امید به زندگی مزمن بیبی فزه!!!
بیبی فوزیه که از بچگی او را بیبی فزه صدا میزدیم، پیرزن کهنسالی بود که در همسایگی ما زندگی میکرد و تمام دختر و پسرهای محله ما مزه نُقل و حاجی بادام و عطر گلهای محمدی خانهاش را به خاطر دارند!
بیبی فزه امید به زندگی عجیبی داشت و هر موقع کسی هم سن و سال خودش فوت میکرد، سریع میگفت: خدا بیامرز پدر یا مثلاً مادرش هم همین سن بود که به رحمت خدا رفت!
بعد پشت چشمی نازک میکرد و میگفت: مادر من بالای۱۰۰ سال سن داشت. یا میگفت: مادر بزرگم شناسنامهای ۱۰۷ سالش بود که به رحمت خدا رفت. تازه خودش هم میگفت ۱۰ سال شناسنامه نداشته!!!
خلاصه بیبی فزه به هر چیزی جهت تقویت اعتماد به نفس خودش برای اینکه بیشتر زندگی کند، چنگ میزد!
دیروز تشیع جنازه بیبی فزه بود! من هم به اتفاق اهل محل شرکت کردم! تمام هم سن و سالهای دوران کودکیم، آنجا حضور داشتند!
یکی مهندس شده بود یکی کاسب؛ یکی طلافروش و دیگری بلوکزن؛ یکی خیاط خانگی و دیگری خانهدار؛ یکی راننده تاکسی و یکی کامیوندار.
خلاصه همه بچههای آن کوچه قدیمی برای خودشان خانم و آقا شده بودند!
ناگهان از دور چشمم به گوهر همکلاسی دوران کودکستانم (یا همان پیشدبستانی) افتاد!
گوهر در کودکی یک دختر لاغرِ مو وز وزی با یک دماغ قلمی و پوستی تیره بود که بچهها دوست نداشتند با او دوست بشوند و میگفتند افادهای و ایرادگیر است!
نزدیکتر رفتم و سلام کردم! گوهر تا من را دید شناخت و بعد از سلام و احوالپرسی دستهایش را که در دستکش توری مشکی بود روی بینیاش گذاشت و قاهقاه خندید و با لحن خاصی گفت: بنده خدا بیبی فزه!!!
بعد یواشکی گفت: ماشاءالله به این همه امید به زندگی بیبی فزه! من تا آخرین لحظه که چشم از دنیا بست کنار تختش بودم! همیشه به بیبی سر میزدم و خریدها و کارهایش را مثل مادر خودم برایش انجام میدادم!
بیبی فزه مرتب برای سلامتی من دعا میکرد! تا آخرین دقایق زندگیش در بیمارستان، با صدای ضعیف و رو به موت به من گفت: رفتی خانه فریزر را از برق بکش تا برفکهاش آب بشه میخوام بشورمش!
گوهر که برای خودش خانم دکتری شده بود با لحنی طنزآلود گفت: یه خاطره از بیبی برات تعریف میکنم قول بده جلوی جمع نزنی زیر خنده؟! من که از لحن گوهر جلو خندهام گرفته بودم گفتم: قول!
گوهر گفت: از بیمارستان که کارم تمام میشد مستقیم میرفتم خانه بیبی فزه و تمام کارهایش را انجام میدادم و حتی فشار و قندش را کنترل میکردم و حمام میبردمش و خلاصه خیلی بهش رسیدگی میکردم!
یک روز بیبی دستم را خیلی مهربانانه گرفت گفت: ننه خیلی نگران خودم هستم! تو که همیشه نیستی که من رو تر و خشک کنی؛ بالاخره یه روز میمیری و من رو تنها میزاری!!! من بعد از مردن تو چیکار کنم؟!!
گوهر این را که گفت من از شدت خنده دستم را محکم جلوی دهانم چسباندم و در حالی که به سمت پایین خم شده بودم از لابهلای جمعیت خودم را به یک جای خلوت رساندم!
مداح که از دور این حالت من را دیده بود پشت بلندگوی دستیاش گفت: یه نفر به این جوون کمک کنه یه وقت از شدت اندوه زیاد حالش بد نشه!
قربانتان غریب آشنا