داستان کوتاه عروس
اسمش، فاطمه بود. اما همه «فاطو» صدایش میکردند. همهاش یازده سال داشت. یک الف بچه بود. سه تا عروسک داشت. یکیاش هم قد خودش بود، بچهها به خاطر همین عروسکها، دور و برش میپلکیدند. آن یکی عروسک، که گیسهای بلند و چشمهای آبی داشت، عروس بود. عروسکِ هم قد خودش را داماد میکرد؛ و هر روز عروسی داشتند. بچهها با هم کِل میزدند و میخواندند:
«کی به حجله؟ کی به حجله؟
شازده دوماد با زنش.
کی بگرده دور حجله؟
خواهر کوچکترش.
ک... ل... ک... ل...
ک... ل... ک... ل...»
خسته که میشدند، دیگر ظهر شده بود و بچهها میرفتند خانههایشان، و باز هم بعد از ظهر... آن روز بچهها، تازه راهیِ خانههایشان شده بودند، که مادر فاطو صدایش کرد.
چی می گی؟ ها؟
_بیا بالا، کارت دارم.
_اومدم.
_فاطو.
_ها؟
_میخوای عروس بشی؟
_ها که می خوام. کی دوماد میشه؟
_اسدالله خان!
_اسدالله خان کیه؟
_ یه آدم خر پول!
_ قدش اندازهی احمد هس؟
_احمد، یه پسر بچهست. اسدالله خان، یه مرده!
_چه جوری عروس می شن؟
_خونهی دوماد که رفتی، خودش یادت می ده.
_عروسکام چطور می شن؟
_اونا رو دیگه باید همین جا بذاری.
_تو هم همراه من میآی؟
_نه!
-بچهها چی؟
_اونام نه.
-پس اونجا، من با کی بازی کنم؟
-خوبه خوبه! تو دیگه بچه نیستی، که بازی کنی!
_پس چی هسم؟
_واسهی خودت یه خانمی.
_اما من دلم برای بچهها و عروسکام تنگ میشه.
*****
بعد از ظهر، توی خانهشان، سر، سر بود و پا، پا. سوزن میانداختی، پائین نمیآمد. فاطو چیزهایی میدید، که برایش تازگی داشت. لباسهای قشنگ قشنگ تنش کردند. یک جانماز پهن کردند و نشاندنش سر جانماز. قرآنی هم دادند دستش و گفتند: نگاه کن! بعد آقایی آمد که چیزهایی خواند. فاطو هیچ از این کارها سر در نمیآورد.
بعد بهش گفتند: بگو «بله»!
فاطو گفت: بعله.
گفتند: بلندتر!
فاطو بلند گفت: بعله.
و زنها کل زدند و نُقلها پاشیدند روی سرش. فاطو میخندید و نقلها را از دور و برش جمع میکرد و میگذاشت توی دهانش. همان موقع، دید مردی میآید که زنها، کِلکشان، بهش کوچه دادند. کنارش نشست زمین، سر جانماز، و یک جفت النگو دستش کرد.
دستش را که تکان داد، النگوها صدا کردند، و فاطو یک عالم ذوق کرد. آنوقت مرد دست زیر چانه او گذاشت و سرش را بلند کرد. نگاهش که به نگاه مرد افتاد، جا زد. درست مثل بابای خدا بیامرزش بود. سرش را انداخت پایین.
مرد خندید، زنها هم خندیدند، و فاطو با تعجب به آنها نگاه کرد.
داشت با النگوها ور میرفت، که فریاد بچهها را شنید:
-فاطو! های، فاطو!
از همان جا که نشسته بود، داد زد:
_من نمیتونم بیام!
_واسهی چی؟
_آخه، عروسم کردهن. ننهم میگه، دیگه واسهی خودم، یه خانم شدم.
و زنی دایره به دست، شروع به خواندن کرد:
«کوچه پیچه، بله
عروس کوچیکه، بله.
دس به زلفش نزنین
مروارید پیچه، بله... »
و صدای بچه ها، توی کِل کشیدن زنها گم شد.