تعداد بازدید: ۲۸۵
کد خبر: ۱۷۰۴۶
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۴۰۲ - ۱۴:۰۹ - 2023 16 June

آینه...

نویسنده : محمود دولت‌آبادی

این شماره داستان کوتاه آینه از محمود دولت‌آبادی نویسنده شهیر ایرانی را برگزیده‌ایم.

روایت تلخی از مناسبات اجتماعی آدم‌هایی گسسته از هم و به ویژه بی‌اعتماد به حکومت وقت و ادارات و بوروکراسی‌اش که اشاره‌ای دارد به یک مناسبت تاریخی:

آغاز ثبت احوال و صدور شناسنامه به تصویب هیئت وزیران. اتفاقی که مقدمات آن در شهریور ۱۲۹۵ خورشیدی، در تصویب‌نامه‌ای مشتمل بر ۴۱ ماده درباره آمار و ثبت احوال در وزارت داخله در تهران آغاز شد و به تدریج در نقاط دیگر کشور هم توسعه یافت. ماجرایی که می‌توان آن را به بحث مدرنیزاسیون آمرانه پهلوی اول هم پیوند زد. وقتی رضاشاه از مردم خواست که به جای القاب متداول و مرسوم، برای خود یک نام خانوادگی برگزینند.

درباره انتخاب نام خانوادگی خاطرات و روایت‌های چندی در دل تکه‌های پراکنده تاریخ اجتماعی بر جای مانده‌است که یکی از جالب‌ترین‌هایش به خاطره‌ای باز می‌گردد که منوچهر فرمانفرماییان در کتاب خاطرات خود - خون و نفت - درباره کوشش پدرش -عبدالحسین میرزا فرمانفرما که از رجال متنفذ زمان خود بوده است - در انتخاب نام خانوادگی مرتبط با لقب قجری‌اش می‌نویسد. او با تحلیل مقدمات موضوع چنین روایت می‌کند که:

«رضاشاه، با نگاه به ترکیه که در آن برنامه‌های کلان نوین‌سازی در حال انجام بود، بر نظر خویش مصر می‌شد که تنها راه کشاندن کشورش به قرن بیستم، محو کهنه و نشاندن نو به جای آن است. معماری سنتی ایران با طاق‌های قوسی و ریزنقش‌های منبت‌کاری جای خود را به بلوک‌های سنگین به سبک اروپایی داد. القاب منسوخ گردید و برای نخستین‌بار در تاریخ ایران، هر مردی می‌بایست یک نام خانوادگی برگزیند و آن را به ثبت برساند. زمانی که در نه‌سالگی به بلژیک رسیدم نامم با عنوان منوچهر فیروز، که از اسم کوچک پدربزرگم گرفته شده بود، به ثبت رسید. چند سال بعد، ناگهان باخبر شدم که نام خانوادگی ما حالا فرمانفرماییان است. پدرم یکی از القابش را به عنوان نام خانوادگی جدید برگزیده بود. مدارک مدرسه تغییر داده شد و من ناگهان هویت جدیدی پیدا کردم، درست مثل میلیون‌ها نفر در سراسر ایران، که نام دهکده یا شغلشان برای همیشه به نامشان ثبت شد.

دو تن از برادرانم، نصرت‌الدوله و سرتیپ محمد‌حسن‌میرزا، چون مدت زیادی از نام فیروز استفاده کرده بودند، نخواستند آن را تغییر دهند در نتیجه بچه‌های آنها، نسبت به من و بقیه اعضای خانواده، نام متفاوتی پیدا کردند. [..]در آغاز پدرم می‌خواست لقبش را بدون تغییر به عنوان نام خانوادگی ما به ثبت برساند، اما رضاشاه آن را ممنوع کرد. بعد سعی کرد نام فرمانفرمایی را ثبت کند، اما با سرگشتگی دریافت این نام، و تعدادی نام‌های مشابه دیگر، پیش از آن به ثبت رسیده است. بعد‌ها متوجه شد مأموری از طرف شاه این نام‌ها را به دروغ به ثبت رسانده تا پدرم را از به ارث گذاشتن این لقب به هر شکل برای آینده بازدارد. اما از نام فرمانفرماییان غفلت شده بود شاید به این دلیل که زیاد آهنگ ارمنی داشت و به این ترتیب پدرم آن را برگزید.»

(نسیم خلیلی، آدم‌های گمشده تاریخ شناسنامه نمی‌خواستند، پایگاه مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی)

و، اما داستان این هفته ...
*****

مردی که در کوچه می‌رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می‌گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعاً «به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است؛ اما این که چرا تصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه‌اش سر و کار داشته است، و آن برمی‌گشت به حدود سیزده سال پیش یا شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رأی و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد از آن تاریخ دیگر با شناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه در جیب بارانی مانده باشد، اما نبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در گنجه گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه را طی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه‌اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین‌طور بود. به او این جور گفته شده بود؛ اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب… باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای… مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد؛ اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند.» به‌خصوص که خودتان هم جای اسم را خالی گذاشته‌اید!

بله، درست است.

باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بار می‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته؛ اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را اگر نه به نام، اما به چهره می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متأسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفاً «ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟»

خواهش می‌شود؛ واقعاً که.

«دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.»

بله، قبض.

آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتی این را که چند تکه لباس تحویل شد با قید رنگ آن، می‌نویسند؛ اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می‌رود و لباس را تحویل می‌گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید؛ اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه‌اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.

پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک‌های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مأمور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود؟ چرا…

«چرا… چرا ممکن نیست؟»

با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتاً بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و با خود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره‌بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می‌شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید از بایگانی بیرون نخواهد آمد. به‌خصوص که خود او هم کم‌کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید «فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چیزی عرض نکرده بودم.» بایگان پرسید «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبدارخانه!» و مرد گفت «خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم.» بایگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشید؟» مردگفت «خیر… خیر.»

بایگان عینک از چشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟» مرد گفت «خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقت شما را بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟»

بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت «البته… البته باید راهی باشد؛ اما چه اصراری دارید که حتماً» … «و مرد گفت» هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلاً «می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟» بایگان گفت «هرجور میلتان است؛ اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست.» بی‌درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت «قدری خرج برمی‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست؛ یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می‌توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است؛ اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم.»

اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده‌رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روز‌ها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشمشان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چه باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلاً نگران نباشید. این یک امر عادی است؛ مثلاً این دسته از شناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می‌شود؛ مثلاً صاحب امتیاز یک هفته‌نامه یا به فرض مسئول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست؛ و اسم؟ اسمتان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟

مردی که شناسنامه‌اش را گم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ با وجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت «هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.»

- ممنون؛ ممنون!

بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می‌گشت تا کرکره را بکشد پایین، و لابه‌لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند، چون «ته دکان برق نیست» و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا…، چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پا‌ها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک‌ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر - برای آخرین بار- در آینه به خودش نگاه کند!

آینه...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها