کمبود شَوهر
در صورت زولَیخا بِر شدم و گفتَه کردم: هِیییی.
یَک نگاهی بَ سر و وضعش بَکرد و بَگفت: باز چَه مرگَت شده؟
چیزی گفتَه نکردم. اما نَمیتوانستم او را نَظاره نکونم. چند دقیقه بعد دوباره بَگفتم: اَییی روزیگار...
کفگیر را برایم بَپراند و داد بَزد: گفتَه مَیکونی چَه شده یا همین قابلمه آب جوش را بر سر و رویت بَریزم؟
گفتَه کردم: یَک نیمایندَه مجلس وَلایت ایران گفتَه کرده حالا که در ولایت پسر موجرد کم داریم، دختران موجرد بالای ۳۰ سال مَیتوانند با اتباع بیگانَه موسلمان ایزدَواج کونند.
زولَیخا چَشمانش گَرَک و صورتش سرخ بَشد. با صَدایی که ناخودآگاه کولوفت شدَه بود، گفتَه کرد: خب که چی؟
همین طَور با آه و نالَه بَگفتم: هِیییی، نَدانم چَرا این قدر دیر تصمیم بَگرفتند؟
قابلَمه آبی جوش را برداشت تا رویم بَریزد که بَ غلط کردن افتادم.
- «نه، اشتباه بَگفتم. منظورم این بود که چَرا این قدر زود اعلام بَکردند؟ بَ فکر نَظیرنجیب هستم که هنوز ایزدواج برایش زود است. تا آن مَوقع هم مومکن است تصمیم دیگَری گَرفته کونند.»
زولَیخا کمی آرام بَگرفت.
مشکوکانه در چَشمانم خیرَه بَشد و بَگفت: موطمئن هستی منظورت همین بود؟
- «هااا بی جانَ خودَت. اربابان وَلایت ایران اعلام کردهاند: با ظهور طالیبان، کودکان کار در ایران ۲۰ برابر شده است. خب اینها زن مَیخواهند دیگر. باید بَ فکرشان باشند.»
بعد از چند دقیقه، دوباره ناخودآگاه در چَشمان زولَیخا خیرَه شدم و بَگفتم: هِیییی.
قابلَمه آبی جوش روی سرم خالی بَشد...
نجیب