تعداد بازدید: ۲۲۴
کد خبر: ۱۷۶۴۰
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۱ - 2023 05 August
کافه داستان

لذت بردن از زندگی

نویسنده : سروش صحت

داشتم از گرما می‌مُردم.

به راننده گفتم: «دارم از گرما می‌میرم.»

راننده که پیر بود گفت: «این گرما کسی رو نمی‌کشه.»

گفتم: «جالبه‌ها، الان داریم از گرما کباب می‌شیم، شش ماه دیگه از سرما سگ‌لرز می‌زنیم.»

راننده نگاهم کرد.

کمی بعد گفت: «من دیگه سرما رو نمی‌بینم.»

پرسیدم: «چرا؟»

راننده گفت: «قبل از اینکه هوا سرد بشه می‌میرم.»

خندیدم و گفتم: «خدا نکنه.»

راننده گفت: «دکترا جوابم کردن، دو سه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم.»

گفتم: «شوخی می‌کنید؟»

راننده گفت: «اولش منم فکر کردم شوخیه، بعد ترسیدم، بعدش افسرده شدم، ولی الان دیگه قبول کردم.»

ناباورانه به راننده نگاه کردم. گفت: «از بیرون خوبم، اون تو خرابه… اونجایی که نمیشه دید.»

به راننده گفتم: «پس چرا دارین کار می‌کنین؟»

راننده گفت: «هم برای پولش، هم برای اینکه فکر و خیال نکنم و سرم گرم باشه، هم اینکه کار نکنم چی کار کنم.»

به راننده گفتم: «من باورم نمیشه.»

راننده گفت: «خودمم همین‌طور… باورم نمیشه امسال زمستون رو نمی‌بینم، باورم نمیشه دیگه برف و بارون رو نمی‌بینم، باورم نمیشه امسال عید که بیاد نیستم، باورم نمیشه این چهارشنبه، آخرین چهارشنبه ١٧ تیر عمرمه.»

به راننده گفتم: «اینجوری که نمیشه.»

راننده گفت: «تازه الانه که همه چی رو دوست دارم، باورت میشه این گرما رو چقدر دوست دارم؟»

دیگر گرما اذیتم نمی‌کرد، دیگر گرما نمی‌کُشتم…

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها