روز سیزدهبدر، بیدبخون با بیبی
- پیکنیکم وردُشتی؟
- بله بیبی.
- بالش گِردو منم وردوشتی؟
بله بیبی...
- زنجفیل و لباس گرم و قلیون و دایره منم یادُت نره...
-چششششم...
- اون طنافم بذار تو وسایل!
- طناب برا چی بیبی؟
- میخوام تورو از درخت حلقآویز کنم! خو میخوام برا مسابقه طنافکشی دیه...
بیا.... اینام بذار گوشه وسایل...
- واااای بیبیجان. چه خبره؟ اینا چیه؟ سفر قندهار که نمیخوایم بریم. میخوایم روز سیزدهی یه نصف روز بریم بیدبخون و برگردیم...
بیبی نگاهم کرد...
- میه میخوام بدم کولِ تو؟! ماشین عاموت میخوا بار کنه؛ تو سوزُت گرفته؟
*******
عمو و عمه و بابا اینها که درِ خانه بیبی جمع شدند، بیبی در یک حرکت ضربتی رفت و نشست بالای نیسان عمو...
عمو رفت کنار ماشین...
- ننه بیا پویین... شوما رو سرِ ما جا داری. چرا رفتی بالا؟
- من نِیام... بیام که صُب زَنُت بگه ننهش رف نشس جلو؟ میه من ندید بدیدم؟! میه من خُنُکم؟!
خلاصه بیبی پایین نیامد و همگی ریختیم توی بار ماشین عمو...
چشمتان روز بد نبیند، جای سوزن انداختن نبود در بیدبخون. همگی از ماشین آمدیم پایین که بیبی شروع کرد به غرزدن...
- کپههههه... حالا میخین کجا بیشینین؟ بیاین زیلوتونو پهن کنین رو سرِ من! یَی ساعت قید خوابتونو نیزنین، حالا همه جا پر شده!
همگی ساکت راه افتادیم پشت سر بیبی... بیبی نگاهی به دور و بر انداخت و صاف رفت نشست توی ملک بندهخدایی که هیچکس در آن نبود و حتی نمیدانستیم مال کیست! دستی به قدش زد...
- همین جا خوبه...
بابا به حرف آمد...
- ننه جون اینجا ملک شخصیه... نمیشه که...
- تو جای بهتری بلدی بفرما... ایوخته اومدین توقع درین کجا بیشینیم؟ بعدُشم نیخیم که درختا و کپرشونو بار کنیم بیریم. بیرین وسایلو بیارین پایین...
*******
یکی دوساعتی از نشستنمان گذشته بود و هرکس سرش به کار خودش گرم بود که صدای بیبی درآمد...
- یعنی نباشین... ای چه وضعه؟ روز سیزده هرکه سَرُش تو گوشیشه. یَی واسونکی... دایرهای... دسّی... کِِلی... گلاب پاشو اون دایره رو وردار بیار...
بیبی شروع کرد به دایره زدن و به عنوان اولین نفر از اسکندر خواست بلند شود و قری بدهد! اسکندر هم از خداخواسته بلند شد و تا آنجایی که میتوانست خودش را تکاند!
اما هنوز رقص اسکندر درست و حسابی تمام نشده بود که سروکله صاحب ملک با اهل و عیالش پیدا شد... بعد از عذرخواهی، خیلی سریع دست و پایمان را جمع کردیم و وسایل را زدیم زیر بغلمان....
بیبی اما هنوز داشت از صاحب ملک عذرخواهی میکرد.
- ببخشید والا... بچهان دیه... هرچی میگم دُرُس نیس بیشینیم تو ملک مردم گوش نیدن که!
*******
همگی وسایلمان را جمع کردیم و پریدیم پشت ماشین عمو، نیم ساعتی در حال گشتن و دیدزدن برای پیدا کردن یک جای مناسب بودیم که بیبی شروع کرد به بالبال زدن...
- وِیسین! وِیسین! دارم اونجا یَی کپر خالی میبینم!
گلابتون