ببخشید بالاشهر کُجاست؟!
در محلهای که ما الان زندگی میکنیم با همه همسایهها سلام و علیک داریم! اگر کاری یا مشکلی داشته باشیم خیلی راحت در میزنیم و از همسایهها کمک میگیریم!
همسایههای قدیمی که سن و سالی از آنها گذشته، از جوانترها خیلی راحتتر هستند و معمولاً در خانهاشان بسته نیست! خیلی راحت با یک یاالله داخل خانههای هم میشوند و مثل فامیل نزدیک از جیک و پیک و داشتهها و نداشتههای هم خبر دارند! برای نمونه یکی از شبهای تابستان پسرم که زیر ١,٥ سال سن دارد، ساعت دو بعد از نیمه شب از خواب پرید و به قول خودمان بدخواب شد و آرام نمیگرفت! هر کار میکردیم خوابش نمیبرد! اعصابمان خیلی خرد شده بود! در همین حین ناگهان در حیاط ما را زدند! وقتی پشت در رفتم همسایه بغلیامان را که یک خانم شصت هفتاد ساله و باتجربه است دیدم! با مهربانی گفت: دیدم بچهاتان بیتابی میکند فکر کردم بیایم کمکتان کنم بلکه آرام شود! بعد چشمهایش را در چشمانم ریز کرد و گفت: ننه احتمالاً بچه دلش درد میکنه. و داخل خانه شد! سریع مقداری گاوزبان داخل ظرفی ریخت و از آب جوش فلاسک بچه روی آن ریخت! چند قاشق که به بچه داد از آسمان به زمین افتاد! انگار صد سال است که خواب رفته! موقع رفتن با مهربانی گفت: ننه هر وقت بچه افتاد روی گریه بیاریدش خونه ما!
فردا ظهر که از سر کار بر میگشتیم همه همسایهها که صدای گریه بچه را شنیده بودند احوال بچه را پرسیدند و مهربانی کردند!
یک شب هم که مسافرت بودیم شناور بشکه پشتبام خانهامان گیر کرده و آب از پشتبام به کوچه سرازیر شده بود! یکی از همسایهها به موبایلم زنگ زد و موضوع را گفت! بعد اجازه گرفت و علاوه بر اینکه شیر فلکه را بسته بود شناور را هم تعمیر کرده بود!
بالاخره بعد از چند سال که در آرزوی نقل مکان از این محله و رفتن به بالاشهر بودیم، موفق شدیم خانهای کلنگی در بالاشهر خریداری کنیم و آن را زمین بزنیم تا با وام و قرض و قوله خانهای برای خودمان بسازیم! هنوز دو روز از تخریب خانه نگذشته بود که یک آقای ناشناسی با کت و شلوار اتو زده با ابروهای در هم گره شده در محل کارم حاضر شد! نگاهی از پایین به بالا به من انداخت و گفت: غریب آشنا شما هستید؟! من هم در حالی که لبخند میزدم گفتم: بله امر بفرمایید! در حالی که دقیقه به دقیقه گره ابروهایش محکمتر میشد گفت: از وقتی خانهاتان را تخریب کردهاید چون خانه پدر من ویلایی است و دیوارهایش کوتاه است امنیت ندارند! دیشب یک سگ ولگرد از روی دیوار داخل حیاط ما پریده! لطفاً زودتر دیوارتان را بگذارید!
من در حالی که مثل فندق کوچک شده بودم گفتم خب دیوار خانه ویلایی پدر شما کوتاه است به من چه ارتباطی دارد؟! شاید من نتوانم حالا حالاها برای زمین خانهام دیوار بگذارم! بدون خداحافظی رفت! فردا مأمور شهرداری به محل کارم آمد و گفت که همسایهها طومار پر کردهاند! یکی از روزنامههای محلی هم زنگ زد و گفت: همسایههایتان در ستون حرف مردم از مردمآزاری شما گله کردهاند! نظرت را مکتوب بنویس!!!
سریع دیوار خانه را گذاشتیم و ساختمان را تبدیل به اسکلت کردیم! یکی از همسایههای بالاشهریامان به محل کارم آمد و گفت: خانهاتان زیرزمین دارد و من بچه کوچک دارم و خطرناک است! چرا برای حیاط خانه اتان در نگذاشتهاید؟!
ما که پول نداشتیم در سفارش بدهیم سریع چند بلوک تهیه کردیم جای در را پر کردیم! فردا مأمور شهرداری به محل کارم آمد و گفت: همسایهها برای مردمآزاری طومار پر کردهاند! همان روزنامه محلی هم دوباره زنگ زد و از گلایه شهروندان آن کوچه گفت!!! موقع بارندگیهای سال گذشته پیرمردی به محل کارم آمد و با حالت تند خطاب به من گفت: ما مسافرت بودیم الان که آمدهایم میبینیم که از حیاط خانه شما آب وارد خانه ما شده است! لطفاً آشغالها و نخالههای حیاط خانهاتان را بردارید! من با ترس و لرز گفتم چشم همین فردا حیاط را تمیز میکنم تا خانه شما آسیب نبیند! بدون خداحافظی رفت!!! فردا دوباره مأمور شهرداری و کارمند روزنامه محلی مراتب شکایت همسایهها را اعلام کردند! دو روز نبود که آشغالهای حیاط را با هزینه بالا برداشته بودیم که پیرمرد دیگری به محل کارم آمد و با عصبانیت به من پرید که موقع برداشتن آشغالها و ناخالههای حیاط خانهاتان شیشههای ما لرزیده!!! و نزدیک به ٨٠٠ هزارتومان شیشه از بین رفته است! من که طاقتم طاق شده بود گفتم: حاجی! من به چه سازی برایتان برقصم! او که بالاشهری بود در حالی که غرغر میکرد از محل کارم رفت! این یکی فکر کنم برای شکایت به سازمان ملل رفت!!! از بعد از عیدی کارگرها دارند کار میکنند تا انشاءالله خانه را تمام کنیم و همسایه آزاری نداشته باشیم! یکی از مستأجرهای کوچه به مهندس ناظر ساختمان گله کرده که صدای بیل و وسایل بنایی او را آزرده میکند و پیشنهاد داده کارگران صبحها بعد از ساعت هشت و عصرها بعد از ساعت ٤ که او از خانه بیرون میرود، برای کار بیایند تا استراحت او را خدشهدار نکنند!!! مهندس ناظر ما متأسفانه نتوانسته بر عصبانیت خود فائق آید و با صدای بلند نعره زده و منشور تمام حقوق بشرهای دنیا را زیر سؤال برده و الان به جرم خشونت علیه شهروندان و نسل بشر در حال آب خنک خوردن است!!! در نهایت یکی از ریشسفیدان محل که خیلی بالاشهری بود پیشنهاد داد ساختمان را در بیابانی بسازیم و با یک جرثقیل بزرگ حمل و مثل دندان مصنوعی در محل نصب کنیم!!!
قربانتان غریب آشنا