ضمانت بیضمانت!!
زمانی ضامنی ضمن شکایت
بگفتا از برایم این حکایت
که فرد وامخواهی نزدم آمد
پس از احوالپرسی و ارادت
خوش و بش کرد و خندید و به من گفت
الا ای آشنای باسخاوت
گره در کار من افتاده مشکل
ترحم کن تو از لطف و عنایت
تقاضا کردهام من وامی از بانک
مرا ای نازنین بنما ضمانت
خلاصه این که گشتم ضامن او
ز پرحرفی و اصرار و سماجت
بشد یکسال و قسطش را نپرداخت
به تعقیبش شدم هر روز و ساعت
پس از یکسال پیدا کردم او را
به اوگفتم چنین من با متانت
برو اقساط وامت را بپرداز
چرا شد پاسخ خوبی خیانت؟!
همان فردی که از اول بلد بود
زبان فارسی را با صراحت
عرب شد زد دری جیمپو به من گفت
که بنده ورشکستم در تجارت
از این بابت خیالم تختتخت است
شوم از جانب ضامن حمایت
شدی ضامن به تکلیفت عمل کن
ادا بنما تو آیین رفاقت
برو اقساط من را خود بپرداز
قدم بگذار تو در رفع حاجت
اگر من در تجارت ورشکستم
توکه داری توان و استطاعت
نپردازی هم اشکالی ندارد
نویسد حکم جلبت را عدالت
اگر هم فیالمثل رفتی به زندان
بیفکن مدتی رحل اقامت
تو ناگه میشوی مشمول بخشش
رها میگردی از قید اسارت
مرخص می شوی از بند زندان
صحیح وخوب و شاداب و سلامت
به او گفتم که حرفت پوچپوچ است
بیا و دست بردار از لجاجت
سر هر برج نیمی از حقوقم
بگردد کسر از بهر غرامت
ضمانت گوهری ارزنده باشد
به دریای درستی و صداقت
من اقساط تو را میپردازم اینبار
ولی دیگر ضمانت بیضمانت