مردی عجیب در عطاری
امروز صبح رفتم عطاری. آنجا مردی را دیدم که سراغ داروهای عجیب و غریبی را میگرفت که در این سالها نه اسمشان را شنیده و نه چیزی دربارهشان خوانده بودم. مردی حدوداً سی و پنج ساله با موهای تُنُک و تکیده که یکتا پیراهن پشت به آفتاب ایستاده و از سر و صورتش عرق سرازیر بود و شیشههای عینک ته استکانیِ گِردش که از میان آن دو گوی سیاه و مغموم به آدم نگاه میکرد، بخار گرفته بود.
نام چندین و چند گیاه را از پیرمرد عطار که پیرمردی زپرتی بود میپرسید. پیرمرد ابتدا نگاهی مبهوت به من میکرد و سپس سرش را به نشانه نفی تکان میداد...
من آن صبح آمده بودم چند دوای گیاهی را به توصیه مشهدی تقی بخرم، اما به محض این که متوجه حضور عجیب او در کنار خود شدم به کل از یاد بردم پی چه آمدهام.
در ثانی همه حواس عطار متوجه او بود و به من اعتنایی نداشت.
کمی بیشتر توی بحرش رفتم. ساق دستش از زیر پیراهن فیلی رنگش پیدا و آثار بیماری پیسی نمایان بود.
کفشهایش کهنه و کثیف اما تکیهگاه خوبی برای پاهای ترکهای اش بود.
بالاخره پس از جستجوی فراوان یکی_دو بسته از میان چیزهای بیشماری که میخواست به قیمت گزاف خرید و به جای خداحافظی گفت: یاهو و رفت.
از اینکه رخصت یافته بودم متاع خود را طلب کنم خشنود و از دوری او ناخشنود بودم. نمیدانم چه در او بود که میخواستم بیشتر بشناسمش.
احساس میکردم چیزی مرموز و اسرارآمیز وجود او را در بَر گرفته.
سرم را چرخاندم و دوباره نگاهی به او انداختم.شلان شلان میرفت، سوت میزد و آوازی سوزناک زیر لب میخواند. راستش دلم به حالش سوخت و آرام گفتم: گور بابای عرقِ کاسنی.
دور شدم و باد دریوریهای عطار را به گوشم رساند. به او نزدیک شدم. ابتدا با کمی تردید اما بعد با اطمینان. مصمم شدم به او کمکی بکنم.ادویهها را به دست گرفته بود و میشلید.
جلو رفتم و گفتم: سلام آقا...
جوابی نداد. نگاه سردی کرد و لبخند زد.
ادامه دادم: من هم خونهام همین دور و برهاست.
اطراف بیابون.
میتونم کمکتون این کیسهها رو بیارم.
گفت: اما خونه من اینجاها نیست.
بیشتر دلم به حالش سوخت. پریدم توی حرفش که: «مشکلی نیست. امروز کار ندارم. میتونم کمکتون کنم.»
دوباره نگاهی به من انداخت تا شاید صافی و صداقتی در چشمانم ببیند و به آرامی و بدون اینکه چیزی بگوید،کیسهها را داد دستم.
کمی که رفتیم منارههای فیروزهای مسجد نمایان شد. گویا یادش به چیزی افتاد و سریع گفت: ممنونم آقا اگر میشه وسایلم را بدید من اینجا باید...
گمان کردم شاید میخواهد نمازی بخواند و از دهنم پرید که: ایرادی نداره.
میتونم باهاتون بیام مسجد.
راستش منم خیلی وقته پامو توی مسجد نگذاشتم...
و او مثل اینکه از حرف من خوشحال شده باشد، نگاهی به من کرد، لبخندی زد و سریعتر شلید.
به سرعت داخل شدیم.
صدای خشکیده و نتراشیده مؤذن پیر، در و دیوارها را به لرزه در آورده بود. کفشها را کندیم و داخل شدیم.
برقی ردیف آخر را نشانه گرفتم و به حالتی شرمسار از میان مردم گذشتم.
حس یک موجود اضافی و ناهمگن را داشتم. برخلاف انتظار او بیاعتنا به همه در کنجی به حالت سجده مچاله شد. چندی گذشت و هنوز در بحر صف و نماز جماعت بودم که دست سرد و کوچکش را روی شانهام زد.
بلند شدم،کفش به پای کردم و با تأثر و تامل بسیار از در مسجد خارج شدیم. بیرون مسجد نگاهی به من انداخت اما لبخندی نزد. غمی در گرداب چشمانش غرق شد. ناگهان یکی از دو بند کیسه از دستم رها شد و مقداری ادویه ریخت کف خیابان. دوباره نگاهی کرد و گفت: مشکلی نداره، پیش میاد.
بعد انگار میخواست چیزی بگوید که حرفش را خورد...
چندی گذشت و بعد عاجزانه گفت: اینها را برای مادرم خریدهام. مریض احوال است. برایش دعا کن.
همان دم انگار سر دیگ دردهایش را برداشت و محنت و مسکنت سرازیر شد و شروع کرد به گفتن:
برادرم یک سال پیش مرد، یعنی خودش، خودش رو انداخت توی آب و غرق کرد. قطع نخاع شده بود، توی مسابقه اسبسواری.
تا راه رفتن یاد گرفت پرید روی اسب و... آخرشم این شد. بعد از اون پیشامد من خیلی تنها شدم، تنهاتر از قبل. راستش هیچ دوستی نداشتم. همیشه یا کتک میخوردم، یا کار میکردم و یا پرستار مادرم بودم. خدابیامرز پدرم همیشه منو میزد. بدجورم میزد. این گوشمو میبینی؟
گوش راستش را نشان داد که چروک و باد کرده بود.
گفت: یک بار وقتی سیاه مست بود از شدت عصبانیت موهام رو گرفت و کلهام رو گذاشت رو بخاری و فشار داد.
برادر دیگری هم داشتم که بزرگتر از ما بود و رفت تهرون واسه کار.
توی راه برگشت تصادف کرد و مُرد. تا قبل از اینکه بره کمی پول مول میرسوند دستمون. یعنی درواقع برای مادرم. چون خرج دوا و درمونش خیلی زیاده و جز این باید هفتهای دو بار...
ته دلم خالی شد و عرق سردی روی صورتم نشست.
گفتم: خودت چکار میکنی و چجوری نون در میاری و از این مزخرفات و ادوات عوض کردن بحث... مکث کرد، لحظهای جدی شد و انگار پشیمان از این که گوشهای از پرده اسرار زندگیش را برایم دو انگشتی کنار زده.
قیافهای جدی به خود گرفت و گفت: ممنون آقا. ممنون. دیگه رسیدیم. بفرما بالا.
من به خانه نگاهی کردم.
در پنجره به دنبال یک مادر پیر و رنجور میگشتم که ندیدم.
بنایی بود متشکل از دو قوطی کبریت آجری که او در طبقه بالا زندگی میکرد...
با یک لگد در باز شد. وارد شدیم و از پلهها بالا رفتیم. ورودی خانهاش به جای در، پردهای بود با منگولههای فراوان که آن را کنار زد.
اتاقی کوچک با در و دیوار دود گرفته دیدم که جا به جا پشم و کله پلز شده گوسفند، حشرات عجیب و زرد در شیشه و کتابهایی با خطوط کج و معوج روی هم ریخته بود.
هرچه چشم لغزاندم کسی را ندیدم.
برقی از پلهها پایین جَستَم. یقه بارانیام را گرفتم و با چشمانی از حدقه در آمده به سرعت دویدم.
اما انگار سایه هیکل قوز و خمیدهاش پا بهپای من روی دیوار میشَلید.../ پایان امروز صبح رفتم عطاری.
آنجا مردی را دیدم که سراغ داروهای عجیب و غریبی را میگرفت که در این سالها نه اسمشان را شنیده و نه چیزی دربارهشان خوانده بودم. مردی حدوداً سی و پنج ساله با موهای تُنُک و تکیده که یکتا پیراهن پشت به آفتاب ایستاده و از سر و صورتش عرق سرازیر بود و شیشههای عینک ته استکانیِ گِردش که از میان آن دو گوی سیاه و مغموم به آدم نگاه میکرد، بخار گرفته بود.
نام چندین و چند گیاه را از پیرمرد عطار که پیرمردی زپرتی بود میپرسید. پیرمرد ابتدا نگاهی مبهوت به من میکرد و سپس سرش را به نشانه نفی تکان میداد...
من آن صبح آمده بودم چند دوای گیاهی را به توصیه مشهدی تقی بخرم، اما به محض این که متوجه حضور عجیب او در کنار خود شدم به کل از یاد بردم پی چه آمدهام.
در ثانی همه حواس عطار متوجه او بود و به من اعتنایی نداشت. کمی بیشتر توی بحرش رفتم. ساق دستش از زیر پیراهن فیلی رنگش پیدا و آثار بیماری پیسی نمایان بود.
کفشهایش کهنه و کثیف اما تکیهگاه خوبی برای پاهای ترکهای اش بود.
بالاخره پس از جستجوی فراوان یکی_دو بسته از میان چیزهای بیشماری که میخواست به قیمت گزاف خرید و به جای خداحافظی گفت: یاهو و رفت.
از اینکه رخصت یافته بودم متاع خود را طلب کنم خشنود و از دوری او ناخشنود بودم. نمیدانم چه در او بود که میخواستم بیشتر بشناسمش. احساس میکردم چیزی مرموز و اسرارآمیز وجود او را در بَر گرفته.
سرم را چرخاندم و دوباره نگاهی به او انداختم.شلان شلان میرفت، سوت میزد و آوازی سوزناک زیر لب میخواند. راستش دلم به حالش سوخت و آرام گفتم: گور بابای عرقِ کاسنی.
دور شدم و باد دریوریهای عطار را به گوشم رساند. به او نزدیک شدم. ابتدا با کمی تردید اما بعد با اطمینان. مصمم شدم به او کمکی بکنم.ادویهها را به دست گرفته بود و میشلید.
جلو رفتم و گفتم: سلام آقا...
جوابی نداد. نگاه سردی کرد و لبخند زد.
ادامه دادم: من هم خونهام همین دور و برهاست.
اطراف بیابون.
میتونم کمکتون این کیسهها رو بیارم. گفت: اما خونه من اینجاها نیست.
بیشتر دلم به حالش سوخت. پریدم توی حرفش که: «مشکلی نیست. امروز کار ندارم. میتونم کمکتون کنم.»
دوباره نگاهی به من انداخت تا شاید صافی و صداقتی در چشمانم ببیند و به آرامی و بدون اینکه چیزی بگوید،کیسهها را داد دستم.
کمی که رفتیم منارههای فیروزهای مسجد نمایان شد. گویا یادش به چیزی افتاد و سریع گفت: ممنونم آقا اگر میشه وسایلم را بدید من اینجا باید...
گمان کردم شاید میخواهد نمازی بخواند و از دهنم پرید که: ایرادی نداره. میتونم باهاتون بیام مسجد.
راستش منم خیلی وقته پامو توی مسجد نگذاشتم...
و او مثل اینکه از حرف من خوشحال شده باشد، نگاهی به من کرد، لبخندی زد و سریعتر شلید.
به سرعت داخل شدیم. صدای خشکیده و نتراشیده مؤذن پیر، در و دیوارها را به لرزه در آورده بود.
کفشها را کندیم و داخل شدیم.
برقی ردیف آخر را نشانه گرفتم و به حالتی شرمسار از میان مردم گذشتم.
حس یک موجود اضافی و ناهمگن را داشتم. برخلاف انتظار او بیاعتنا به همه در کنجی به حالت سجده مچاله شد.
چندی گذشت و هنوز در بحر صف و نماز جماعت بودم که دست سرد و کوچکش را روی شانهام زد.
بلند شدم،کفش به پای کردم و با تأثر و تامل بسیار از در مسجد خارج شدیم.
بیرون مسجد نگاهی به من انداخت اما لبخندی نزد. غمی در گرداب چشمانش غرق شد.
ناگهان یکی از دو بند کیسه از دستم رها شد و مقداری ادویه ریخت کف خیابان.
دوباره نگاهی کرد و گفت: مشکلی نداره، پیش میاد.
بعد انگار میخواست چیزی بگوید که حرفش را خورد...
چندی گذشت و بعد عاجزانه گفت: اینها را برای مادرم خریدهام. مریض احوال است. برایش دعا کن.
همان دم انگار سر دیگ دردهایش را برداشت و محنت و مسکنت سرازیر شد و شروع کرد به گفتن:
برادرم یک سال پیش مرد، یعنی خودش، خودش رو انداخت توی آب و غرق کرد.
قطع نخاع شده بود، توی مسابقه اسبسواری. تا راه رفتن یاد گرفت پرید روی اسب و... آخرشم این شد. بعد از اون پیشامد من خیلی تنها شدم، تنهاتر از قبل. راستش هیچ دوستی نداشتم.
همیشه یا کتک میخوردم، یا کار میکردم و یا پرستار مادرم بودم. خدابیامرز پدرم همیشه منو میزد.
بدجورم میزد. این گوشمو میبینی؟
گوش راستش را نشان داد که چروک و باد کرده بود.
گفت: یک بار وقتی سیاه مست بود از شدت عصبانیت موهام رو گرفت و کلهام رو گذاشت رو بخاری و فشار داد.
برادر دیگری هم داشتم که بزرگتر از ما بود و رفت تهرون واسه کار.
توی راه برگشت تصادف کرد و مُرد. تا قبل از اینکه بره کمی پول مول میرسوند دستمون.
یعنی درواقع برای مادرم. چون خرج دوا و درمونش خیلی زیاده و جز این باید هفتهای دو بار...
ته دلم خالی شد و عرق سردی روی صورتم نشست.
گفتم: خودت چکار میکنی و چجوری نون در میاری و از این مزخرفات و ادوات عوض کردن بحث... مکث کرد، لحظهای جدی شد و انگار پشیمان از این که گوشهای از پرده اسرار زندگیش را برایم دو انگشتی کنار زده.
قیافهای جدی به خود گرفت و گفت: ممنون آقا. ممنون. دیگه رسیدیم. بفرما بالا.
من به خانه نگاهی کردم.
در پنجره به دنبال یک مادر پیر و رنجور میگشتم که ندیدم.
بنایی بود متشکل از دو قوطی کبریت آجری که او در طبقه بالا زندگی میکرد...
با یک لگد در باز شد.
وارد شدیم و از پلهها بالا رفتیم.
ورودی خانهاش به جای در، پردهای بود با منگولههای فراوان که آن را کنار زد.
اتاقی کوچک با در و دیوار دود گرفته دیدم که جا به جا پشم و کله پلز شده گوسفند، حشرات عجیب و زرد در شیشه و کتابهایی با خطوط کج و معوج روی هم ریخته بود. هرچه چشم لغزاندم کسی را ندیدم. برقی از پلهها پایین جَستَم.
یقه بارانیام را گرفتم و با چشمانی از حدقه در آمده به سرعت دویدم. اما انگار سایه هیکل قوز و خمیدهاش پا بهپای من روی دیوار میشَلید.../ پایان