کنارِ سینیِ چایِ تو اصلاً قند لازم نیست
زاده بهمنماه سال ۱۳۵۸ در محلهی عیدگاه مشهد.
در رشتهی مهندسی الکترونیک درس خوانده.
اولین کارهایش را در نوجوانی سرود.
در دانشکده با تشویقهای استاد ادبیات خود دکتر قربانیون جدیتر به شعر اندیشید و حتی در همان زمان در یکی دو مسابقه شعر دانشجویی هم کارهایی انجام داد.
سپس در انجمن شعر تربیت حیدریه شرکت کرد و در جمع اساتید بزرگی قرارگرفت.
وی تاکنون مجموعه چاپ شدهای ندارد، اما کارهایش را در وبلاگش منتشر میکند که مخاطبان زیاد و خاص خود را دارد.

اشعار زیر از اوست:
به اخمت خستگی در میرود، لبخند لازم نیست
کنارِ سینیِ چایِ تو اصلاً قند لازم نیست
همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
تو از بس سادهای، خوشباوری، سوگند لازم نیست
به لطفِ طعمِ لبهای تو شیرین میشود شعرم
غزل را با عسل میآورم، هرچند لازم نیست
مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافههای گیسویت را، بند لازم نیست
«به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را»
عزیزم، بس کن، از این بیشتر ترفند لازم نیست
فدای آن کمانهای به هم پیوستهات، هر یک -
جدا دخل مرا میآورد، پیوند لازم نیست
*****
دو چشمت از عسل لبریز و لبهایت شکر دارد
بیا، هرچند میگویند: شیرینی ضرر دارد
زدم دل را به حافظ، دیدم او امشب برای من -
«لبش میبوسم و در میکشم می» در نظر دارد
پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است
پریرو از پریدهرنگ آخر کِی خبر دارد؟
اگر چه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است
کمر، چون مو ندارد او، ولی مو تا کمر دارد
لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ
درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد
به یاد اولین بیت از کتابِ خواجه افتادم
شروع عشق آسان است بعدش دردسر دارد
*****
خدا از چشمهایت آیهای بهتر نیاورده
هنوز از کارِ چشمانت کسی سر در نیاورده
تقاصِ چشمِ خونبارت، هراسِ چشمِ خونریزت
«دمار از من بر آوردهست و کامم بر نیاورده»
«به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را»
خدا زیباتر از زیباییات زیور نیاورده
چه سهل و ممتنع برداشتی ابروت را، سعدی -
خودش را کُشته و بیتی چنین محشر نیاورده
پریشان کرده هر روز مرا یلدای گیسویش
اگر چه این بلا را هیچ شب بر سر نیاورده