چند ثانیه نماز کودکانه
نیمروزِ روزی گرم در اَمرداد گذارم به مسجدی کوچک در یکی از محلات شهر افتاد تا نمازی بخوانم.
یک پیشنماز و دو نمازگزار در خلوتِ آرام و کمتعدادِ خود جماعت کرده و نماز جاری بود.
نگاهم به پنج - شش کودک و نوجوان در آخر مسجد افتاد که همگی سر در گوشی موبایل برده و با هیجان تماشا میکردند.
گفتم کاش اینها هم به جماعت بودند. سالهاست آنان را در نمازها کمتر میبینیم.
چه شده که این نسلِ نوپا و پاک و آیندهساز به نماز رو نمیکنند؟
به جماعت پیوستم و نماز را بستم. امام به سلامِ نماز نزدیک میشد که صدای دویدن بچهها به سمت صف نماز را از پشتِ سر شنیدم.
فوری آخرین صف را تشکیل دادند و به سلام نماز رسیدند.
از این بازیِ کودکانه خندهام گرفت. بازی در نماز دوم هم تکرار شد و دوباره آنها به آخر مسجد رفتند و باز پا به دو به وقت سلام رسیدند و تشهد خواندند و سلام دادند.
در این ماجرا که برای اول بار میدیدم، چند نکته قابل توجه است.
- به گمانم آنها برای پاداش یا امکاناتی (مثل مُهر کردن کارت نماز) به مسجد میآمدند و در وقتهای آخر (در زمان تقسیم غنائم) خود را نشان میدادند.
- «ریا» در جامعه فراگیر است و این طفلهای معصوم هم در عالمِ کودکی، قاعده را خوب میفهمند. آن هم از ما بزرگترها. هرچه میخواهیم حرف بزنیم و نصیحت کنیم، اما رفتار ما بهترین معلم است برای آنها.
- دینگریزی در بین کودکان و جوانان فراوان است. چه کردهایم با دین خدا؟
- مهمترین وظیفه روحانیت محترم چیست؟ این همه کار و وظیفه و مسئولیت اداری و مدیریتی روحانیت یک طرف، و تبلیغ و ترغیب جوانان و جامعه به خدا و نماز و عبادت در طرف دیگر. کدام بهتر است؟
- دهها نهاد و سازمان فرهنگی بودجهبگیر چه کارکردی داشته و دارند؟
- مغرور نشویم. خدا را چه دیدی؟ شاید همین آمدن و حضور بچهها در مسجد و همان چند ثانیهای که خود را به سلام نماز رساندند، در درگاه الهی پذیرفتهتر باشد از ساعتها نمازِ شب و روز و حج و زیارت و روزه و مرثیه ما بزرگترها؛ و مقدمهای شود برای گرایش جدی آنها به معنویت.
میگویند روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بود که شخصی باعجله آمد، وضو گرفت، به داخل شبستان رفت و به نماز ایستاد.
با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو میگرفت و همه آداب و ادعیه وضو را به جا میآورد؛ قبل از اینکه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!
به هنگام خروج، با مرحوم کاشی روبرو شد. ایشان پرسیدند: چه کار میکردی؟ گفت: هیچ. فرمود: تو هیچ کار نمیکردی؟! گفت: نه! (میدانست که اگر بگوید نماز میخواندم، کار بیخ پیدا میکند)!
آقا فرمود: مگر تو نماز نمیخواندی؟! گفت: نه! آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز میخواندی...! گفت: نه آقا اشتباه دیدید! سؤال کرد: پس چه کار میکردی؟ گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!
این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله علیه) خیلی تأثیر گذاشت... تا مدتها هر وقت از احوال آخوند میپرسیدند، ایشان با حال خاصی میفرمود: من یاغی نیستم.