تعداد بازدید: ۱۳۷۵
کد خبر: ۱۷۸۰
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۹:۱۰ - 2017 09 April
ماجراهای من و بی‌بی

شرکت بی‌بی در قرعه‌کشی بانک

- بیا بیگیر، ای همه‌ی دفترچه‌هامه...


- اینا چیه بی‌بی؟


- دفترچه، دفترچه... میه کوری؟


با تعجب نگاهش کردم...


- بی‌بی شما اینقد پس‌انداز داشتین؟ پس چطور همش می‌گفتین قسط دارم! قسط دارم!


- ای فضولیا به تو نیومده ورپریده! همه اینارو می‌گیری میری میذاری تو او بانکو!


- کدوم؟


- همون که توش ماشین جایزه میدن!


زدم زیر خنده! 


- بی‌بی مگه شما رانندگی بلدی آخه؟


- مررررررررگ... درد بی‌دوا! میه همه چی تو رارندگیه؟! هِی که عَسکَُم بره تو روزنومه خودوش کلی کلاس دَرَه!


دست بردم سمت دفترچه‌های بی‌بی که محکم زد پشت دستم...


- هووووووی....


- چیه بی‌بی؟

- شتر دیدی ندیدیا! صُب نشنُفم رفتی همه جا جار زدی بی‌بی اقد پس‌اندازداره‌ها!


- چشششششم...
*********


به یک هفته نکشید که طاقت بی‌بی به سر آمد...


- کی اعلام می‌کنن؟


- چی‌رو؟


- خبر مرگ تو رو! خو قرعه‌کشی رو میگم نِه! کِی نتیجه‌شو اعلام می‌کنن؟


- بی‌بی جان هنوز که قرعه‌کشی انجام نشده که بخوان نتیجه‌شو اعلام کنن... کلی طول می‌کشه!


- بیخود کلی طول می‌کشه... میه شهر هرته؟! پوشو او تیلیفونو رِ بیار یه زنگی بزن یه سؤالی بکن!


- چششششم...


خلاصه این موضوع فیلمی شده بود برایمان. بی‌بی یک روز در میان تلفن را بر می‌داشت و از روز قرعه‌کشی می‌پرسید، گاهی هم چادر گل‌گلی‌اش را می‌انداخت سرش و شخصاً به بانک مراجعه می‌کرد...


این موضوع همین‌طور ادامه داشت و کم‌کم داشت صبر بی‌بی لبریز می‌شد تا اینکه...
*******


- چند روزی به زمان قرعه‌کشی مانده بود و بی‌بی داشت برای آن روز لحظه‌شماری می‌کرد.‌


- گفتی دقیقاً چند روز مونده به قرعه‌کشی؟


- یه ساعت بیشتر نیس پرسیدین بی‌بی! گفتم که، سه روز دیگه...


- پس دیگه موقشه.


- موقع چی؟


- عسک گرفتن! برا تو روزنومه!


- بی‌بی جون! عکس برا چی آخه؟ اصن از کجا معلوم که شما برنده شین!


- دندون بیگیر اون زبون بی‌صاحابتو! یعنی چی معلوم نی شما برنده شین! من همیشه خوش‌شانس بودم! خوش‌شانس‌تر از من آقای خدابیامرزت که منو به زنی انتخاب کرد!


- بله صددرصد!
*******


بی‌بی چادرش را انداخت روی سرش و برای رفتن به آتلیه از در رفت بیرون...
*********


 به نیم ساعت نکشید که در باز شد و بی‌بی آمد تو...


- پوشو گلاب...


- پاشم چکار کنم؟


- پوشو نشین. برو جلدی پول منو تو بانک وردار بیار....


با تعجب خیره شدم به بی‌بی


- بی‌بی جان خوبین شما؟ چی شده؟ دو سه روز دیگه بیشتر به قرعه‌کشی نمونده‌ها... میخواین پولتونو از  بانک بکشین بیرون که چی بشه؟


- اولاً که به تو رفطی ندره، دوماً که به تو رفطی ندره، سوماً پول مهمتره یا جون مش موسی؟


- مش موسی؟ همون پیرمرد مجرده ته کوچه رو میگین؟


- ها! که چی؟ خو مریضه... بنده خدا پول لازمه برا عملُش. جون او مهمتره یا قرعه‌کشی؟ میخوام نباشه ایطو ماشینی. میخوام نباشه ایطو شُهرتی! آدم بویه تا میتونه به همنوعُش کمک کنه، بد میگم؟


- نه بی‌بی جان! خب مسلماً جون مش موسی مهمتره! فقط...


- فقط چی؟


- دارین یه صد تومن به یه بنده‌خدایی کمک کنین؟! طرف میخواد برا دخترش جهیزیه بخره نداره! ثواب داره‌ها!


- چی؟ پول؟ صد تومن؟ من که ندارم! ایشالا خدا کُمکش کنه!


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها