کلاً اَ قیافه سوری خوشُم نیا!
- سلام بیبی.
- علیک سلام.
- کجا بودین؟
- فضولی تو؟
- وا! ینی چی بیبی؟ پرسیدم کجا بودین خب؟
- بیخود کردی تو!
- وا! اعصاب ندارینا بیبی. خب نگین. ببخشین اصلاً.
- خونه اعظم بودم. کجا بودم؟
- آهان، فک نمیکنین دارین یه کم زیادی میرین خونه اعظم خانوم بیبی؟
- نه، فک نیکنم.
- سوری خانم اومده بود اینجا.
- سوری بیخود کرد.
- وا! چتونه بی بی؟
- هیچی، میه بویه طوریم شداشه؟
- مشکلی پیش اومده؟
- نه.
- چیزی گفته سوری خانم؟
- نه.
قهرین باهاش؟
- نه!
- پس چرا اینطوری در موردش حرف میزنین؟
- کلاً اَ قیافش خوشُم نیا!
- وا! شما که تا همین چن روز پیش باهاش یارغار بودین بیبی. سوری سوری از دهنتون نمیافتاد.
- او مال چن روز پیش بود.
- یه چیزی بگم بیبی؟
- بنال.
- من فک میکنم تو این چن روزی که با اعظم خانوم آشتی کردین، به سوری خانوم محل نمیدین، بنده خدا چن بار اومده، زنگ زده، انگار برخورد درستی نداشتین باهاش.
- تو بیخود فک میکنی.
- ینی اشتبا میکنم؟ والا من فک میکنم این کار درستی نیس که وقتی آدم با یکی صمیمی میشه بقیه دوستاشو بزنه تو دیوار و بهشون محل نده.
- تو فک نکنی بیتره!
- از ما گفتن بیبی.
****
بیبی با اخمهایی در هم آمد تو...
- چی شده بیبی؟
- چقد مردم بیچش و رو شدن.
- چطور؟
- اَ دس هی عظو.
- اعظم خانوم.
-ها دیه.
چی شده مگه؟
- هر جا نشسه و پا شده گفته بیبی وقت و بیوقت خونمونه. گفته بیبی وختشناس نیس. آخه بوگو نکبت تو میفمی وخت ینی چه؟
- ول کن حالا بیبی جون.
- چیکارُش درم؟ ماخام سر اَ تنُش نواشه.
چادرش را برداشت.
- حالا کجا میری بیبی؟
- برم بینم سوری کجا هه، پیداش نی!