در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نمیشه بست!!
پنجرهها باز بود و صدای کِل و دست توی کوچه و اتاق پیچیده بود...
بیبی سرش را از پنجره برد بیرون...
- مردهشورشون رو ببرن... خیر نبینن به حق علی... صداشونم کم نمیشه خو...
سرم را از توی گوشی آوردم بیرون...
- چیکارشون داری بیبی؟ خب نامزدیه، معلومه که دست میزنن و شادی میکنن.
بی بی عصایش را به طرف قلبم گرفت...
- تو یکی حرف نزن که هر چی آتیشه از گور تو بلند میشه... تو که با دختر صُغی، رفیق جونجونی هسی، چرا زودتر نگفتی تا من برم سروگوشی اُو بدم، ها...؟ میه اینکه صُغی رو نبینم... ضعیفه بزرگتر کوچیکتری حالیش نیس خو... نمیفهمه بویه کی رو دعوت کنه، کی رو دعوت نکنه، بوگو خجلت نکشیدی؟! اینجو منم میگفتی...
صدای دایره و تنبک که بالا رفت، دستهایش را گذاشت روی گوشش...
- اَیییی گولللللله... گلاب پوشو ای شماره برادران انتظامی رو بیگیر من بینم ای کوچه صاحاب دره یا نه...
چشمانم را بستم و خودم را زدم به خواب، بلکه بیبی کوتاه بیاید...
*******
سرم توی روزنامه بود که بیبی با زنبیل پر از سبزی آمد تو اتاق...
- وااااااای... وااااااای... پناه بر خدا... مردم خجلت نیکشن... بوگو شرمی، حیایی... دختره خجلت نیکشه... تف... تف تو ای روزگار، دخترم دختَرِی قدیم... اسم شوور و نومزد که میومد خودشونه تو هفت تا کُت و پیله قایم میکردن...
انگشتش را به دهان برد و گزید...
- در مورد چی حرف میزنی بیبی؟
- در مورد عمه تو! خو دختر صغی رو میگم، دختره بیچش و رو هنوز بیس و چار ساعت از نومزدیش نگذشته، با یارو اومده درِ کوچه! حالا کاشکی با ماشینم بودن، با موتور! خو بوگو دختر مرحمی گفتن، نامرحمی گفتن... یارو تازه نومزدته، شوورت که نیس، که عین کنه چسبیدی اَزُش! والا میه دوره زمونه ما ایطوری بود؟ دختر پسر، شو عروسی همدیگه رو میدیدن! خودِ من! شو عروسی آغِی خدابیامرزت تا چادر رو از رو صورتم برداشت، غش کرد!!!
- غش کرد؟ برا چی بیبی؟
- از زوری که قشنگ و جوون بودم!!! اصلاً انتظار نداشت...
- جدی میگی بیبی؟ ولی من یه چیز دیگه شنیدما، حتی شنیدم بنده خدا آقاجون تا شمارو دیده از مجلس زده بیرون و تا چن روز تو خونه پیداش نشده تا اینکه بزرگترا به زور آوردنش خونه...
- ببند اون دهنتو دختره چیش سفید... تو غلط کردی با هر کی ای چرت و پرتا رو گفته! الانم پوشو اون تیلیفونو وردار بیار کارش دارم...
ساکت نشستم کنج دیوار و به حرکات بیبی خیره شدم... بیبی یکی یکی شماره همسایهها را گرفت و با کلی آب و تاب و موبهمو قضیه آن روز صبح دختر صغری خانم را برای بقیه خانمهای همسایه بازگو کرد!
*******
تلفن در حال سوختن بود که زنگ در را زدند!
صغری خانم که از درآمد تو، بیبی اخمهایش رفت توی هم! اما تا چشمش به میوه و شیرینیهای توی دست صغری خانم افتاد، گل از گلش شکفت!
صغری خانم شیرینی و میوهها را روی زمین گذاشت و شروع کرد به حرف زدن...
- روم سیا بی بی...، چیز قابلداری نیس بهخدا... باعث شرمندگی که نتونستم دیشب دعوتتون کنم. یه مجلس خیلی خودمونی بود که قرار بود هیشکی نباشه...
بی بی سری تکان داد که صغری خانم دوباره گفت:
- یه نامزدی ساده بود. گفتم تا نامزدیه، یه صیغه محرمیتم خونده بشه تا این چن وقت که رفت و آمد میکنن به هم حلال باشن... میدونین که، مردم حرف مفت زیاد میزنند، از قدیم گفتند در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نمیشه بست!
بیبی بادی به غبغب انداخت...
- ها والا! زمونه بدی شده؛ خدا ازشون نگذره که بیخودی پشت سرِ کسی حرف نزنن!
گلابتون