تعداد بازدید: ۵۵۴
کد خبر: ۱۷۷۵۳
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۹:۳۸ - 2023 20 August
نگاهی به زندگی و آثار زنده‌یاد علی‌اصغر بهرامی مترجم صاحب‌نام

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

آغاز راه ترجمه 
با مربی نابینا و بی‌سواد جامعه مترجمان و اهل قلم ایران در خردادماه امسال علی‌اصغر بهرامی از مترجمان صاحب‌نام و پرکار خود را از دست داد.

بهرامی اصالتاً نی‌ریزی بود و به واسطه شغل آموزگاری پدر در شیراز زاده شد و از ۴ سالگی به نی‌ریز برگشت و پس از چند سال دوباره به شیراز رفت و تحصیلات دانشگاهی‌اش را در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی در شیراز و سپس در زمینهٔ تدریس زبان انگلیسی در سیدنی استرالیا انجام داد. او پس از چند سال تدریس در سمنان این کار را در شیراز ادامه داد و پس از بازنشستگی برای سکونت به تهران نقل مکان کرد.

از او ترجمه‌های فراوانی از نویسندگان بزرگ جهان بویژه در حوزه اسطوره‌شناسی به جا مانده که بخشی را با همکاری همسر اندیشمندش فرنگیس مزدا‌پور اسطوره‌شناس و استاد دانشگاه به انجام رسانده است.

بهرامی را مترجم آثار کورت ونه گات جونیور رمان‌نویس شهیر آمریکایی در ایران می‌دانند. او همچنین مترجم آثار جی‌جی‌بالارد رمان‌نویس و نویسنده داستان‌های کوتاه در ایران بوده است.

او قبل از انقلاب در مجله‌هایی مانند فردوسی و بعد از انقلاب با آدینه، چیستا، بایا، کارنامه و ... کار می‌کرد.

در مصاحبه‌ای مطبوعاتی درباره کار ترجمه می‌گوید:

«من ترجمه را برای گذران زندگی برگزیدم و این گذراندن زندگی صرفاً پول نیست. بلکه من بیشتر اگر به کسی بر نخورد وقت را می‌کشم. من همیشه مشکل گذراندن وقت را دارم. خصوصاً صبح‌ها و شب‌ها را به سختی می‌گذرانم. وقتی سوار اتوبوس شیراز - تهران می‌شوی و در دل شب زمانی که دیگر چراغ‌ها خاموش شده و تو حتی نمی‌توانی کتاب بخوانی و خیالبافی‌هایت هم به انتها رسیده و کسی برای حرف زدن نیست دچار یک خستگی درونی می‌شوی. این رخوت برای من نه با خواب درمان می‌شود و نه با چیز دیگری. در واقع این تشکیل زندگیم است و من حتی در نوجوانی بسیاری از شب‌ها را تا خود صبح بیدار بودم. ترجمه برای من عملاً زیستن است. ترجمه کاریست که باعث می‌شود من راحت‌تر بمیرم.»

سلاخ‌خانه شماره ۵ مهم‌ترین اثر ترجمه شده اوست. زمانی او دست به ترجمه این اثر زد که کورت ونه گات برای خیلی‌ها ناشناخته بود. او می‌گوید: سلاخ‌خانه را در سال ۵۰ خواندم و به نظر من این کتاب فوق‌العاده آمد. در آن سال‌ها هنوز اسمی از پسامدرن در ایران به گوش کسی نخورده بود. در آن دوره، چون می‌خواستم شاعری کویری شوم کتاب را ترجمه نکردم. به هر حال پس از دو بار خواندن کتاب، در سال ۶۳ تصمیم به ترجمه‌اش گرفتم. من پس از اینکه کمی از اثر را ترجمه کردم فهمیدم که در تهران ناشری وجود دارد که به دنبال چنین آثاری است. سلاخ‌خانه به تفسیر و نظر بعضی از مفسران و صاحب‌نظران چهارمین اثر قرن است.

سال پیش و در زمان حیات زنده‌یاد بهرامی اصرار فراوان داشتیم مصاحبه‌ای مفصل با ایشان به یاری جناب احمد ارشاد دوست خانوادگی‌شان انجام دهیم که به دلیل کسالت جسمی وی به انجام نرسید تا این که در خردادماه خبر وفاتشان منتشر شد. خدایش بیامرزد.

پیش از این و در اَمرداد ۱۳۸۹ به همت جناب دکتر جواد فرزانفر مصاحبه‌ای کوتاه با آن زنده‌یاد در تهران انجام شد و در هفته‌نامه عصر نی‌ریز به چاپ رسید.

در این شماره نی‌تاک آن مصاحبه را بازنشر می‌کنیم. در کنار آن زندگینامه مختصری از بهرامی به قلم جناب مصطفی بهرامی یارِ غارِ دوران کودکی، پسر عمو و شوهر خواهرش به همراه مقاله‌ای در معرفی آثار بهرامی به قلم جناب احمد ارشاد می‌آوریم. گرچه دوست داشتیم با همسرشان سرکار خانم فرنگیس مزداپور نیز که نقش مهمی در ترجمه‌های پرشمار زنده‌یاد بهرامی داشته گفتگو کنیم که میسر نشد.

از جناب آقای مصطفی بهرامی سپاسگزاریم که با وجود کسالت جسمی، با ما همکاری فراوان داشتند و از جمله بخشی از عکس‌های خانوادگی را در اختیار ما قرار دادند که برای نخستین‌بار به چاپ می‌رسد.

***

نویسنده مصطفی بهرامی

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

ابتدا تأکید می‌کنم که به علت بیماری و شاید پیری خیلی از خاطرات را فراموش کرده‌ام خصوصاً تاریخ وقایع را.

علی اصغر بهرامی پسرعمو و برادر همسرم بود. پدرش هدایت‌ا... بهرامی معلم بود. معلمی که شاگردانش از او به نیکی یاد می‌کنند. مادرش مؤمنه زنی بود به نام فاطمه وجدانی و از طایفه مشهور وجدانی در نی‌ریز.

علی‌اصغر در سال ۱۳۱۹ در شیراز متولد شد. پدرش آن زمان معلم روستای مهارلو بود. در سن ۴ سالگی به نی‌ریز، شهری که پدر و مادرش زاده آن بودند برگشت و تا ششم ابتدایی در دبستان بهرام و سه سال اول دبیرستان (سیکل اول) را در دبیرستان احمد گذراند.

من کلاس دوم ابتدایی بودم و او کلاس هفتم. یادم هست یادگیری زبان انگلیسی برایش مشکل بود و گریه می‌کرد.

ما در یک خانه در محله کیان زندگی می‌کردیم که حوض بزرگی داشت. آن زمان هر هفته یا هر ماه شخصی معروف به «یوسف» می‌آمد و از چاه آب می‌کشید و حوض را پر می‌کرد.

یوسف در قلعه اس. پی. آر مکالمه انگلیسی را آموخته بود و علی در حقیقت شاگردش بود و سعی می‌کرد با او به زبان انگلیسی حرف بزند و بیاموزد. چشمان یوسف را آبله نابینا کرده بود.

بعد از آن برای ادامه تحصیل به شیراز نقل مکان کرد و ما هم با هم همخانه و هم‌سفره شدیم. مادرم مهربان زنی بود. خدا رحمتش کند. از او، چون فرزندش پرستاری می‌کرد. یادم هست اتاقی کوچک محل زندگی و درس خواندن علی بود. روزی در حال مطالعه، دراز کشیده و پاهایش زیر تابش آفتاب سوزان ظهر بود. مادرم سرش جیغ کشید که بچه پاهایت را جمع کن سوخت زیر آفتاب.

تا مقطع لیسانس به جز یک سال (سال ۱۳۴۱ خورشیدی) که پدرم به تهران منتقل شد در یک خانه و بر سر یک سفره بودیم. بعد از اخذ لیسانس در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه شیراز به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به سمنان رفت. پس از آن به شیراز منتقل شد. پدرش هم بازنشسته شده بود و ساکن شیراز. علی در خیابان عبیرآمیز با پدر و مادرش همخانه شد و با دختر عمه‌اش ازدواج کرد. آن‌ها سپس با هم برای دوره فوق لیسانس زبان انگلیسی به استرالیا رفتند.

چهار سال علی بچه‌دار نمی‌شد و همین باعث متارکه آن دو شد. می‌توانم بگویم علی افسرده شده بود و لاقید. او در خانه پدری باقی نماند و تنهایی را برگزید. در یک آپارتمان کوچک معتکف شده بود. من هم با خواهرش ازدواج کرده بودم و ساکن نی‌ریز بودیم.

روزی در شیراز به دیدنش رفتم. بر کرسی نشسته بود. آنقدر سر به دیوار تکیه داده بود که دیوار ساییده شده بود. وادارش کردم با هم قدمی بزنیم.

من زندگی علی را به دو مرحله تقسیم می‌کنم: مرحله اول را نوشتم؛ و مرحله دوم ازدواج با فرنگیس مزداپور است. چگونه آشنا شدنشان را نمی‌دانم. می‌توانید از خودش بپرسید. خانم مزداپور خود علامه‌ای‌ست جامعه‌شناس و روانشناس.

سال ۱۳۷۲ به تهران رفتند و علی کتاب‌ها ترجمه کرد، کتاب‌ها نوشت، شعر گفت. خلاصه این ادعا ثابت شد که پشت هر مرد موفق یک زن مدیر است.

فراموش کردم بنویسم که سه ماه به آمریکا رفت برای تحقیق در مورد دو زبانه بودن.

به نی‌ریز و شادابخت علاقه داشت. جناب دکتر فرزانفر که با او گفتگو کرده بود می‌گفت تمام مدت فقط از نی‌ریز و شادابخت می‌گفت. کتاب خشکسالی اثر جی‌جی بالارد را با یاد شادابخت ترجمه کرد.

۲۴ خرداد ۱۴۰۲ خورشیدی در تهران فوت کرد و روز یکشنبه ۲۸ خرداد در جوار پدر و مادر در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد. یادش گرامی و جایش جنت.

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

برای رسیدن به معنا در زندگانی مترجم شدم

گفتگو: دکتر جواد فرزانفر

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد


بسیاری او را در ایران شناساننده جی. جی بالارد و کورت ونه‌گات می‌دانند. تاکنون بیش از ۳۴ عنوان ترجمه در کارنامه او مشاهده می‌شود. او به ترجمه آثار نویسندگانی رو آورده که تا قبل از این در کشورمان بس ناآشنا بودند و به دیگر سخن، چنین نویسندگانی را وی به جامعه ادبیات ایران معرفی کرده است.  

یکی از روز‌های تابستان وعده ملاقات را با او را تلفنی گذاشتم. هوای تهران بسیار داغ بود و تو گویی آسفالت خیابان زیر پایم حرکت می‌کرد. اما می‌دانستم نزد مردی می‌روم که ارزش این همه سختی را دارد. ارزشی که باعث می‌شد انسان با پای دل به پیش وی برود.

*****

اول تصمیم داشتم روزنامه‌نگار شوم. که صد البته به سبک و سیاق کریم‌پور شیرازی، اما با کودتای 28 مرداد و سقوط دکتر محمد مصدق آتش شوق روزنامه‌نگاری من هم از بنیاد خاموش شد.

«علی اصغر بهرامی هستم، متولد ۱۳۱۹ شیراز، اما زمانی که ۴ سال بیشتر نداشتم به نی‌ریز برگشتم و در محله کیان به اتفاق مادرم ساکن شدم. پدرم که معلم بود در شیراز ماند تا تکلیف پستش مشخص شود. پس از مدتی پدر به قطرویه آمد و در آنجا مشغول به تدریس شد. دوره مدرسه را در مدارس احمد نی‌ریزی و اگر درست بگویم نوبنیاد آن زمان که بعداً به نام مدرسه فرهمندی تغییر نام یافت، گذراندم. بعداً برای ادامه تحصیل به مدرسه شاپور شیراز رفتم. سپس در دانشکده ادبیات زبان انگلیسی قبول شدم و من هم مثل پدر، معلم شدم. هشت سال در سمنان خدمت کردم و سپس به شیراز برگشتم و تا آخر خدمت را در همین شهر گذراندم. ضمناً برای چند مدتی هم به دانشگاه سیدنی استرالیا رفتم. (بهرامی اکنون در تهران زندگی می‌کند) من از ۹ سالگی روزنامه‌خوان شدم. (روزنامه ستاره و بعد طوفان و شورش) از یازده- دوازده سالگی دیگر کتابخوان پروپاقرصی بودم که البته بیشتر قصه می‌خواندم و رمان‌هایی که گاهی به علت نداشتن صفحه عنوان حتی اسم آن‌ها را هم نمی‌دانستم. همین چند سال قبل بود که فهمیدم اسم یکی از آن کتاب‌ها «دختر قفقاز» بوده است. همیشه بعد از خواندن هر رمان، قصه را در عالم تخیل ادامه می‌دادم، که این ادامه قصه گاهی از وسط قصه شروع می‌شد. قصه‌ها را به میل خودم در خیالبافی‌هایم به پایان می‌رساندم و کلی هم به خودم افتخار می‌کردم. انبوه داستان‌های پاورقی هم بود که در روزنامه‌هایی، چون «آسیای جوان»، «ترقی»، «سپید و سیاه»، «روشنفکر» و ... به چاپ می‌رسید. یادم هست رمان «لولیتا» را مجله ترقی چاپ می‌کرد که من چیزی از آن نفهمیدم. به نظرم مشتی گفتگوی بی‌معنی و بی‌سر و ته می‌آمد. سال‌ها بعد که آنونس آن را در یکی از سینما‌های پایتخت دیدم و گوینده با صدایی سراپا تحکم پرسید: «چگونه جرئت کردند فیلمی از لولیتا بسازند؟» بود که فهمیدم عجب داستانی بوده است. ولی «اسرار دریاچه بختگان» ترقی را حسابی فهمیدم و هنوز هم یادم هست. اما دریاچه بختگان آقای مدرسی (این را آقای عابدینی گفت) هیچ نسبتی به دریاچه بختگان واقعی نداشت. اولی آب آن شیرین است و پری دریایی دارد، آن هم چه پری‌هایی؛ و راوی در نهایت در قهوه‌خانه‌ی «ابرقو» (ابرقو کجا، دریاچه بختگان کجا!) خاکسترنشین می‌شود و به همان خاطرات گذشته دل خوش می‌کند؛ و دومی یک پارچه نمک است. نمک خالص!‌

نمی‌توانم بگویم که دقیقاً چه زمانی مترجم شدم، چرا که به گمان من، مترجمی یک فرآیند است و زندگی من نیز حول همین فرآیند می‌چرخد. به هر حال اول تصمیم داشتم روزنامه‌نگار شوم؛ که صد البته به سبک و سیاق کریم‌پور شیرازی، اما با کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دکتر محمد مصدق آتش شوق روزنامه‌نگاری من هم از بنیاد خاموش شد. پس خواستم شاعر کبیری شوم. اما به جای آن در نهایت مترجم متوسطی از کار درآمدم. در دوره‌ی دبیرستان غزل می‌ساختم که گاهی چیزی مثل این بیت از آب در می‌آمد:

«بزن آتش به سیگارم که در پشت حجاب دود
کسی آگه نباشد که من چشم‌تری دارم»

که حاصل این سانتی مانتالیسم دخانیاتی دو تا ریه‌ی ویران است و یک قلب علیل. «فاعتبروا یا اولی الابصار». برای کسانی که مثل من عربی بلد نیستند یعنی عبرت بگیرید‌ای کسانی که دارای دیدگان بینا هستید!

به باور من، ترجمه هنر است و برای این که انسان هنرمند باشد، باید ظرفیت داشته باشد

باری بگذریم.
چنین شکسته بسته من پیر می‌شوم
و بهار همچنان
در ذهن درختان باغ می‌شکفد.
صبح عید به دیدارت می‌آیم
صبحانه‌ای بر مزارت می‌خورم
سیگاری می‌گیرانم
و سونات هفتم را بلند می‌کنم ...

این «شروه» چند سال قبل گمانم در «آدینه» چاپ شد. تعدادی از شعر‌های دهه‌ی چهل و پنچاه هم در «چیستا» چاپ شده‌اند. ۲۵ سالم بود که نمایشنامه‌ی «مرگ بسی اسمیت» اثر «ادوارد اِلبی» را ترجمه کردم و عجیب این که هنوز موفق نشدم آن را منتشر کنم.

به باور من، ترجمه هنر است و برای این که انسان هنرمند باشد، باید ظرفیت داشته باشد. البته باید تکنیک‌های این هنر را نیز فرا گرفت. باید هم زبان مبدأ و هم زبان مقصد را به نحو درستی آموخته باشی، تا بتوانی به درستی ترجمه کنی و ترجمه‌ای از آب درآید که بر دل خواننده بنشیند و به سختی متوجه شود که این اثر، اثر ترجمه‌ای است.

اگر از من پرسیده شود چرا به ترجمه روی آوردم پاسخم این است: برای مقابله با افسردگی، برای دستیابی به معنا در زندگانی، برای مبارزه با بی‌خوابی، دلزدگی، یکنواختی و برای گذران زندگی.»

موضوع جالبی که در مصاحبه با بهرامی با آن برخوردم این بود که وی همواره سخن را به طبیعت و قنات‌های نی‌ریز برمی‌گرداند و دغدغه‌ی بسیاری داشت که مبادا این طبیعت نابود شود. وی به قدری راجع به این موضوع صحبت می‌کرد و کرده بود که حتی یکی از دوستانش که نی‌ریزی هم نبود، مسئله برایش مهم شده بود و از من درباره باغ‌های نی‌ریز سؤال می‌کرد. ظاهراً خبر‌های بدی از قنات‌ها و باغ‌های نی‌ریز به گوش بهرامی رسیده بود که هر لحظه از فضای مصاحبه بیرون می‌آمد و موضوع را به آن چه گفته آمد، می‌کشاند. اما من هر بار تلاشم این بود که موضوع را دوباره به جای اولش برگردانم.

اگر از من پرسیده شود چرا به ترجمه روی آوردم پاسخم این است: برای مقابله با افسردگی، برای دستیابی به معنا در زندگانی، برای مبارزه با بی‌خوابی، دلزدگی، یکنواختی و برای گذران زندگی.»

به عقیده بهرامی، ترجمه ایران در قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ مانده و ترقی نکرده است؛ و مترجمان امروز - البته نه همه - آن طور که باید و شاید، با جان و دل به ترجمه نمی‌پردازند.

از او خواستم در مورد آثاری که دست به ترجمه آنان زده، صحبت کند. بهرامی گفت: «هر چند گاهی نویسندگانی علمی - تخیلی و نویسندگان داستان‌های پسامدرنیسمی (بعد نوگرایی - پس از مدرنیسم) بهتر دیده‌اند که موازی با هم، اما مستقل بیش بروند، اما برخی از نویسندگانی که من به ترجمه آثار آنان رو آورده‌ام، در عین حال که پسامدرن هستند، نقش مایه‌های علمی - تخیلی را نیز جذب و از آن در آثارشان استفاده کرده‌اند. نویسندگانی همچون: جی. جی بالارد و کورت ونه‌گات. بالارد اکنون یکی از نامداران قصه‌های پسامدرنیستی است و همچنان که گفتیم دست مایه آثار بالارد تم‌های علمی - تخیلی است و داستان‌های او بر بستر این دست‌مایه حرکت می‌کند و تا ژرفای ذهن آدمی فرو می‌رود و خواننده را نیز با خود می‌برد.

خواندن داستان‌های بالارد خواننده را به تجربه‌ای تازه و بکر و کمی عجیب دعوت می‌کند. ورود به دنیای هراس‌ها و کابوس‌هایی که برای انسان پایان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم چندان دور می‌نماید و گاهی در عمل چنان نزدیک، که انسان به هراس می‌افتد. او راوی فاجعه‌ای جهانی است که به دست خود انسان به علت ندانم‌کاری یا سودجویی پدید آمده است.

اما در مورد ونه‌گات آن چه تقریباً در همه آثار وی به چشم می‌خورد، وجود شخصی نویسنده و تجربه‌های عملی او در اکثر حوادث رمان‌هاست. در کتاب سلاخ‌خانه شماره ۵، بیشتر آن چه بر سر قهرمان می‌آید، در واقع بر سر ونه‌گات هم آمده است. در این کتاب زمان‌ها در هم آمیخته‌اند و پایان ماجرا را ما در اول رمان درمی‌یابیم.»

به گفته صفدر تقی‌زاده، کورت ونه‌گات را می‌توان از نویسندگان خوش اقبال در کشور ما به شمار آورد، زیرا بهترین اثرش (سلاخ‌خانه شماره‌ی ۵) برای نخستین بار به دست مترجمی خوش‌ذوق و با سلیقه و شیرین قلم یعنی علی‌اصغر بهرامی به زبان فارسی برگردان شده است.

برخی از آثاری که بهرامی آنان را ترجمه کرده، عبارتند از:

۱- برج، جی. جی بالارد

۲- شب مادر، کورت ونه‌گات

۳- سلاخ خانه شماره ۵، کورت ونه‌گات (این کتاب به چاپ چهارم رسیده است)

۴- منطقه مصیبت زده، جی. جی بالارد

۵- خاطرات ادوارد سعید، کمبل

۶- اساطیر ایران و ادای دین، کمبل

۷- اساطیر خاورمیانه، هوک

۸- رؤیای آمریکایی

ترجمه‌ ایران در قرن 19 و اوایل قرن 20 مانده و ترقی نکرده است. و مترجمان امروز - البته نه همه - آن طور که باید و شاید، با جان و دل به ترجمه نمی‌پردازند

علاوه بر این، بهرامی تعداد زیادی شعر و مقاله (ترجمه و غیرترجمه) در نشریاتی همچون: کارنامه و چیستا به چاپ رسانده است.

با بهرامی خداحافظی می‌کنم. در بین راه برای کمی استراحت، بر روی یکی از سکو‌های پارک هنرمندان می‌نشینم. از دور صدای خنده چند جوان شاد را می‌شنوم. به گمانم دارند برای دیدن تئاتر، به سالن دوم تماشاخانه می‌روند. در عوض این که به بالارد و کورت ونه‌گات فکر کنم، باغ‌ها و قنات‌های نی‌ریز بدجوری فکرم را مشغول کرده. به نظر می‌رسد دغدغه‌های بهرامی، روی من نیز اثر خودش را گذاشته است.

منبع: هفته‌نامه عصر نی‌ریز / شماره ۳۶۳ / ۱۷ اَمرداد ۱۳۸۹/ ص ۵

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سوادآغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

 پدر و مادر علی‌اصغر بهرامی

***

نگاهی به آثار علی اصغر بهرامی

سال‌های۳۳-۳۰ با علی‌اصغر بهرامی در دبیرستان احمد نی‌ریزی همکلاس بودم.

او از همان زمان اهل کتاب بود و زبان انگلیسی را خوب می‌دانست. در سال ۱۳۱۹ در شیراز تولد یافت. پدرش زنده‌یاد هدایت‌الله بهرامی آموزگار بود. از ۴ سالگی با خانواده به نی‌ریز آمد و ساکن شد. وی تحصیلات ابتدایی و دوره اول دبیرستان را در نی‌ریز گذراند و دوره دوم را در شیراز دبیرستان شاهپور (ابوذر) که متأسفانه آن را خراب کردند و به پارک تبدیل شده.  

سال ۱۳۴۰ خورشیدی از دانشگاه شیراز در رشته زبان و ادبیات انگلیسی فارغ‌التحصیل شد. سال ۴۱ - ۴۰ به سمنان رفت و به تدریس زبان انگلیسی مشغول شد و سال ۴۸ از سمنان به شیراز منتقل شد.

سال ۵۶-۵۵ برای گذراندن دوره یک ساله تدریس زبان انگلیسی در دانشگاه سیدنی استرالیا مأمور به تحصیل شد و در برگشت از استرالیا تا زمان بازنشستگی در دبیرستان‌های شیراز زبان انگلیسی تدریس می‌کرد. او معلمی دلسوز و آگاه بود و شاگردان به او ارادت خاصی داشتند. پس از بازنشستگی در سال ۱۳۷۲ با همسرش خانم مزداپور به تهران رفت و ترجمه‌های خود را یکی پس از دیگری به چاپ رساند.

وی ارتباطش با نی‌ریز را حفظ کرده بود و به زادگاهش علاقه‌مند بود و هر زمان که دست می‌داد و سالم بود سری به خاک پاک می‌زد و روح خود را تازه می‌کرد.  

بهرامی تعدادی کتاب از ترجمه‌هایش را منتشر کرده و تعداد زیادی شعر و مقاله در نشریات گوناگون به چاپ رسانده است. اوراق بی شماری از ترجمه هایش باقی مانده که چاپ نشده.

ترجمه‌های او بسیار روان و دلنشین است و کتاب‌های او را که می‌خوانید حس نمی‌کنید از زبان دیگری برگردان شده است.

به ویژه در جای‌جای این ترجمه‌ها از گویش نی‌ریزی هم خیلی زیبا و بجا استفاده کرده است.

نخستین کتاب بهرامی «اساطیر خاورمیانه» نوشته «ساموئل هنری هوک» است که با همسرش فرنگیس مزداپور ترجمه کرده و نشر روشنگران تهران در سال ۱۳۶۹ به چاپ رسانده است.

بهرامی، چون همسر اندیشمندش در اسطوره‌شناسی اطلاعات وسیعی داشت.

همسر او فرنگیس مزداپور در رشته مردم‌شناسی تحصیلات دانشگاهی دارد.

بهرامی در اسطوره انبوهی ترجمه دارد که تاکنون ۳ جلد آن‌ها به چاپ رسیده است. سال ۱۳۷۲ ترجمه «سلاخ‌خانه شماره ۵» نوشته «کورت ونه گوت» را به چاپ می‌رساند و سال ۱۳۷۳ «نگاهی دیگر به سلاخ‌خانه شماره ۵» اثر «والتر جیمز میلر» و «بانی ای. نلسون»  را ترجمه و چاپ می‌کند.

آغاز راه ترجمه با مربی نابینا و بی‌سواد

علی‌اصغر بهرامی و احمد ارشاد

در سال ۱۳۷۹ از همشهری پرکار ما، دو کتاب یکی «مرگ ایوان ایلیچ و خاطرات یک دیوانه» نوشته «لئو تولستوی» و دیگری «پایان راه - پیرامون مرگ و مردن» تألیف «دکتر الیزابت کوبلر راس»  ترجمه شده و توسط انتشارات رشد و جوانه رشد روانه بازار می‌شود.

در کتاب اول، ایوان ایلیچ که در پترزبورگ قاضی دادگستری است با یک اتفاق پیش پا افتاده در جریان کار نصب پرده از روی نردبان سر می‌خورد و پهلویش به دستگیره پنجره برخورد می‌کند و کمی درد می‌گیرد. همین مسئله سبب بروز بیماری و در نهایت مرگ او می‌شود.

اما رنج  و درد‌های ناشی از بیماری به شناخت او راهبر می‌گردد.

بهرامی در مقدمه این کتاب می‌نویسد:

تولستوی در مرگ ایوان ایلیچ دو پدیده را در هم می‌آمیزد: هجویه تند و خشنی که به بیهودگی و ریای زندگی متعارف می‌تازد؛ و بیان نیرومند و نمادین تنهایی و انزوای آدمی به هنگام مبارزه با مرگ، و امید آدمی به رستاخیز آخرین. ایوان ایلیچ یک قاضی روسی است. یک کارمند. اما در عین حال آدم متوسطی است متعلق به طبقه مرفه میانی جامعه زمان خود و زمان ما؛ و ایوان ایلیچِ همه است، آدمی که با بیماری و مردن و مرگ درگیر شده است. ایوان ایلیچ یک آدم معمولی است که نه پارساست و نه خبیث، در حرفه خود آدم جاه‌طلبی است؛ به روال همه ازدواج‌ها مرد زندگی است. اما بتدریج از زنش دور می‌شود. بیماریی که پیامد یک واقعه پیش پاافتاده در جریان یک کار پیش پاافتاده (نصب پرده) است، کم کم ایوان ایلیچ را بیدار می‌کند و او را به خودآگاهی می‌رساند و به درک باطل بودن زندگی و بلندپروازی‌های وی می‌انجامد. انزوایی که بیماری بر او تحمیل می‌کند، دیوار دروغ و ریایی که خانواده و پزشکان گرداگرد او کشیده‌اند، رنج و درد‌هایی ناشی از بیماری - همه این‌ها ایوان ایلیچ را بتدریج به شناخت او راهبر می‌شوند: آگاهی به میرندگی خویش که صرفاً جنبه نظری ندارد، بلکه با ضربان نبض او به اثبات می‌رسد. در آغاز ایوان ایلیچ می‌خواهد به زندگی معمولی و خوش گذشته باز گردد- حتی در آخرین روز‌های بیماری که می‌داند دارد می‌میرد. از درد و عذاب جیغ می‌کشد که نمی‌خواهم! اما در پایان که در کیسه سیاهی افتاده و تقلا می‌کند، در ته کیسه روشنایی می‌بیند به خود می‌گوید: مرگ تمام شد. مرگ دیگر در کار نیست!

در کتاب دوم (پیرامون مرگ و مردن) خانم دکتر کوبلر راس که در سال ۱۹۵۵ به دلیل سکته مغزی زمین‌گیر شده است، پیرامون مرگ و مردن به پژوهش می‌پردازد و با مصاحبه‌هایی که با بیماران پایانی انجام می‌دهد، به این نتیجه می‌رسد که هر بیمار از آغاز بیماری تا مردن، شش مرحله را پشت سر می‌گذارد:

مرحله نخست:عدم پذیرش و انزوا 
مرحله دوم: خشم  
مرحله سوم: چانه زدن
مرحله چهارم: افسردگی
مرحله پنجم: پذیرش 
مرحله ششم: امید

و در آخر هم، خانواده بیمار را مورد بررسی قرار می‌دهد. هر بخش این کتاب با شعری از «رابیندرانات تاگور» فیلسوف هندی با ترجمه بسیار زیبای بهرامی آغاز می‌شود.

سال ۸۰  چهار کتاب از او چاپ می‌شود:

نخستین کتاب «همه چیز فرو می‌پاشد» از «چینوا آچی بی» نویسنده برجسته آفریقایی است. بهرامی درباره این کتاب می‌نویسد:

«در این کتاب نویسنده تصویر زشت و زمختی را که اروپائیان استعمارگر از آفریقائیان ترسیم کرده‌اند به چالش می‌کشد. آچی بی در این باره گفته است: «لازم دانستم به خوانندگان خود بیاموزم که گذشته آن‌ها با همه کمبودهایش یک شب دراز از توحش نبوده است که اروپائیان از گَرد راه برسند و به نیابت از سوی خداوند آنان را از این توحش برهانند.»

این کتاب را نیز انتشارات جوانه رشد به چاپ رسانده است.

دو کتاب دیگر «منطقه مصیبت زده شهر» و «برج» از آثار «جی‌جی بالارد» دو اثر تحلیلی پسامدرنیسم است که سراسر خشونت و وحشت عصر حاضر را نشان می‌دهد و خواننده را میخکوب می‌کند. اولی را جوانه رشد و دومی را نشر چشمه چاپ کرده است. کتاب چهارم زندگی و آثار «تی‌اس الیوت» بزرگترین شاعر سده بیستم است. او گرچه آمریکایی است، اما پژواک صدای خیام در اشعار او به روشنی حس می‌شود. این کتاب را نشر جامه‌دران به چاپ رسانده است.

سال ۸۱ شاهد چاپ سه اثر از برگردان‌های  بهرامی هستیم:

 ۱- «شب مادر» دومین ترجمه بهرامی از «کورت وُنه گات جونیر» است که روشنگران به چاپ رسانده.

برای معرفی این کتاب بهتر است قسمتی از پیشگفتار مترجم را نقل کنم: «در طرح کلی، رمان  با قتل عام و نابودی شهر-کشور «حاصور» در سرزمین فلسطین -ارض موعود- به دست ارتش اسرائیل،  به فرماندهی یوشع بن نون به عنوان زنگ خطر  آغاز می‌شود، و با همان زنگ خطر، با قتل عام و نابودی شهر -کشور اُرَیحا به پایان می‌رسد. نویسنده، این کابوس عهد عتیق را با کابوس معاصر (نسل‌کشی و ویرانی‌های سده بیستم در فرانسه، لهستان، اتحاد شوروی، ... به دست نازی‌ها و کشتار‌ها و ویرانی‌های دِرسِدن... به دست آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها) پیوند می‌زند و به این نتیجه می‌رسد که همه از یک آبشخور نوشیده‌اند.»

۲- «اساطیر ایران و ادای دین» که در پیشگفتار این کتاب، علی‌اصغر بهرامی توضیح داده است:

«جوزف کمبل» اسطوره‌شناس نامدار آمریکایی معاصر در یک اثر ۱۸۰۰ صفحه‌ای به اساطیر جهان پرداخته است. بررسی و تحقیق عظیم وی در چهار کتاب جداگانه و مستقل چاپ گردیده است. نگارنده (بهرامی) که چند سال است با این بضاعت اندک در کار ترجمه  این اثر باشکوه است، بخش اساطیر ایران برگرفته از جلد سوم را به دلیل جایگاه ویژه‌ی آن برای خوانندگان ایرانی جداگانه عرضه می‌کنم. به علاوه دو بخش دیگر هم به آن افزوده‌ام: سه پیوست و یک بخش به نام ادای دین که خود معرف خود خواهند بود».

در ادای دین بهرامی از اندیشمندان و پژوهندگان و اسطوره‌شناسان ایران و جهان به ویژه از پژوهندگان ایرانی- حسن پیرنیا (مشیرالدوله) و ابراهیم پور داوود و دکتر مهرداد بهار تجلیل و ادای دین نموده است.

 در آغاز ادای دین می‌نویسد: «در ایران با پایان هر عصری یک گسست فرهنگی به وجود می‌آمده است. نو آمدگان برای نمایاندن عظمت خود و بی اعتبار کردن دیگران هرچه نشان از دوره قبل وجود داشته است از میان برده‌اند.

 بیهوده نیست که قصر قجر، زندان قصر می‌شود و ارگ کریم خان زند به زندان کریم خان تبدیل می‌گردد. (وای بر مغلوب) این  گسست‌های تاریخی فرهنگی همه جای جهان روی داده است.

اسپانیائی‌ها به بهانه ترویج مسیحیت دماری از روزگار ساکنان قاره آمریکایی جنوبی و مرکزی در آورده‌اند که نه از تاک نشان مانده است و نه از تاک‌نشان. این گسست چنان عمیق است که تا قرن ششم دیگر باور نداشتند طاق بستان کار دست انسان است. تاق بستان را کار اجنه و تخت جمشید را کار دیوان می‌دانستند.

 اما بالاخره این گسست عظیم تاریخی فرهنگی تا حدودی پر می‌شود و به همت و دانش انسان‌های اندیشه ورز از نو زنده می‌گردد؛ و این ادای دینی است هر چند کوتاه به تنی چند از کسانی که به همت بلند آنان، این گسست پر شده است.»

این کتاب را  نیز انتشارات روشنگران و مطالعات زنان به چاپ رسانده است.

۳-کتاب سوم «رؤیای آمریکایی و ماسه بازی»، دو  نمایشنامه از «ادوارد اِلبی» است.

۱- «مجمع‌الجزایر گالاپاگوس» سومین کتابی است که بهرامی از ونه گوت به فارسی ترجمه کرده و آن را اینگونه معرفی می‌کند: «مجمع الجزایر گالاپاگوس در اقیانوس آرام نزدیک بدنه غربی آمریکای جنوبی قرار دارد. همان جایی که چارلز داروین به سال ۱۸۳۵ بن مایه نظریه تکامل خود را پیدا کرد. ونه گوت این پدیده و سفر دریایی قرن در طبیعت را که به مقصد همین جزایر است، با یک بحران اقتصادی سیاسی جهانی در هم آمیخته و بستر آخرین رمان خود قرار داده است.

نویسنده به سبک خاص و با طنز تلخ و گزنده  ویژه خویش اثری آفریده شگفت و خواندنی و ماندگار»

این اثر چاپ انتشارات مروارید است.  

۲- «قصه عشق» نوشته «رابرت جی - استرنبرگ». این کتاب نگرشی تازه به روابط زن و مرد می‌باشد و بر اساس روایت افراد واقعی نوشته شده است که هم به کار متخصصان می‌آید و برای غیرمتخصصان نیز قابل فهم و سودمند است. این کتاب را انتشارات مروارید به چاپ رسانده است.

۳- «آدمیان و سرزمین‌ها» که خانم «مارگات مید» نوشته است و پژوهشکده مردم‌شناسی کار ترجمه این کتاب را به بهرامی می‌سپارد.

مارگارت مید با نثری ساده و زبانی همه فهم  به بررسی تکامل فرهنگ و اندیشه انسانی، چگونگی تنوع فرهنگ‌ها و بررسی  تطبیقی زندگی اقوام جهان می‌پردازد. از نظر مید مطالعات انسان شناختی و مردم‌پژوهانه  امکانِ یافتنِ راه‌های همزیستی اقوام در جهان و دستیابی به صلح و دوستی پایدار را به ما نشان می‌دهد.

 پژوهشکده مردم‌شناسی در مقدمه کتاب می‌نویسد: ترجمه این کتاب که از سوی یکی از مترجمان توانای ایران آقای علی اصغر بهرامی صورت گرفته است و نشر نی به چاپ رسانده با یکصدمین سال تولد بانو مید مصادف شده است.  

۴- «بی در کجا» خاطرات «ادوارد سعید» نویسنده  فلسطینی است که کرسی ادبیات  تطبیقی دانشگاه کلمبیا را هم در اختیار دارد. بهرامی کتاب را اینگونه معرفی می‌کند: «بی در کجا روایت غربت و دربه‌دری آدمی است در عصر ما. آدمی که ریشه هایش را از کشتگاه اصلی او بیرون کشیده‌اند و در نقطه یا نقطه‌های دیگر کاشته‌اند. به این امید که در کشتگاه تازه ببالد. روایت حال و روز مردی مسیحی است که در اورشلیم زاده شده، در مصر درس خوانده و در آمریکا ساکن شده است.

 اما این عربِ مسیحیِ فلسطینیِ مصریِ آمریکایی، کجایی است؟

و سعید روشنفکر برجسته زمان، در  خود و پیرامون خود بی‌رحمانه نقب زده است و در این کندوکاو به هیچکس و به هیچ چیز ابقا (شفقت) نکرده است؛ و در نهایت می‌بینید هیچ کجایی و همه جایی است. اکنون سعید بی در کجا زندگی را با درگیری‌هایش با سرطان خون آغاز کرده و به گفته خودش ضربآهنگ بی در کجا را ضرب آهنگ بی‌خوابی‌ها و شیمی‌درمانی‌ها و درد کشیدن‌ها و سرگردانی‌ها رقم زده است».... و ادوارد سعید،  همزمان با ترجمه و انتشار این کتاب به وسیله انتشارات ویستار در ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۳ پنج شنبه ۳ مهر ۱۳۸۲ پس از سالیان طولانی ابتلا به سرطان خون در سن ۶۷ سالگی در آمریکا درگذشت.

۵- «میریام» از «پرلا‌گرکویست» نویسنده سوئدی و برنده جایزه نوبل ۱۹۵۱ می‌باشد که نشر نی این اثر را به چاپ رسانده است.

این کتاب از سرگذشت تکان دهنده عشق «هرودیس» پادشاه نابکار، خونریز و خبیث یهودیان   به میریام است. هرودیس از ۴۰ سال پیش از میلاد، تا سال میلاد عیسی مسیح از سوی رومیان بر یهودیه حکومت می‌کرده و در آن زمان فلسطین از مستعمرات امپراتوری روم بوده است.

هرودیس از قوم ادومیان بود و میریام دختر زیبا از قوم مکابیان. هرودیس قوم مکابیان را قتل عام کرده بود و هنوز عده‌ای از آن‌ها در سیاه چال‌های او ا سیر بودند. هرودیس سلطان غاصب و خودکامه به همه چیز و همه کس مظنون است.  حتی به میریام که با همه‌ی زن‌بارگی و شهوترانی بیمارگونه به او دل بسته است، گمان می‌برد در توطئه قتل او دست دارد و با علاقه شدیدی که به میریام دارد، او را به قتل می‌رساند و در مرگ او زاری می‌کند.

هرودیس خود به بیماری جانکاهی مبتلا می‌شود و به وضع رقت باری جان می‌دهد.

۶- «زنان در انقلاب کوبا» که به کوشش «ماری آلیس والتر» نوشته شده و دوست خردمند بهرامی به فارسی برگردانده  و نشر گل آذین در ۱۵۰ صفحه چاپ نموده است.
 این کتاب سرگذشت «تته پوئبلا» بنیان‌گذار  فدراسیون زنان کوبا است.

سرتیپ تته پوئبلا  در جمع زنان نیروی مسلح انقلابی کوبا بالاترین درجه را دارد و در سال ۱۹۵۶ به مبارزات مردم کوبا برای سرنگونی «باتیستا» پیوست.  

۷- «ایمان یا بی‌ایمانی». این کتاب ترجمه مجموعه‌ای است شامل مکاتبات میان کاردینال «ماریا مارتینی»  از علمای کلیسای کاتولیک و «امبرتواکو» از  نویسندگان و متفکران معاصر، در روزنامه ایتالیایی «لاکوره‌را» چاپ نشر نی. کاردینال ماریا مارتینی از دیدگاه مسیحیت و دین حرف می‌زند و امبرتو اکو از بُعد دیگری به رویداد‌های جهان و انسان نگاه می‌کند. اما هر دو در نهایت به یک فصل مشترک می‌رسند؛ و آن «خدمت به نوع  بشر و رعایت حرمت انسان» است.

۸- «امپراتوری خورشید» سومین کتابی است که علی اصغر بهرامی از «جی جی  بالارد» به فارسی ترجمه می‌کند. بالارد از امپراتوری خورشید چنین یاد می‌کند:

«امپراتوری خورشید روایت تجربه‌های من از زندگی در شانگ‌های و اردوگاه غیرنظامیان لونگ هوا، زمان جنگ جهانی دوم است. من از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵ در لونگ هوا زندانی بوده‌ام. این رمان عمدتاً روایت رویداد‌هایی است که خودم زمان اشغال شانگ‌های به دست ژاپنی‌ها و نیز در اردوگاه لونگ هوا شاهد عینی آن بوده‌ام.»
بهرامی «اساطیر مشرق زمین» نوشته «جوزف کمبل» را در ۵۴۴ صفحه در سال ۸۳ توسط جوانه رشد به چاپ می‌رساند.

مجموعه ۴ جلدی اساطیر جهان شامل: اساطیر ابتدایی، اساطیر مشرق زمین، اساطیر مغرب زمین و اساطیر خلاقانه (آفرینش اساطیر) است. در سه جلد نخست از راهی که انسان تاکنون پیموده سخن گفته می‌شود و جلد چهارم به انسان نوین اختصاص دارد که اساطیر تازه‌ای را بنیاد می‌نهد.

پیرامون اثر جوزف کمبل گفتنی بسیار است. مهمتر از همه اینکه او روال تکامل ذهنیت و اندیشه آدمی را پی می‌گیرد. کتاب حاضر ترجمه جلد دوم از این مجموعه است و دو جلد دیگر آن به چاپ نرسیده است.

«گهواره گربه» سومین کتابی است که بهرامی از ونه گوت به فارسی برگردانده است و نشر افق آن را انتشار داده است. گهواره گربه (پرچینک بازی) یا نخ بازی، یک بازی دو نفره است که نخی را با گره زدنِ دو سر آن به هم، که به صورت یک حلقه در می‌آورند.  یک نفر این حلقه را ابتدا دور دو انگشت دستهایش می‌گیرد و دیگری نیز با دو انگشت دو دستش آن را برمی‌چیند که شکل تازه‌ای پیدا می‌کند و این کار همینطور تکرار می‌شود تا به صورت اول برمی‌گردد.
گهواره گربه همچون هزار و یک شب، داستانی تو در توست.  

در سال ۸۴ «قصه‌ها‌یی کوتاه از آمریکا، اروپا، آسیا» از بالدوین،  اندرسون،  بالزاک و  بونین با ترجمه بهرامی به وسیله نشر نی چاپ شده است.

«کابوس چهار بعدی» نوشته جی‌جی بالارد را بهرامی در سال ۱۳۹۰ ترجمه می‌کند و نشر چشمه به چاپ می‌رساند. تِم قصه‌های کابوس چهار بعدی با بلندپروازی‌های تخیلی و شگفت و تکان‌دهنده و شاعرانه و جنون‌آمیر جیمز گراهام بالارد پرداخت شده است. پرخاشگری و تندخویی قلم سرکش بالارد مرز نمی‌شناسد و با همه سر ستیز دارد.

زمستان سال ۱۳۹۰ «دنیای بلور» نیز از جی جی بالارد با ترجمه بهرامی توسط نشر چشمه چاپ می‌شود.

اما این بلوری شدن از چه قرار است؟ ستون ها-گرد باد‌ها -تاریکی و سرما در یکی از جنگل‌های استوایی آفریقا راه می‌افتند و سر راه خود همه جا مرگ می‌آفرینند، همه چیز را به یخ و بلور و رنگ تبدیل می‌کنند، از خاک و درخت و مرغان گرفته تا آدمیان.

 اکنون همه جنگل و شهرک‌های اطراف آن آلوده است.

افسونگران تایتان هشتمین اثر ونه‌گوت است که بهرامی در سال ۱۳۹۰ ترجمه می‌کند و انتشارات نیلوفر به چاپ می‌رساند. داستان تکاپوی آدمی در طلب معنای عالم و در طلب یافتن معنایی برای وجود خویشتن.

مجموعه «شعر عصیان» ترجمه اشعار ۷ شاعر است به دست توانای علی‌اصغر بهرامی. مترجم در پیشگفتار خود می‌نویسد:

این مجموعه حاصل بیش از ۳۰ سال ترجمه پراکنده است عمدتاً محصول شب‌های خواب زدگی.

برخی از این شعر‌ها در نشریه‌ها به  چاپ رسیده و برخی از شاعران مثل «گینزبرگ» نخسین بار است که شعرشان به کسوت فارسی در آمده است.  

این مجموعه را  در سال ۱۳۸۴نشر نی به چاپ می‌رساند.

در طلب زرتشت نوشته «پل کریوا چک»  در سال ۱۳۹۸ چاپ اول و دوم توسط نشر چشمه به چاپ می‌رسد.

این کتاب پیش از آنکه تلاشی برای یافتن زرتشت باشد، تلاشی است برای شناخت وگسست «ایرانیت» و مطالبی که مطرح و کشف می‌کند، به خواننده بهت و حیرت می‌دهد که آیا به راستی ایرانیان یا دست کم بخشی از ایرانیت در سقوط امپراتوری روم و پیدایش قرون وسطی دست داشته‌اند؟

دفتر زندگی بهرامی در ۲۴ خرداد ۱۴۰۲ پس از مدتی بیماری و ۲۱ روز بستری در بیمارستان بسته شد.

روحش شاد و نامش پایدار.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها