شرکت بیبی در قرعهکشی بانک
- بیا بیگیر، ای همهی دفترچههامه...
- اینا چیه بیبی؟
- دفترچه، دفترچه... میه کوری؟
با تعجب نگاهش کردم...
- بیبی شما اینقد پسانداز داشتین؟ پس چطور همش میگفتین قسط دارم! قسط دارم!
- ای فضولیا به تو نیومده ورپریده! همه اینارو میگیری میری میذاری تو او بانکو!
- کدوم؟
- همون که توش ماشین جایزه میدن!
زدم زیر خنده!
- بیبی مگه شما رانندگی بلدی آخه؟
- مررررررررگ... درد بیدوا! میه همه چی تو رارندگیه؟! هِی که عَسکَُم بره تو روزنومه خودوش کلی کلاس دَرَه!
دست بردم سمت دفترچههای بیبی که محکم زد پشت دستم...
- هووووووی....
- چیه بیبی؟
- شتر دیدی ندیدیا! صُب نشنُفم رفتی همه جا جار زدی بیبی اقد پساندازدارهها!
- چشششششم...
*********
به یک هفته نکشید که طاقت بیبی به سر آمد...
- کی اعلام میکنن؟
- چیرو؟
- خبر مرگ تو رو! خو قرعهکشی رو میگم نِه! کِی نتیجهشو اعلام میکنن؟
- بیبی جان هنوز که قرعهکشی انجام نشده که بخوان نتیجهشو اعلام کنن... کلی طول میکشه!
- بیخود کلی طول میکشه... میه شهر هرته؟! پوشو او تیلیفونو رِ بیار یه زنگی بزن یه سؤالی بکن!
- چششششم...
خلاصه این موضوع فیلمی شده بود برایمان. بیبی یک روز در میان تلفن را بر میداشت و از روز قرعهکشی میپرسید، گاهی هم چادر گلگلیاش را میانداخت سرش و شخصاً به بانک مراجعه میکرد...
این موضوع همینطور ادامه داشت و کمکم داشت صبر بیبی لبریز میشد تا اینکه...
*******
- چند روزی به زمان قرعهکشی مانده بود و بیبی داشت برای آن روز لحظهشماری میکرد.
- گفتی دقیقاً چند روز مونده به قرعهکشی؟
- یه ساعت بیشتر نیس پرسیدین بیبی! گفتم که، سه روز دیگه...
- پس دیگه موقشه.
- موقع چی؟
- عسک گرفتن! برا تو روزنومه!
- بیبی جون! عکس برا چی آخه؟ اصن از کجا معلوم که شما برنده شین!
- دندون بیگیر اون زبون بیصاحابتو! یعنی چی معلوم نی شما برنده شین! من همیشه خوششانس بودم! خوششانستر از من آقای خدابیامرزت که منو به زنی انتخاب کرد!
- بله صددرصد!
*******
بیبی چادرش را انداخت روی سرش و برای رفتن به آتلیه از در رفت بیرون...
*********
به نیم ساعت نکشید که در باز شد و بیبی آمد تو...
- پوشو گلاب...
- پاشم چکار کنم؟
- پوشو نشین. برو جلدی پول منو تو بانک وردار بیار....
با تعجب خیره شدم به بیبی
- بیبی جان خوبین شما؟ چی شده؟ دو سه روز دیگه بیشتر به قرعهکشی نموندهها... میخواین پولتونو از بانک بکشین بیرون که چی بشه؟
- اولاً که به تو رفطی ندره، دوماً که به تو رفطی ندره، سوماً پول مهمتره یا جون مش موسی؟
- مش موسی؟ همون پیرمرد مجرده ته کوچه رو میگین؟
- ها! که چی؟ خو مریضه... بنده خدا پول لازمه برا عملُش. جون او مهمتره یا قرعهکشی؟ میخوام نباشه ایطو ماشینی. میخوام نباشه ایطو شُهرتی! آدم بویه تا میتونه به همنوعُش کمک کنه، بد میگم؟
- نه بیبی جان! خب مسلماً جون مش موسی مهمتره! فقط...
- فقط چی؟
- دارین یه صد تومن به یه بندهخدایی کمک کنین؟! طرف میخواد برا دخترش جهیزیه بخره نداره! ثواب دارهها!
- چی؟ پول؟ صد تومن؟ من که ندارم! ایشالا خدا کُمکش کنه!
گلابتون