زری و فخر رازی

این داستان واقعی صرفاً جهت احترام به شخصیت والای بانوی ایرانی پیش روی شما قرار گرفت است.
*****
زری دختر مؤمنی بود. همیشه نمازش را سر موقع میخواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه و چی و چی را بلد بود. آخر آن موقعها مردم به اندازه حالا دعا نمیخواندند. سالی یکی دو بار آن هم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه میکردند. بقیه سال شادی و خنده بود.
، اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمتهایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود ۱۴ سال داشت که کمکم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا میآورد. زنهای همسایه او را که میدیدند پچپچ میکردند. بالاخره کمکم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم میآید روز ۲۷ مرداد ۱۳۳۸ بود.
توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه. نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت: حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم: همه میدانند. گریه کرد و گفت: به خدا من کار بدی نکردهام. بعد گفت: دلم درد میکند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ میشود، ولی به خدا من کار بدی نکرده ام.
چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر ۱۸ سالهاش عباس نعره میزد که میکشمش. من زری را با رفیقِ تخم سگش میکشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوختهای که شکم تو را بالا آورده کیست. عباس نعره میزد: مادر، من خودم را میکشم. من نمیتوانم توی محل راه بروم، نمیتوانم سر بلند کنم. اول این دختره را میکشم، بعد فاسق پدر سوختهاش را، بعد خودم را.
خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه میکرد و فریاد میزد و کمک میخواست. زنهای همسایه میخواستند بروند به زری کمک کنند، ولی در خانه بسته بود. زری جیغ میزد که من بیگناهم، ولی عباس ۱۸ ساله با چاقو دور حیاط دنبالش میکرد و میخواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانهشان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد.
زنها میخواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود، اما زری قسم میخورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغهای زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان -مادر زری- هم توی سر میزد و میگفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود.
من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننهغریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا میآید و دوباره میرود رفیقش را پیدا میکند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمیبایست گاوم را ۵۵ تومان ارزانتر بفروشم.
من نمیفهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را ۵۵ تومان کمتر فروخته است. ننه سلطان به رسول گفت: ننه حالا تو به ده برو، من و عباس و بقیه بچهها به حرفش میآوریم و معلوم میشود که کدام پدر سوخته بیشرفی این شکم صاحب مردهاش را بالا آورده است.

معصومه خواهر ۱۷ ساله زری که ۴ سال بود شوهر کرده بود و ۲ تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر میداد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بهحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت: نمیدانم کیست، چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی میخواند. معصومه گفت: ننه احتمالاً این فخر رازی کلید معماست باید توی لرد محله (محله مرغ فروشها) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را میبرد، اسم مرغ را هم میبرد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.
کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمیرفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی ۶۰ ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمیآید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه میکرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت: در خانه را باز کن، پای دخترت سوخته، باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتماً با چند تا شعر دکتر را هم از راه بدر میکند.
رسول بلند شد و گفت: ننه من دارم به ده میروم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم، امسال به خاطر این بی آبرویی نقش را از من گرفتند. گاوی را که چند روز قبل ۴۵۵ تومان میخواستم معامله کنم امروز از من ۴۰۰ تومان بیشتر نخریدند.
من میروم تمام زندگیم را میفروشم و از این شهر میروم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است میآیم خون راه میاندازم و خودم را میکشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو میشویم.
در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند میداد گفت: خدا را خوش نمیآید. اینقدر این دختره را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایهها دخالت نکنید، خواهرمان است میخواهیم او را بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف میزنی؟ شما نادانها که میخواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم.
عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و میخواست برود و شکم فخر رازی را بدرد، هاج و واج شده بود. عباس گفت: ملا، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است.
عباس گفت: دروغ میگویی.
ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت: برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو میخواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده.

میدان امیرچخماق _ یزد قدیم
حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت: به ده میروم، ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر بردهاید او را میکشم خودم را هم میکشم.
عباس دوباره داغ کرد و گفت: میدانید چرا این اسم رفیقش را نمیگوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت: تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن.
عباس به رسول میگفت: تو اصلاً داماد شدهای و توی ده زندگی میکنی، به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که میبینند، نگاهشان را بر میگردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت: عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت: ما دیگر به شما نسیه نمیدهیم. تو حالا از ده آمدهای به من حرف ناجور میزنی. تو اصلاً به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را ۵۵ تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد. زری را که داشت نیمه جانی میگرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت: همین جا جلوی روی همهتان خفهاش میکنم.
ملا گفت: بچهها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید. عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی کلاً آبرویمان رفت. ملا گفت: من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت: آقا رسول، شما بیا برو به سرخانه و زندگیت، ما همسایهها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.
با این بچه حرامزاده چه کنیم؟ حسین آقا گفت رسول آقا بگذار خیالت را راحت کنم از هر ده تا آدم یکیش حرامزادست، ولی هیچکس نمیداند، چون هیچکس سروصدا نکرده است. شما با سروصدای خودتان باعث آبروریزیتان شدهاید. این دختر هم که اسم طرف را نمیگوید ببریدش یک جای دیگر تا بزاید. بچه اش را هم بگذارید سر راه.
رسول از خانه زد بیرون و رفت و من تا دو سال بعد رسول را ندیدم. رسول به ده رفت دار و ندارش را فروخت و از یزد رفت. گویا در یزدنو خوزستان کشاورزی میکرد. سالهای سال آنجا ماند و در سال ۱۳۷۸ همانجا مرد.
بالاخره هر روز یکی زری را کتک میزد. یک روز داییهایش میآمدند و او را میزدند. یک روز چند تا برادر دیگرش او را میزدند و زری روز به روز زردتر میشد و شکمش گندهتر. زنها انواع معجونها را درست میکردند و به خوردش میدادند تا بچه سقط شود، ولی شکم زری بزرگتر میشد.
یک روز از خانه زری سر و صدا شنیدم دویدم پشت بام. دیدم زری لب باغچه خانهشان دارد استفراغ میکند. میگوید مادر جگرم سوخت. دارم میسوزم. تنم درد دارد. میسوزد بهخدا این دوا از سیخ داغ عباس بدتر است. مادرش گفت هر کس میرود توی خرابه و مواظب آنجایش هم نیست باید هم بسوزد. هیچکس توی خانهشان نبود. سلطان بود و زری …
من رفتم پیش ملا نباتی (در قدیم کسی که قرآن یاد میداد با اسم ملا شناخته میشد) گفتم: زری دارد میمیرد.

مسجد جامع یزد در دهه چهل
ملا گفت: دیگر چرا؟
گفتم: نمیدانم.
بیبی آمد لب بام گفت: سلطان داری چکارش میکنی؟
گفت: پیرزن یهودی دوره گرد یک دوایی به من داده گفته اگر بخورد بچهاش میافتد. من هم دوا را به خورد او دادم. حالا حالش به هم خورده است.
بیبی ملا گفت: زن، این بچه حداقل حالا هفت ماه دارد اگر قرار بود بیفتد با اینهمه کتک و دعا و دوا افتاده بود.
بیبی ملا از راه پله بام توی حیاط سلطان رفت و من هم پشت سرش رفتم.
زری خیلی زرد و مردنی شده بود، اما شکمش حسابی بزرگ بود. من نشستم پهلوی زری.
بیبی ملا گفت: دوا را بده ببینم.
سلطان یک تکه از دوا را به ملا داد و گفت: پیرزن یهودی گفت این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با آب مخلوط کنم و به او بدهم. ولی دوا را که به او دادم خورد حالش خیلی خراب شد.
بیبی گفت: این دوا آدم را میکشد فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند. انگشتش را توی حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد.
بیبی گفت: سلطان بیا ببریمش دکتر.
سلطان گفت: اگر ببریمش دکتر خون راه میافتد. عباس همه را میکشد.
ملا به من گفت: حسین زری را دوست داری؟
گفتم: خیلی.
گفت: بدو برو دم حمام شیر بگیر بیاور.
من بهدو رفتم دم حمام به زن اوستا گفتم: شیر داری؟
گفت: امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچههاست.
گفتم: تو را به خدا هر چه شیر داری به من بده زری دارد میمیرد.
زن اوستا گفت: بیچاره دختره.
ظرف را پر از شیر کرد و من سه ریال به او دادم و به سرعت برق به خانه زری برگشتم. (آن موقعها در یزد فقط حمامیها شیر داشتند. آنها با گاو آب میکشیدند و گاودار شهر همانها بودند. از جای دیگر شیر پیدا نمیشد).
بی بی شیر را به زور در حلق زری کرد.
زری مدام مایعات زردی را استفراغ میکرد.
بی بی چند بار این کار را تکرار کرد.
زری بیحال توی حیاط افتاده بود.
پاچه زیر شلوارش بالا رفته بود.
تمام دور ساق پایش جای سیخ کباب بود. بیبی گفت: چرا اینقدر پاهایش سوخته است؟
سلطان گفت: هر روز عباس میکِشدش توی زیر زمین و داغش میکند تا اسم طرف را بگوید.
این بی پدر هم که اسم هیچکس را نمیگوید.
بیبی گفت: این بچه را اینقدر اذیت نکنید از کجا معلوم است که در شکمش بچه باشد. شما حتی یکبار هم او را به دکتر نبردهاید. هفت ماه است او را میزنید.
سلطان گفت اگر او را به دکتر ببریم رسول و داییهایش او را میکشند.

یکی از کوچههای یزد در دهه چهل
بیبی گفت: غلط میکنند. من میروم و دکتر میآورم.
بی بی ملا سرش را روی شکم زری گذاشت. کمی از روی شکم او را معاینه کرد و بعد به من گفت: حسین تو از خانه بیرون برو.
من رفتم توی راهرو دیدم بیبی بلند گفت: سلطان به خدا قسم که این بچه نیست. اگر هست مرده است. بیا حالا که کسی نیست او را به دکتر ببریم.
در همین گیر و دار علیرضا برادر ۱۲ ساله غیرتی خبرکش زری رسید. نعره زد: این عفریته را میخواهید به دکتر ببرید؟ من شکمش را پاره میکنم.
بیبی گفت: برو تو دیگر غلط نکن.
علیرضا گفت: الان میروم عباس را میآورم؛ و از خانه بیرون دوید و بالاخره کسی زری را دکتر نبرد.
دو ماه از این ماجراها گذشت. سر و صداها کمتر شده بود. عباس زری را در زیر زمین زندانی کرده بود و همانجا کتکش میزد. یک روز دم غروب جیغ سلطان درآمد که بچهام مرد. زنها دویدند. مادرم گفت: این بچه را کشتند. زنهای همسایه به زیر زمین خانه سلطان رفتند. من هم رفتم. زری توی زیر زمین افتاده بود. لاغر و مردنی با شکم گنده. عباس آمد سر و صدا راه انداخت که چرا خانه ما را شلوغ کردهاید؟ زری مرد که مرد.
همین موقع بیبی زینب مادر مادربزرگ زری از راه رسید. پیرزن هشتاد ساله زبر و زرنگ یک سیلی محکم زد توی صورت عباس. گفت: مرتیکه خَر احمق من چهار ماه پیش گفتم که توی شکم زری بچه نیست ببریدش دکتر. شما مردهای احمق حسود پدر سوخته این بچه را دکتر نبردید و هر روز کتکش زدید.
بیبی زینب گفت: این چه جور بچهای هست که دوازده ماه شده و دنیا نیامده. تو مرتیکه لندهور با آن دایی حرملهات که از هر حرملهای بدتر است نمیگذارید این بچه را دکتر ببرند.
با شایع شدن مرگ زری مردهای همسایه هم به زیر زمین آمده بودند. بیبی زینب چادر را به کمر بست و گفت:ای مردهای محله جلو این کله خرها را بگیرید این بچه را ببریم به بیمارستان…
بیبی زینب به احمد آقای همسایه گفت: مادر برو پاسبان بیاور.
عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگه کفش زد توی سرش و گفت: احمق خفه شو.
زنها زری را که غش کرده بود از زیر زمین به روی حیاط آوردند. آقا رجب ماشینش را آورد و بیبی زینب هشتاد ساله زری را به بیمارستان هراتی برد. زری را عمل کردند یک غده ۹.۵ کیلویی از شکمش در آوردند.
من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشهای دیدم. زری حدود چهل روز در بیمارستان بود تا حالش بهتر شد. من هفت هشت بار به دیدنش رفتم. یک بار دست مرا گرفت و گفت: مردم درباره من چه میگویند؟
گفتم: بیبی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بناییست خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد میگفت. حالا او هم میگوید خدا از سر تقصیراتم بگذرد.
همه زنهای محله برای دیدن غده ۹.۵ کیلویی به دیدن زری میرفتند. زری بعد از چهل روز به خانه آمد. کمکم من دوازده سالم شده بود.
زری هم ۱۶ساله بود. بعضی روزها میرفتم از زری سؤالات درسی میپرسیدم. زری به من میگفت: حسین تو هر چه از انشا و املا و حافظ و سعدی و مولوی و فخر رازی و صائب بخواهی من به تو میگویم تو هم به من حساب یاد بده. من کلاس پنجم بودم و به زری حساب یاد میدادم.
خیلی زود در ظرف دو سه ماه این او بود که به من حساب و هندسه یاد میداد. زری در عرض هفت هشت ماه همه کتابهای دوره ابتدایی را خواند… زری میخواست برای تصدیق شش ابتدایی ثبت نام کند و امتحان متفرقه بدهد. باز دعوا شروع شد. عباس دعوا میکرد. علیرضا هم بزرگتر شده بود و ادعای برادری داشت. فقط دو روز دیگر فرصت بود که مدت ثبتنام تمام شود. زری هنوز ثبتنام نکرده بود و کلافه بود. من رفتم از او سؤالی بکنم عباس دم در خانه بود. گفت: آحسین کجا؟ گفتم میروم از زری درس بپرسم. گفت تو هم دیگر بزرگ شدهای و نباید به خانه ما بیایی.
زری از پشت سر عباس مرا دید و به طرف پشتبام اشاره کرد. من گفتم عباس آقا به چشم و به خانه رفتم و از آنجا خود را به پشت بام رساندم. زری آمد پشت بام گفت: حسین خانه مادر بزرگم بیبی زینب را بلدی؟
گفتم: بله.
گفت: برو بگو زری با تو کار فوری دارد همین امروز بیا.
بدو بدو به در خانه بی بی رفتم.
دم غروب بود رفتم داخل منزل بیبی زینب. حیاط آب و جارو کرده و با باغچه گلکاری شده قشنگی داشت. یک تخت بزرگ روی حوض بود و روی تخت یک قالی پهن بود. بیبی روی یک تشکچه مخمل قرمز نشسته بود و به یک پشتی تکیه داده بود. پیراهن سفید رنگی با گلهای قرمز درشت بر تن داشت. موهای سرش را هم شانه زده بود. قیافهاش به زنهای ۵۰ ساله محله ما میخورد. یک سینی بزرگ پر از چند رقم میوه هم جلویش بود.
بیبی گفت: حسین اینجا چه عجب؟
ولی یک کمیهراسان شد.
گفتم: زری گفته حتماً امروز بروید خانهشان.
گفت: چی شده؟ دوباره کتک خورده؟
گفتم: نه میخواهد ثبتنام متفرقه ششم ابتدایی کند مادرش و علیرضا و عباس نمیگذارند.
بیبی گفت: حسین بپر ماشین پیدا کن.
رفتم ماشین آوردم و بیبی به خانه زری آمد…
بیبی توی راه به من گفت: اینها حسودند نمیتوانند ببینند خواهرشان بیشتر از آنها میفهمد.
گفت: ننه با هر آدمی میشود کنار آمد ... با لات، چاقوکش، قاتل، دزد، دغلباز؛ الا با آدم حسود. خدا گرفتار حسودت نکند.
بیبی شب را در خانه سلطان ماند. فردا دست زری را گرفت و او را به آموزش و پرورش برد و ثبتنامش کرد. برادرهایش گفته بودند ما نمیگذاریم زری به مدرسه برود. بیبی هم دست زری را گرفته بود و به خانه خودش برده بود. یک روز سلطان مرا دید و گفت: چند تا از کتابهای زری مانده است علیرضا هم برایش نمیبرد. تو برای او میبری؟
من کتابها را گرفتم و به دو به خانه بیبی رفتم.
زری کتابها را کار نداشت آنها را خوانده بود. من هم میدانستم با کتابها کار ندارد. اما دلم میخواست زری را ببینم. وقتی کتابها را به زری دادم او خنده کرد و گفت: میخواستی بیایی مرا ببینی؟
گفتم: بله.
گفتم: زری پاهایت خوب شد؟
گفت: بله.
وقتی خداحافظی کردم زری پشت سرم به راهروی خانه آمد و گفت: حسین میخواهی پاهایم را ببینی؟
و بدون این که من جواب بدهم پاچه زیر شلوارش را تا زانو بالا آورد. تمام ساق پایش جای داغ بود. جای سیخ کباب داغ. پایش خیلی زشت شده بود.
زری در امتحان متفرقه کلاس ششم اول شد. بعد از قبولی برایش چند تا خواستگار آمد، اما قبول نکرد.
یک سال و نیم بعد زری سیکل اول را متفرقه امتحان داد و از من جلو افتاد. من کلاس ده بودم که زری در سن ۱۹ سالگی دیپلم متفرقه گرفت.
زری کلاً در خانه مادربزرگش بود.
او دیگر بزرگ شده بود. من هم ۱۵ سالم شده بود و میدانستم نباید زیاد به دیدنش بروم. بیبی زینب ۸۶ ساله شده بود که زری کنکور داد و پزشکی دانشگاه شیراز قبول شد.
سال ۴۴ بود. آن سال در یزد فقط دو نفر پزشکی قبول شدند. حالا عباس داماد شده بود و دو بچه داشت و علیرضا میخواست در سن ۱۷ سالگی زن بگیرد و خواهر کوچکتر از زری عروس شده بود.
مادرش گفت: من پول تحصیل تو را ندارم. عباس گفت: برای چکار میخواهد برود شیراز؟ بیخود کرده است. حرمله هم گفته بود من جلویش را میگیرم.
بیبی زینب گفته بود: شما مردهای پدرسوخته سه هزار سال است نگذاشتهاید ما زنها به جایی برسیم. حالا که دولت گفته زنها هم میتوانند به دانشگاه بروند من ۸۶ ساله هم درس میخوانم و به دانشگاه میروم. رأی هم میدهم. دعا هم میکنم بر پدر و مادر کسی که برای ما دانشگاه ساخت. خرج زری را هم من میدهم تا درسش را بخواند.
در این حال و هوا بیبی زینب چند روزی گم شد. همه دنبالش میگشتند. سلطان ناراحت بود. من گم شدن بیبی را بهانه کردم تا بروم احوال زری را بپرسم. دیدم زری از گم شدن مادربزرگش ناراحت نیست. او فهمید من به چی فکر میکنم. گفت: حسین تو همیشه رازدار بودی. بیبی به اردکان رفته یک تکه ملکش را بفروشد پول تحصیل مرا بدهد.
بعد از پنج روز بی بی پیدا شد.
بیبی به همه گفته بود نذر کرده بودم بروم امامزاده بنافتالسادات و در آنجا بودم. بیبی یواشکی۸۸۰۰۰ تومان پول به زری داد. این را خود زری به من گفت. (قدرت خرید ۸۸۰۰۰ تومان در سال ۱۳۴۴ حداقل معادل چهارصد میلیون تومان سال ۱۳۹۰ بود).
زری به شیراز رفت. در سال اول پنج نامه به من نوشت که هنوز آنها را دارم. نوروز هم به یزد نیامد و بیبی به شیراز رفت. تابستان هم ۱۰ روز بیشتر به یزد نیامد. مرا که دید گفت در شیراز یک خانه ۳۵۰ متری چهار اتاقه به ۴۲۰۰۰ تومان خریدهام. دو اتاقش دست خودم است و دو اتاقش دست همکلاسیهایم اجاره است. با بقیه پولها هم سه مغازه خریدهام و آنها را اجاره دادهام. وضعم خوب است. امسال هم شاگرد اول شدهام. دانشگاه هم به من بورس میدهد.
زری سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم. بیبی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد. زری به یزد آمد. من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم. زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشتهام توی سوراخ بادگیر پشت بام. آن جعبه مال توست؛ برو آن را بردار. زری گفت: حسین میروی برایم برداری؟

من به پشتبام خانه بیبی رفتم. جعبه را پیدا کردم. سنگین بود. وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوههای بیبی در حیاط خانه هستند. زری از روی حیاط به من اشاره کرد که برو. جعبه را به خانه خودمان بردم. زری شب به خانه ما آمد. جعبه را گرفت و همانجا درش را باز کرد. حدود ۵ کیلو طلا و جواهرات بود با یک نامه.
بیبی زینب نوشته بود: عزیزم من ۷۳ تا بچه و نوه و نتیجه دارم همه بیسوادند. بعضیهایشان هم عرقی و تریاکی و زنباز هستند. این جواهرات را برای تو گذاشتم خرج تحصیلت کن و اگر روزی پولدار شدی یک درمانگاه برای فقرا بساز.
زری جعبه را به من داد و گفت: پیشت باشد هر وقت خواستم به شیراز بروم از تو میگیرم. سه روز بعد زری آمد. گفت: حسین بیا با من به شیراز برویم.
گفتم: میخواهم بروم مشهد.
گفت: از شیراز به مشهد برو.
گفتم: پول ندارم.
گفت: مهمان من.
فردا صبح از گاراژ اتوتاج اتوبوس گرفتیم و به شیراز رفتیم. زری در راه گفت یکی از اساتید آمریکاییش از او خواستگاری کرده و او هم بدش نمیآید. مرا به دانشگاه شیراز برد و آن استاد آمریکایی را به من نشان داد. بعد از چند روز من از شیراز به مشهد رفتم…
وقتی من لیسانس گرفتم زری دکترای پزشکیش را گرفت. در سال ششم پزشکی با استاد آمریکاییش ازدواج کرد. گاهی برای هم نامه مینوشتیم. در موقع سربازیم دو ماه در شیراز بودم و هر هفته زری و شوهرش را میدیدم. زری با شوهرش به آمریکا رفت و فوق تخصص خون را در آنجا گرفت.
من برای ادامه تحصیل در پاریس بودم که زری رئیس بخش خون دانشگاه ماساچوست آمریکا بود. برایش نامه نوشتم و گفتم که پاریس هستم. سال بعد با شوهرش و دو بچهاش به پاریس آمد و چند روزی باهم بودیم. مرا دعوت به آمریکا کرد که نتوانستم بروم.
زری با پولهای مادربزرگش و خودش پولدار شد. در اواسط سال ۱۳۸۱ برایم نامه نوشت که به مرز ۶۰ سالگی میرسد. یک اکیپ بزرگ پزشکی زیر نظر او درباره ایدز تحقیق میکنند و یک درمانگاه به یاد مادربزرگش به نام بیبی زینب در بنگلادش ساخته است. درمانگاه بیبی زینب روزانه حداقل ۵۰۰ مریض را میپذیرد.
چند تا زری، قربانی ظلم و ستم نادانان شدند؟ اگر بیبیِ ۸۰ ساله نبود، علیرضای ۱۲ ساله چه بر سر زری میآورد؟ و، اما علیرضا با پول زری در یزد مغازه کت و شلوار فروشی دارد. عباس در خیابان ستارخان تهران با پول زری مغازه لوازم آرایشی دارد. خواهر زری همان که لب حوض نشست و گفت: اسم طرف فخر رازیست یک پایش یزد است و یک پایش آمریکا. پسرش با مخارج زری در آمریکا در رشته سختافزار در دوره دکترا درس میخواند. سلطان مادر زری یک سال یزد است یک سال آمریکا.
میگویند سلطان در جلو اتاقش یک سیخ کباب آویزان کرده بود و گاهگاه با نگاه به آن گریه میکرد. حرمله در اوایل انقلاب با پول زری در آمریکا رستوران زد. علیرضا به من گفت مجموعاً ۲۹ نفر از فامیل با پول زری در آمریکا شاغلند.
سال ۸۳ از علیرضا پرسیدم الان در ایل بزرگ شما اگر دختری شکمش بالا بیاید باز هم داغش میکنید؟
گفت: ما حالا عقلمان میرسد که او را به دکتر ببریم و دخترها هم عقلشان میرسد که چه بکنند که شکمشان بالا نیاید.
خندهکنان گفت: این عفریتهها کارشان را میکنند و شکمشان بالا نمیآید، ولی خواهر ما کاری نکرد و شکمش بالا آمد. این آدمها که چهل سال پیش جهانشان محله پشت باغ یزد بود حالا کره خاکی را وطن خود میدانند. تحول یعنی این.
از زری پرسیدم: میتوانم آدرس ایمیلش را در کتابم چاپ کنم؟
گفت: انشاءالله پس از بازنشستگی. حالا وقت پاسخ دادن ندارم.
پینوشت:
«خاطرات شازده حمام»، بخشی از خاطرات دوران کودکی، نوجوانی و جوانی محمدحسین پاپلییزدی در محلهای فقیرنشین در شهر قدیمی و کویری یزد است که در سال ۱۳۲۷ خورشیدی در این شهر به دنیا آمده و دوران کودکی و نوجوانی را در آنجا به سر برده است.
پاپلی که دانشآموخته جغرافیا در ایران و استاد مدعو دانشگاه سوربن است و در تحقیقاتش بر توسعه روستایی تمرکز داشته، در جلد اول «شازده حمام» ضمن روایت خود از ماجراهای کودکیاش، توجه خواننده را به پدیده باستانی قنات، نظام آبیاری و فاضلاب در شهرهای کویری و نخستین تاثیرات مدرنیزاسیون جلب میکند. این خاطرات که به زبانی روان و دلنشین نوشته شده، بازگوکننده گوشهای از اوضاع اجتماعی، زندگی روزانه و فرهنگ مردم شهر یزد در فاصله سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰ خورشیدی است.
جلد اول کتاب مجموعهای در حدود ۴۰ داستان است که گویا ظاهراً همه واقعی است و نویسنده در تمام آنها نقش داشته یا شاهد عینی آنها بوده است. نام کتاب نیز برگرفته از عنوان یکی از خاطرات نویسنده یعنی «شازده حمام» است. او در این خاطره، شرح جذابی از حمام رفتن خود و حمام و آداب آن در آن روزگار را منعکس کرده است.
جلد دوم کتاب، خاطرات مربوط به دوران نوجوانی پاپلی، یعنی سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۶ است که حدود ۶۰ داستان یا خاطره را شامل میشود. نویسنده در حین تعریف زندگی خود، مکان، زمان، شخصیتها و وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آن سالهای یزد را به خوبی ترسیم میکند و خواننده را به آن سالها میبرد.
پاپلی در کتاب «شازده حمام»، خاطرات چند دهه زندگی خود را نوشته است؛ توصیفات دقیق، جزئیات مکانی و زمانی و صداقتی که در بیان خاطرات دارد، خواننده را در تمام کتاب با نویسنده همراه میکند و در قالب داستان با همقدم شدن با او خاطرات کودکی شازده حمام را تجربه میکند. تمام داستانهای کتاب با خاطرات سالهای کودکی و نوجوانی پاپلی آغاز میشود و راوی نامها، نسبتهای خانوادگی و پیوندهای اجتماعی افراد را با دقت بسیاری بیان میکند و در بعضی موارد سرنوشت چهرههای درخشانی را که از میان همان طبقه محروم سربرآورده و در دورانهای بعد صاحب نام و نشان شدهاند، پیگیری میکند.
درواقع «خاطرات شازده حمام» بیان قسمتی از تاریخ اجتماعی یزد است که خواننده با مطالعه آن گاهی احساس غم و گاهی شادی میکند و هر سطر آن انعکاس اوضاع و احوال مردمانی است که با فقر دست و پنجه نرم کردهاند. خاطراتی که خیلیها از نوشتن آن احساس ترس یا شرم دارند. به نظر میرسد آنچه موجب شده تا خاطرات دکتر پاپلی مورد توجه عموم واقع شود، محدوده زمانی شروع خاطرات است. در واقع این خاطرات بیان دوران گذر یزد از سنت به مدرنیسم است. نویسنده خیلی از باورها و خرافات و تجربیات مردمان گذشته را بیان کرده است و عدم یکنواختی خاطرات موجب میشود تا خواننده با زوایای مختلفی از تاریخ اجتماعی و حتی سیاسی جامعه آشنا شود.
منبع:
کتاب شازده حمام، اثر دکتر محمد حسین پاپلی یزدی (استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس) / نشر: گاهنامه مدیر
با سپاس ویژه از دوست فرهیخته و همشهری نیریزی جناب آقای دکتر محمد امیر جلالی استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبائی تهران و مدرس مدعو دانشگاه پکن که داستان را برای دفتر مجله ارسال کردند.
هنوزم تو ایران ما گرفتار تعصبات خشک و کورکورانه بعضی قبیله ها و طایفه ها هستیم همین سال پیش جوانکی با غرور احمقانه سر بریده ی زنش را در خیابان میچرخاند تا دنیا دنیاست احمق و نادان هم هست و اصرار بر حماقت دارد
همین امسال نزدیک بود از پدر یکی از دانش آموزام کتک بخورم چون می رفتم دنبالش می آوردمش مدرسه!
ای وای خیلی گریه کردم .. ولی آخرش خوب بود دمت گرم زری. صد ساله بشی خانم .
خیلی قشنگ بود. روح بی بی زینب شاد. کاش مردم این داستان واقعی رو بخوانند. 

