کهن طنز
حکایت خر و کرهخر و گاو
مردی ماده گاوی داشت و خری و کره خری.
خر بمرد و شیر گاو را به کره خر میدادند و ایشان را دیگر شیری نبود که خود بخورند! مرد روزی دعا کرد که خدایا این کره خر ما را مرگی بده، تا فرزندانم شیر گاو بخورند...
فردا روز، چون به طویله وارد شد، دید که گاو مرده است...!
مردک را دود از سر به در رفت و گفت: خدایا تو گاو از خر نمیشناسی، پس چگونه خداوندی کنی؟!
برگرفته از: عبید زاکانی- مکتوب قلندران، ص ۳۰۷
نظر شما