داستان تفأل به دیوان حافظ
به بهانه بیستم مهرماه یادروز حافظ برای کاکوی کاکام حضرت حافظ
من کوچکتم، خاک پاتمای حافظ
هر جا که بری من باهاتمای حافظ
رحمی به دلم، این دل ناشادم کن
کاکو نمیخوای، من کاکاتمای حافظ
(ا-ف)
***
بناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
خواجه بزرگ شیراز از معدود سخنسرایان بلندآوازه سرزمین عزیز ماست که اقبال عامه یافته است و هر کس از هر طبقه با هرگونه فرهنگی به جانبش برود بهرهای از شعرش میگیرد؛ و این را باید موهبتی الهی دانست که در این رهگذر شامل حال حافظ شیراز شده است.
غزلهای ناب و جاویدان حافظ ماندنی و همیشه خواندنی است. عدهای بر این گمانند که غزل با حافظ تمام شده است و اوج غزلهای عارفانه را در شعر حافظ میتوان مشاهده کرد. بیجهت نیست که نصرت رحمانی شاعر معاصر صمیمانه میگوید:
حافظ پس از تو هر غزلی ساختند مرد
ما نیز گورکن شده اینجا نشستهایم
مردم ادبپرور این سرزمین و عموماً فارسیهای دل به همه آشنا خصوصاً به شعر حافظ عشق میورزند و بعد از کتاب آسمانی ما قرآن مجید تنها کتابی که بدان تفأل میزنند دیوان حافظ است که از روح پرفتوح او همت خواسته و حل مشکل خود را از او میخواهند. باید توجه داشت که تاریخچه تفأل به زمانهای دور میرسد. در زمان خود حافظ هم تفأل زدن مرسوم بوده است.
از غم و درد نکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
معمولاً کسانی به تفأل روی میآورند که مشکلی داشته و یا در انجام کاری دچار تردید باشند و از آنجایی که مردم خواجه را حافظ قرآن میدانند و با توجه به بعضی از اشعارش که او را به عالم غیب مربوط میدانستهاند و به همین خاطر لسانالغیب لقبش دادهاند، پس مردم اکثراً با ایمان و علاقه خاص گفتهها و رهنمودهایش را پذیرفته و به کار میبندند.
چگونه تفأل میزنند؟
دیوان حافظ را برداشته با خلوص نیت صلوات میفرستند و برای آمرزش خواجه، سوره حمد و توحید را خوانده نیت میکنند و میگویند:ای خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، من طالب یک فالم، بر من نظر اندازی
(سفینه غزل، صفحه ۵۷، به سعی و اهتمام مسعود جنتی عطائی)
و یا:ای خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی، تو را به حق خرقهای که پوشیدی، به شراباً طهوری که نوشیدی، تو را به شاخ نباتت قسم، به یکتایی خدا قسم، به رسالت خدا قسم، پیش آمد حال مرا بنما؛ و یا:ای حافظ شیرازی، تو محرم هر رازی، تو را به کتابت، به جان شاخ نباتت قسم میدهم که بگویی نیت من خیر است انشاءا... یا نه؟
(گوشههایی از آداب و رسوم مردم شیراز- گردآوری و تألیف زندهیاد صادق همایونی- صفحه ۱۱۷)
در شیراز معتقدند که حافظ شبی در یکی از کوچههای شیراز که هماکنون به نام «دوازده امامی» مشهور است، به دست دوازده نفر که دوازده امام شیعیان باشند، شراباً طهور گردیده و شاعر میشود.
همچنین در شیراز معتقدند حافظ عاشق دختر زیبایی بوده به نام شاخنبات. (کتاب کوچه، احمد شاملو، صفحه ۱۸۷۵)
***
گوشهای از این تفألها:
بعضی از این تفألها به قدری جالب و شنیدنی است که واقعاً موجب اعجاب است و زبانزد مردم. تعداد زیادی از این تفألها به وسیله علاقهمندان جمعآوری شده است.
به نقل گوشهای از جالبترین آنها میپردازیم:
-گویند حاکمی در شیراز شش زن به خانه داشت. روزی این زنان گذارشان به حافظیه افتاد و از روی اخلاص بر تربت خواجه فاتحه خواندند. در این میان یکی از آنها گفت: بیایید فالی بگیریم ببینیم خواجه کدام یک از ماها را بیشتر دوست دارد. دیوان را باز کردند این شعر آمد:
شهری است پر کرشمه و خوبان ز شش جهت
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
- یکی از بزرگان دربار شاه اسماعیل صفوی به واسطه خبث طینت، در انهدام مقبره حافظ جد و جهدی داشته و همواره آن خسرو متعصب را به کفر و زندقه خواجه متوجه ساخته و هدم (= ویران کردن) بنیان خوابگاه ابدی او را استدعا میکرد. بالاخره شهریار صفوی از سماجتش به تنگ آمده و دفع شرش را از گفتار لسانالغیب استمداد نمود. این شعر آمد:ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
(دیوان حافظ شیرازی به تصحیح حسین پژمان)
***
- حاکمی در شیراز زنی داشت که از ارادتمندان خواجه بود. این زن در هر فرصتی، خودش را به حافظیه میرساند و بر تربت حافظ فاتحه میخواند. روزی زن فاتحه را که خواند به زبان آمد و گفت: نوبت دیگر که به دیدارت آمدم بوسهای بر قبرت میزنم. مدتی از این جریان گذشت. خاتون همه چیز را فراموش کرده بود تا اینکه باز گزارش به حافظیه افتاد. دیوان را برداشت و تفألی زد. این شعر آمد:
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
در این زمینه حکایاتی گوناگون ورد زبان مردم است که اگر تمام آنها جمعآوری شود، چندین مجله خواهد شد. بعضی از این حکایات را ساختگی میدانند که خود نظری است. با این همه حضرت خواجه در دل مردم ادبدوست و صاحبدل این سرزمین جای دارد.
بعد از قرآن مجید، دیوان حافظ دومین کتابی است که در خانه همه جای دارد.
***
پینوشت:
۱- در شیراز کسی را که زیاد دوست داشته باشند میگویند: کاکوی کاکام. بیژن سمندر بومیسرای نامدار شیرازی در شعر شاهچراغ میگوید: کاکوی کاکام یا شاه چراغ
