جهان سوم دقیقاً کجاست؟!
تازه از سر کار آمده بودم که خواهرم تلفن زد و در حالی که خیلی با عجله صحبت میکرد گفت: چرا نیومدی خونه ما؟! همه هستند جز تو! دارند جهیزیه عروس خانم را میارند! پاشو بیا که مادر عروس بهش بر میخوره!
من که تازه یادم افتاده بود برای جهازبرون عروس خواهرم دعوت بودم با عجله کفشهایم را پوشیدم و خودم را به خانه آقا داماد رساندم! همه خانمهای فامیل در حال باز کردن کارتنهای وسایل منزل و آشپزخانه عروس خانم بودند! پسرهای جوان هم در حالی که یخچال و فریز و اجاقگاز شش شعله فردار و لباسشویی و ظرفشویی تمام اتوماتیک را به دوش میکشیدند، با جملات ایشالله عروسی خودت و توی حجلت بیشینمهای خانمهای مسن حاضر در جلسه، انرژی تازهای میگرفتند!
در این گیر و دار یک پسر ١٠ ساله در حالی که دفتر انشایی در دستش بود در بین جمعیت التماس میکرد که کسی در نوشتن انشایش با موضوع: «جهان سوم کجاست؟!» به او کمک کند!
همه غرق در شکوه و جلوه اجناس لوکس و گرانقیمت عروس خانم بودند! هیچکس کوچکترین توجهی به آن پسرک و التماسهایش نمیکرد! پسرک رفت و جلوی دو تا از خانمهای مجلس ایستاد تا از آنها کمک بگیرد! یکی از خانمها در حالی که تندتند حرف میزد و در حین حرف زدن گاهی گلویش خشک میشد و به سرفه میافتاد خطاب به آن خانم دیگر میگفت: موقع رفتن پسرم برای کار در عسلویه فال گرفتم خوب اومد من هم راضی شدم که برود ولی موقع رفتن، باباش عطسه کرد گفتم چند روزی صبر کن! چند روز که صبر کرد از آنجا زنگ زدند گفتند کارش را به یک نفر دیگر دادهاند!
آن خانم دیگر هم در حالی که با بال روسریاش عرقهای پشت لبش را پاک میکرد گفت: ای خواااهر... هر چی خیره پیش میاد!
پسرک آرام گفت: ببخشید جهان سوم کجاست؟! دو تا خانم چش غرهای به پسرک رفتند و برای باز کردن کارتن چینی ١٤٠ تکه عروس خانم دور شدند!
پسرک گوشهای نشست و به تلویزیون زل زد که چند دانشمند هوا فضا در حال صحبت در خصوص کشف جدیدشان از کرات و ستارگان بودند! در همان نزدیکی پسرک، پیرزنی که مرتب برای سلامتی عروس و داماد و جلوگیری از چشمزخم آدمهای نتونمبین مجلس به اطراف فوت میزد به پیرزن بغل دستیاش گفت: راستی ننه جمال! انگشتر عقیق در کدام دست ثوابش بیشتر است؟! و بدون اینکه منتظر جواب بماند مشتش را پر از نمکهای کریستالی کرد و در حالی که بلند کل میزد روی جهیزیه عروس خانم پخش کرد! پسرک جرأت نکرد از آنها بپرسد جهان سوم کجاست؟!
پسر چشمش به دو مرد میانسال افتاد که در گوشهای از حیاط مشغول صحبت بودند! نزدیک آنها شد و ایستاد! یکی از آنها از دیگری پرسید: راستی جریان شکایت آن برنامهنویس کامپیوتر از شما چی بود؟! مرد در حالی که با حالتی حقبهجانب سیبیلهایش را به دو طرف صورتش هل میداد گفت: هیچی بابا! پسره پررو یه برنامه حسابداری برای کارخونه ما نوشته ٥٠٠ هزار تومن به قیمت خون باباش! حاضر نشدم بهش پول بدم رفته ازم شکایت کرده!!! بعد مکثی کرد و ادامه داد: راستی پسرت بچهدار شد؟! من یه دعانویس خوب سراغ دارم دعا میده توپ!!! سر سال نوهدارت میکنه!!! فقط کافیه ٣ میلیون ناقابل بهش بدی!
پسرک اینجا هم جرأت نکرد در مورد جهان سوم بپرسد!
او ناامیدانه روی کوهی از پتوهای عروس خانم که در کمد کوچک خانه جا نشده بود نشست و به تماشای مهمانها که داشتند به زور مبل و کمد عروس خانم را که به دلیل کمبود جا روی سر هم قرار میدادند مشغول شد! مشکل اصلی آن جمع موضوع انشای پسرک نبود! موضوع و مشکل اصلی، اتاق خواب سه متری عروس و داماد و تخت و کمد چهار متری بود! پسرک زیر موضوع انشایش فقط یک جمله نوشت:
جهان سوم جا نیست! جغرافیا نیست! ذهن آدمها است!!!
قربانتان غریب آشنا