا که عواطف انسان یا متوجه موجودات این جهانی است، یا ماورای این جهان مادی، غزل نیز به دو شاخهی عاشقانه و عارفانه تقسیم گردید.
اوج غزل عاشقانه را قلم سعدی رقم زد (*)، و اعتلای غزل عارفانه نیز در دریای مواج دیوان کبیر مولانا جلوهگری آغاز کرد.
یک قرن بعد از این دو شاعر بزرگ، شعر حافظ در سراسر منطقهی فارسی زبان درخشیدن آغاز کرد. برخی شعر حافظ را عارفانه میدانند و گروهی حاصل پیوند غزلهای عاشقانه و عارفانه.
بدیهی است که حافظ عارف است، اما نه به شیوهی درویشی، چون فخرالدین عراقی، و نه حتی به شیوهی مولانا.
حافظ اگر «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای» نهاده است، به مسایل اجتماعی پیرامون خویش نیز بیتوجه نیست، و چنین بیتهایی نیز از قلهی اندیشهی او طلوع میکند:
از این سَموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی
حافظ عصارهی فرهنگ درازآهنگ ایرانی - اسلامی را با شخصیت بارآور خویش عجین کرده است و درست به همین دلیل، قرنهاست در دل ما و دیوانش در بیشتر خانههامان جای دارد.
چنین بزرگمردی دارای شخصیتی چندجانبه است، که برشمردن تمامی آن جوانب در حوصلهی یک مقاله نیست، و آنچه در زیر میآید، نه در خور مقام این شاعر بزرگ، که تنها نشانهی ارادت نگارنده است به شاعری که طنین گفتارش در سراسر جهان پیچیده است.
برجستهترین ویژگی حافظ عشق و رندی اوست، تا به حدی که میتوان گفت ابعاد دیگر شخصیت او، جلوههای گوناگون همین دو صفتاند.
رندی حافظ «حافظانه» است، نه فیالمثل خیاموار. خیام در مقابل همهی دانشها و بینشهای عصر خود، یک علامت پرسش بزرگ میگذارد، یک علامت تردید. اما حافظ از ایمان عمیق برخوردار است؛ عمیقتر و آگاهانهتر از ایمان تمامی مدّعیان زهد و دینداری:
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
به همین دلیل است که با طنز گزندهی شعر خویش با این مدعیان به مبارزه برخاسته است:
من این مرقع پشمینه بهر آن دارم
که زیرخرقهکشم می، کساینگمان نبرد
یا
زکوی میکده دوشش به دوش میبردند
امام شهر که سجاده میکشید به دوش
حافظ معتقد است که دین این مدعیان، مغرورانه و دروغین است، نه رندانه و عاشقانه:
زاهد غرور داشت سلامت به ره نبرد
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
حافظ، اما رند و عاشق است:
تحصیل عشق و رندی آسمان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
و عشق والایش است:
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
پس هدف از قدم نهادن ما به این جهان چیزی جز تحصیل عشق نیست، و اگر دراین آموزش موفق نباشیم، از سفر به این جهان زیان کردهایم:
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
و این جرعهی آب حیات عشق را در آن ظلمت شبی که هنوز این جهان مادی آفریده نشده بود، در پیمانهی دل او ریختند، و او تا جاودان از این شراب عشق سرمست است:
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند
فضای سینهی حافظ هنوز پر ز صداست
عشق عصارهی پاکیهاست؛ و آن کس که دل به عشق نسپرده، از خلوص و صمیمیت بیبهره است:
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هرکه عاشقوش نیامد در نفاق افتادهبود
عشق با غم آمیخته است، اما غمِ شیرینِ عشق، حاصلِ خاطرِ بیغبارِ عاشق است:.
چون غمش را نتوان یافت مگر در دلِ شاد
ما به امید غمش خاطرِ شادی طلبیم.
اما غم عشق، عاشق را از غمهای دیگر رها میکند:
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایم
هم راز عشق و هم نفس جام بادهایم
عشق استغنا و بینیازی است، زیرا عاشق گنج ازلی و ابدی عشق را در سینه دارد:
دلق گدای عشق را گنج بود در آستینژ
زود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو
عشق با خودپرستی مغایر است، زیرا انسان خودخواه قادر به دوست داشتن هیچ چیز- حتی خودش - نیست، و برای پنهان کردن این ناتوانی است که صورتک خودخواهی بر چهرهی رفتار خود زده است:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عشق، تنها معیار ارزشهاست؛ و تنها کاری است که بیپایه و بیهوده نیست:
باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند
موسم عاشقی و کارِ به بنیاد آمد
عشق هنری است که باید جاودانه به کسب آن مشغول بود. از آنجا که معشوق لایتناهی است، عشق به او نیز مسیری بیانتهاست:
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سرآمد، رستم
عشق سبب برتری انسان بر فرشتگان است، زیرا فرشتگان از عشق بیبهرهاند:
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
حافظ، عاشق را نیز به سبب عشق ارزشمند میداند، تا به حدی که معشوق نیز مشتاق اوست:
پرتو معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
گفتیم که عشق و رندی ویژگی بارز شخصیت حافظ است. اما شاید بتوان گفت که عشق به جنبهی معنوی شخصیت او، و رندی به جنبه این جهانیش مربوط است، و در واقع پشت و روی یک سکهاند.
پاورقی:
*برخی، غزلیات سعدی را نیز عارفانه میدانند، اما اغلب غزلیات سعدی ادامهی همان غزل عاشقانه است.