وقتی چراغها همه خاموشند با «شب بخیر» کیست دلت روشن؟
متولد ۱۳۵۹ در بروجن، دارای مدرک مهندسی مکانیک از دانشگاه کاشان.
علاقه مادرش به ادبیات او را هم روانه عالم شعر و شاعری کرد.
از نظر او شعر با جوشش آغاز میشود ولی بدون کوشش خیلی زود آدم را رها میکند.
از دید او شعر اگر قرار باشد حرفی برای گفتن داشته باشد باید نو باشد، ولی نو بودن منحصر به قالب نیست، خیلی از غزلهای امروز از شعرهای سپید و نیمایی نوترند.
جایزه گام اول و نامزد جایزه کتاب سال شعر زنان (کتاب خورشید)؛ نامزد جایزه قلم زرین؛ نامزد جایزه کتاب سال دفتر شعر جوان؛ رتبه دوم جشنواره شعر فجر و رتبههای دیگری در جشنوارههای ادبی سراسری و... از افتخارات اوست.
از او تاکنون مجموعههای شعر زیادی به چاپ رسیده که «خوش به حال آهوها»، «گریههای حوا »، «دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟»، «از ماه تا ماهی» و «روزهای آخر آبان» از آن دستهاند.
پاییزها به یاد تو میافتم آن چشمهای قهوهای روشن
حالا کجای شهر سرت گرم است؟ حالا کجا دوباره تو را یک زن؟
در کافههای «نقشجهان» با کی، مشغول چای و فال ورق هستی؟
آیا هنوز شاد و دلانگیز است «بازار قیصریه» بدون من؟
پاییزها به یاد تو میافتم وقتی که بیمقدمه در بازار
میایستم مقابل یک بوتیک زل میزنم به صورت یک مانکن
وقتی که پشت گاز تمام روز، یا سوخته برنج و خورشتم، یا-
سر رفته شیر و خشک شده کتری، یا گیر کرده دکمه این همزن
تو صبح با پیامک کی از خواب بیدار میشوی و در این شبها
وقتی چراغها همه خاموشند با «شب بخیر» کیست دلت روشن؟
من وقت خواب یاد تو میافتم: یک جنگل سیاه که در قلبش
آهوی کوچکی است که بیدار است با چشمهای قهوهای یک زن
و فکر میکنم که در این جنگل وقتی که برگها همه میریزند
آن چشمهای قهوهای روشن، آیا هنوز عاشق پاییزن؟
*********
زایندهرود و گَنگ و دانوب از تو مینوشند
هر روز شریانهای عالم از تو میجوشند
گنجشکها از جای جای نقشه میآیند
از چشمه زیر گلویت آب مینوشند
یک سال سرما میخورند آلوچهها هر وقت
شال و کلاه دستبافت را نمیپوشند
تنها تو میدانی چرا مردان کوه اینقدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
تنها تو میفهمی حواس دختران پرت است
هر صبح شیر گوسفندان را که میدوشند
شاید تو هم مثل من از ییلاق میآیی
ایل و تبارت سارهای خانه بر دوشند
شاید تو را هم مردهای قریهات یک شب
پای بدهکاری به یک خانزاده بفروشند
*****
فعلاً که در شعر من آهوهای چشمانت
در برفها همبازی یک جفت خرگوشند
*****
درختها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینهی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد
چقدر باغ پر از جعبههای میوه شد و
چقدر جعبهی پر، راهی خیابان شد
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد
چطور قصهام اینقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خندهی کلاغان شد