یک فنجان شعر
او رفت و از سر من آب و تاب رفت...
او رفت و از سر من آب و تاب رفت
شبها ز چشم منتظرِ خسته خواب رفت
شور و نشاط در دل تنگم فسرد و مرد
من، چون شمایلی که به زندان قاب رفت
گرد و غبار خاطرهها پاک میکنم
آن روز وصل را که چو عمر شهاب رفت
روزی شنید از لب من، دوست دارمت
ابرو کشید درهم و او با شتاب رفت
انگار توی فاصلهها گم شدیم و او.
چون تشنهای که به شوق سراب رفت
گفتم که چیست قصه هجر و وصال گفت:
افسانه گشت عشق و درون کتاب رفت
مشکوه؛ شرح هجر تو تکرار میشود
همچون حکایتی که به عهد شباب رفت
نظر شما