بیبی! خیر ِ انجیراتونه در کنین!
بیبی که از درآمد تو مُلوک خانم سرپا ایستاد.
بیبی همانطور که خودش را با پَرِ چارقدش باد میزد گفت:
- آتش دره میا اَ آسمون. من نیفمم بری چه ایطو گرمه. ای گرما نیخوا تموم بشه.
ملوک گفت: فصل، فصل گرما هس و انجیر!
بیبی گفت:
- خو حالا ینی که چه؟
ملوک خندید.
- ینی میگم بیبی خیر انجیراتونه در کنین! مارِ یادتون نره.
بیبی چشم و ابرویش رفت توی هم.
- انجیر؟ انجیر کجا بود؟ بیا برو نیگا بکن بین گرما سر انجیرا چیچی اورده. نیفمم بری گرما هه، نیفمم بری بی اُووی هه، همی برگاش دره زرد میکنه میتَکه!
ملوک نطقش باز شد.
- شاید ازوشون نرسیدی بیبی. ها؟
- ووووی، کجا نرسیدم؟ بَرِ کیلو چن نَسَدم بیریزم پاشون خو اِسَدَم، سم نزدم خو زدم. برگاشه نشُسم خو شسم، یَی اسپیلتی دیه فقط برشون نصب نکردم!
ملوک گلویی صاف کرد.
- حالا بازم شکر خدا اگه انجیر نیکنه بیمه یَی چی میده.
بیبی دوباره چشم و ابرویش را کشید توی هم.
ماخان چن بیریزن به حسابُت.
دو تومن سه تومن.
جون تو نواشه ملوک، به جون ای گلاب، به مرگ ای گلاب، گلابِ با دَسِی خودُم کفن کنم تو مزار بذرم!!! خرج هو بَرُش درنیا.
زیرزیرکی ملوک را نگاه کرد.
- وقتیام خو چار تا دونِی انجیر میکنه همه توقع درن کاسه پر کنی برشون بوری!
ملوک باد کرد.
- الان منظورُت منم بی بی؟
- اَ صب تالا نپه درم بری عمت صغری کبری میچینم؟ ها نپه منظُورم کیه.
ملوک آمد از سرجایش بلند شود که بیبی گفت:
- راسی ملوک...
- بله بیبی؟
- اَ...وال درختِی هُلو باغوتون چیطوره؟