کهن طنز
تو رعیت باش گر سلطان نیی
موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد.
شتر به دلیل طبع آرامی که داشت با وی همراه شد، ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوش زد کند.
این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانهای رسیدند.
موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید:
«چرا ایستادهای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟»
موش گفت: «این رودخانه خیلی عمیق است.»
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: «عمق این آب فقط تا زانوست.»
موش گفت: «میان زانوی من و تو فرق بسیار است.»
شتر پاسخ داد: «تو نیز از این پس رهبری موشانی، چون خود را بر عهده گیر.»
چون پیمبر نیستی پس رو به راه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گر سلطان نیی
خود مران، چون مرد کشتی بان نیی
نظر شما