روایت زندگی در یک آسایشگاه روانی
انتشارات: چشمه/۱۹۲ صفحه
عطیه عطارزاده نویسنده جوان ایرانی، در دومین رمان خود با نام «من، شماره سه» به سراغ یکی از جذابترین موضوعات داستاننویسی رفته و آن هم قصهای است که در یک آسایشگاه روانی اتفاق میافتد.
قهرمان و راوی داستان به سبب جنونی که به آن دچار شده، از نحوه توصیف و روایت خاصی برخوردار است و به خوبی خواننده را با ذهن پریشان و دنیای آشفتهاش آشنا میکند.
او از طریق نقاشی و خطوط، دنیای خود را به دیگران عرضه میکند.
دنیایی که غالباً در آسایشگاه شکل گرفته.
فضای داستان هم در همین آسایشگاه روانی نزدیک تهران رخ میدهد و به دهه پنجاه خورشیدی و زمانی که هنوز انقلاب نشده برمیگردد.
راویِ جوان و نوزده ساله قصه، از کودکی در این آسایشگاه بستری بوده و همانجا پرورش یافته است؛ بنابراین میتوان گفت که فضای ذهن قهرمان با فضای آسایشگاه گره خورده و تصویری سورئال (فراواقعی) به مخاطب عرضه میدارد.
در این روایت جذاب و تکاندهنده، قهرمان داستان با شخصیتهای زیادی سر و کار دارد که نقشهای فرعی داستان بوده و هر کدام روایت خاص و منحصر به فرد خود را دارند.
داستانهایی متنوع از رویدادهایی که زندگی هر کدام از آنها را تغییر داده است.
وجه اتصال این افراد همان جنون و پریشانی است که سبب شده در این مکان به خصوص، گرد هم بیایند. نگارنده برای جزئیات و ترتیب وقایع اهمیت خاصی قائل است، اما به دلیل ارائه نمایشی هر چه بهتر، از یک ذهن خاص و پریشان، جملات را کوتاه و پراکنده نوشته و به این ترتیب، جزئیات افکار راوی داستان به نحو خوبی قابل درک است.
متنهای زیر از این کتاب است:
- هرکسی سرنوشتی دارد که دست خودش نیست. توی هواست، میرقصد، مثل برف...
- کاش از توی این سوراخ بروم بیرون، مثل دود سیگار، بخار شوم بروم بالا، بنشینم روی بال کلاغها. اصلاً چرا این همه استخون دارم؟ این همه گوشت؟
- آدمها بذرند، کافیست پا رویشان نگذاری تا بزرگ شوند.
- آدمها وقتی کور میشوند چیزهایی میبینند که قبلاً ندیدهاند. چیزهایی که وجود ندارد. کور شدن را مغز آدم کور قبول نمیکند. خودش چیزهایی میسازد برای دیدن!
