تعداد بازدید: ۲۸۹
کد خبر: ۱۳۹۵۸
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۴۰۱ - ۲۳:۵۶ - 2022 02 July
کافه داستان

یک بغل پسر

سوز هوای پاییزی به صورتش می‌خورَد و گرگرفتگی‌اش را کمتر می‌کند.

توی ایوان خانه نشسته و به عصایش تکیه داده. 

نگاهش به جاده‌ای‌ست که انتها ندارد. الان است که بچه‌ها از مدرسه برگردند و شال و کلاه توی خانه نینداخته، در کوچه بازی را شروع کنند. 

از همان دور هم با صدای بلند به او سلام بدهند...

- سلام امینه باجی...

بچه‌های محله این‌طور صدایش می‌کنند.

با سر جوابشان را می‌دهد و لبخند محوی می‌زند که نیامده گم می‌شود؛ اما امروز انگار از آتش‌سوزاندن بچه‌ها خبری نیست. دلش می‌گیرد بس که از صبح‌خروس‌خوان تا شب پیچ رادیوی کهنه را می‌چرخاند تا یک نفر از بین امواج به‌هم ریخته‌اش سلامی بدهد و سر حرف را باز کند.

بچه‌ها که از پشت چپرهای حیاط آویزان می‌شوند و نگاه می‌کنند به درددل او با رادیو، می‌زنند زیر خنده و می‌گویند: امینه‌باجی نامحرم صدایت را می‌شنودها!

خودش هم بدش نمی‌آید گاهی از سربه‌سر گذاشتن‌شان.

با عصا می‌افتد دنبالشان و گوششان را می‌گیرد و می‌گوید: دستت رو بیار جلو!

بچه‌ها با چشم‌های لرزان نگاهی می‌کنند و بعد یک مشت نخود و کشمش می‌ریزد توی مشت‌شان.

همگی می‌زنند زیر خنده و دورش می‌چرخند. این وقت‌ها هر کدام‌شان را مرتضی می‌بیند.

چشم می‌چرخاند به کوچه. پرنده توی محله پر نمی‌زند. رفتارشان عجیب شده از آن روز که یک ماشین غریبه پیچید به روستا و درست درِ خانه‌ی آنها ترمز زد...

نامه‌ای داد به دست‌های لرزانش و رفت.

گوش یکی از همین بچه‌ها را گرفت تا نامه را بخواند. اسم مرتضی را که اولش گفتند دلش به هول و ولا افتاد. بعد از سی سال باز حس کرد مرتضی می‌آید و دست دور گردنش می‌اندازد و ترانه‌ی آنام آنام را می‌خواند. 

نمی‌داند ذلیل‌مرده‌ها بعدش چه دیدند که زبانشان را گم کردند. یکی یکی فرار کردند سمت خانه‌هایشان. بزرگترهایشان آمدند سراغ امینه‌باجی.

گفته بودند: این یک هفته را منتظر بمان، مهمان ناخوانده شاید داشته باشی. 

نگفته بود سال‌هاست منتظر است و درِ خانه را همیشه باز گذاشته. حرصش از پچ‌پچ‌ها در آمده بود. حرفی که دهان به دهان گشته بود. می‌گفتند مرتضی شهید شده. این را سی سال پیش هم می‌گفتند. وقتی دربه‌در دنبالش می‌گشت و چشم امیدش به اتوبوس آزاده‌ها بود. ولی مرتضی نبود که نبود. حالا می‌گفتند برگشته اما با چه وضعی؟

می‌گفتند امینه‌باجی نفهمد پسرش با چه وضعی شهید شده. دلش اما خبر می‌داد. دل بی‌قرار مادر که آرام نمی‌گیرد. این روزها هر طرف چشم می‌چرخانَد مرتضی آنجاست. آنجا بالای درخت گردو می‌گوید تا رضایت ندی برام پایین نمی‌آم.

امینه جارو را پرت می‌کند طرفش. می‌گوید: بهتر، بمان آنجا، خیالم هم راحت است. 

سمت اتاق که رو برمی‌گرداند مرتضی توی گرگ و میش صبح ساکش را زده زیر بغل و پنهانی از اتاق می‌زند بیرون. 

امینه زیر بالشش را نگاه می‌کند که کارت اعزام مرتضی را آنجا پنهان کرده.

باغچه‌ی بی‌برگ و بار را که نگاه می‌کند مرتضی با لب و لوچه‌ی آویزان می‌‌گوید:

- آنا جان تو دوست نداری پسرت بره کربلا؟

امینه می‌گوید: قربان آقام بشم که راه کربلاشو بستن.

- آنا جان، مگر فرق دارد کدام کربلا باشد، مهم رکاب است که رکاب آقام حسین باشد.

- ترس تنهایی بالام جان، تو یکی دردانه‌ای.

- آنا جان ام‌البنین چهار تا پسرش را فدا کرد، غصه بخور که تو فقط یکی داری... 

امینه با پر چارقد اشکش را می‌گیرد و کارت را می‌گیرد سمت مرتضی. مرتضی از خوشحالی شروع می‌کند به خواندن ترانه‌ی آنام آنام...
****
بین خوشحالی و دلتنگی بغضش را قورت می‌دهد. دست ‌می‌برد به تیرک چوبی ایوان و با یک یا الله بلند می‌شود برود توی اتاق. در آیینه‌ی شکسته‌ی طاقچه خودش را می‌بیند. پیرهن چیت گلدار به تنش زار می‌زند. آماده شده برای آمدن مرتضی؟ مرتضایش که بیاید با یک حرکت می‌تواند مادر لاغرش را بغل بگیرد. دلش برای قد و بالای پسرش تنگ شده. پاکت نامه را از روی طاقچه برمی‌دارد. به خیال‌هایش لبخندی کج توی آیینه تحویل می‌دهد. دلش در تب و تاب است. انگار در دلش رخت می‌شویند. نامه را باز می‌کند ببیند چه نوشته‌اند که همه پچ‌پچ می‌کنند. دلش از مرتضی گرفته. با مادرش غریبگی می‌کند. انگار توی این سی سال یک بار هم مسافر خواب‌هایش نشده. توی دل امام حسین را قسم می‌دهد که نشان بدهد سر مرتضی چه آمده؟

نگاهش که به نوشته‌ها می‌خورد اشک به چشم‌هایش می‌دود و کلمات روی آب می‌افتند. مثل قایق‌هایی که موتور خاموش می‌رفتند.  

سمت سنگرهای آبی عراقی با لباس‌های تنگ غواصی غار تاریکی را می‌شکافتند و پیش می‌رفتند. دل توی دل هیچ‌کس نبود. اولین عملیات آبی خاکی بود و کار غواص‌ها سخت. هرکدام زیر آب چیزی می‌خواندند که به یکباره فریاد یکی از بچه‌ها بلند شد. نگاه‌ها که سمتش چرخید سرش رفته بود و تن نیمه‌جان تلوتلو می‌خورد وسط شکم قایق. عراقی‌ها از آب بالا می‌آمدند و سر بچه‌ها را می‌زدند. غواص‌ها مثل مرغابی گیج و سرگردان میان آب مانده بودند...

امینه دو دستش را مشت می‌کند و محکم روی سینه‌اش می‌کوبد. جگرش انگار دارد آتش می‌گیرد. مرتضی را صدا می‌زند و اشکی از چشم‌هایش نمی‌ریزد. صدای ترمز چند ماشین جلوی در می‌آید. سر می‌خورد و روی زمین می‌نشیند. از بچه‌های کوچه شنیده از شهدا چیزی نمی‌ماند جز چند تکه استخوان که لای کفن می‌پیچند. منتظر است بیایند و یک بغل پسر بگذارند توی آغوشش...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها