کجایی عشق؟ دیگر چهرهی آبیت پیدا نیست
حامد ابراهیمپور:
زاده ۲۴ آبان ۱۳۵۸ خورشیدی در تهران. دانشآموخته حقوق.
اولین مجموعه شعر او با عنوان یک مرد بیستاره آبانی در سال ۱۳۷۴به چاپ رسید و جایزه کتاب اول را در آن سال به دست آورد. در سال ۱۳۸۷ کتاب «دروغهای مقدس» را روانه بازار کرد که در آن سبک خاصی از غزل مدرن به نام «غزل فرافرم» را به خوانندگان خود پیشنهاد داد. «دروغهای مقدس» در سال ۱۳۸۸ به عنوان برگزیده مشترک جایزه شعر قیصر امینپور، کتاب سال شعر جوان و نامزد نهایی کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران انتخاب شد.در سال ۱۳۸۹ مجموعه جدیدی ازشعرهای آزاد او در کشور آلمان با نام «زنانی که هیچگاه نبوسیدم» توسط شاعر و مترجم ایرانی حسین منصوری -پسرخواندهی فروغ فرخزاد- به زبان آلمانی ترجمه شد. در همین سال گزیدهای از شعرهای سپید او در دو دفتر به نامهای «آوازهایی برای زن شهریور» و«سردخانه» به زبان فارسی در کشور آلمان انتشار یافت. در سال ۱۳۹۰ مجموعه شعر «با دست من گلوی کسی را بریدهاند» منتشر شد.
«نگذار نقشهها وطنم را عوض کنند»، «به هزار دلیل دوستت دارم»، «آلن دلون لاغر میشد و کتک میخورد»، و... از دیگر آثار اوست.
حامد ابراهیمپور همچنین در سال ۱۳۹۵ با انتشار دو مجموعه داستان «اعترافات» و «پری سامورایی و قضایای دیگر» ، فعالیت رسمی خود را در حوزه داستاننویسی آغاز کرد.
او برگزیده هفتمین دوره جشنواره بینالمللی شعر فجر، دارای تندیس بلورین هشتمین دوره جشنواره بینالمللی شعر فجر، دبیر جایزه کتاب سال غزل و دبیر نشست ادبی بوطیقاست. ابراهیمپور وکیل پایه یک دادگستری و منتقد ادبیات و سینماست و در کنار اینها به تدریس شعر و ادبیات داستانی نیز میپردازد.
تو را ازدست دادم، جنگجویی ناتوان بودم
گُمت کردم، غرورِ بی دلیلم کار دستم داد
سیاهی خسته کرد اسب سپیدم را، زمین خوردم
همان آغازِ قصه،لشکر دشمن شکستم داد!
هوایت درسرم پیچیده اما پای رفتن نیست
کمی نزدیک شو، رؤیای دور از دست، دخترجان
کنارم باشی از تاریکی و سرما نمیترسم
صدایم کن، صدایت روشن و گرم است دخترجان
به هم گفتیم: آخر روزهای خوب میآیند
ولی فردایمان بهتر نمیشد پشت ِتلقینها
دعا خواندیم با چشمانِ خون آلودِمان اما
نمی خوانند روی بامهامان مرغِ آمینها
غریبه نیستی، دیگر غم نان نیست، طوفان نیست
اگرچه زندگی آسان شده، سخت است خوشبختی
خدارا شکر اجاقی هست، سقفی هست، نانی هست
بدون بودنت اما چه بدبخت است خوشبختی!
تقلا می کنم...شاید کسی پیدا کند من را
اگرچه مرگ هم دنبالِ من دیگر نمیگردد
پس از تو با من این دیوارها، این کوچهها قهرند
صدایت میکنم... اما صدایم بر نمیگردد
پریشان حالی اَم پشت نقابی کهنه پنهان است
تصور کرده بودم شعر درمان است، اما نیست!
میان چهرهها و رنگها بی همصدا ماندم
کجایی عشق؟ دیگر چهرهی آبیت پیدا نیست...
*****
بارها شُستهای...نخواهد رفت
ردّ خون من است روی تنات
نعش یک ببر منقرض شدهام
وسط بیشهزار پیرهن ات
عشق، دور است...بیسرانجام است
قطرهای آب، قبل از اعدام است
گریهات دام، خندهات دام است
منطقی نیست دوست داشتنات!
خاطرات تو را قطار کنم؟
ناسزا بشنوم، فرار کنم؟
تو بگو عشق من! چه کار کنم
با تو و عاشقان بد دهنات!
با سرانگشتهای خستهی من
مهربان شو کتاب ممنوعه
سهم چشمان بیقرار من است
سطرهای نخوانده ی بدنات!
صلح کردیم و زنده دفن شدیم
جنگ پیدایمان نخواهد کرد
گرچه از زیر خاک بیرون است
دست سربازهای بی کفنات...
